پارت سوم: بازارِ کدهای معلق
پارت سوم: بازارِ کدهای معلق
بازار بزرگ در سکوتی منجمد فرورفته بود؛ کرکرههای آهنپوش نیمهباز، شبیه دهانهای بستهای بودند که رازهای دزدیشده را قورت داده بودند. هوای داخل تونل بازار بوی آهن زنگزده و عطر قدیمی کاج میداد.
روژان با یک دست چراغقوهی نوریاش را روی آجرهای خیس چرخاند و با دست دیگر، مسیر حرکت چرخدندهی مسی را روی صفحهی دیجیتال ردیابی کرد:
— «نشانگر دوم روی نقشهی حرارتی بازار روشنه. باید دقیقاً وسط راستهی زرگرها باشیم.»
آرین ساعت جیبیاش را بلند کرد. نور طلایی ساعت، دیوارهی فلزی یکی از صندوقچههای قدیمی صرافی مسدودشده را هدف گرفته بود. او زانو زد، پیچگوشتی مینیاتوریاش را بیرون کشید و با دقتی جراحی، قفل ترکیبی دیجیتال-مکانیکی صندوقچه را باز کرد. با یک صدای تیکِ خفیف، درِ صندوق باز شد.
درون آن خبری از طلا نبود؛ یک استوانهی شیشهای کوچک پُر از جیوه و کدهای نوری متحرک در میان مخملی کهنه میدرخشید که مثل یک قلب کوچک بتپد.
آرین استوانهی شیشهای را بیرون آورد و آن را جلو نور چراغقوه گرفت:
— «این شارهکنندهی زمانه. بدون این، چرخدنده فقط یه تکه فلز مردهست. زمان داره دوباره جریان پیدا میکنه… ببین!»
در همین لحظه، عقربهی ثانیهشمار ساعت جیبی آرین لرزید و یک ثانیه جلو رفت: ۱۱:۵۹ و شصت ثانیه — اما بلافاصله دوباره در جایش قفل شد.
روژان به بالای سرشان نگاه کرد؛ سقف گنبدی بازار شکاف برداشته بود و از آنجا، نور ضعیف ماه روی برج بزرگ شهر میتابید. آخرین تکهی پازل روی صفحهی رادیو روشن شد:
— «مرحلهی سوم و چهارم… بالای برج ساعت. کسی که این بساط رو راه انداخته، منتظرمونه.»
بازار بزرگ در سکوتی منجمد فرورفته بود؛ کرکرههای آهنپوش نیمهباز، شبیه دهانهای بستهای بودند که رازهای دزدیشده را قورت داده بودند. هوای داخل تونل بازار بوی آهن زنگزده و عطر قدیمی کاج میداد.
روژان با یک دست چراغقوهی نوریاش را روی آجرهای خیس چرخاند و با دست دیگر، مسیر حرکت چرخدندهی مسی را روی صفحهی دیجیتال ردیابی کرد:
— «نشانگر دوم روی نقشهی حرارتی بازار روشنه. باید دقیقاً وسط راستهی زرگرها باشیم.»
آرین ساعت جیبیاش را بلند کرد. نور طلایی ساعت، دیوارهی فلزی یکی از صندوقچههای قدیمی صرافی مسدودشده را هدف گرفته بود. او زانو زد، پیچگوشتی مینیاتوریاش را بیرون کشید و با دقتی جراحی، قفل ترکیبی دیجیتال-مکانیکی صندوقچه را باز کرد. با یک صدای تیکِ خفیف، درِ صندوق باز شد.
درون آن خبری از طلا نبود؛ یک استوانهی شیشهای کوچک پُر از جیوه و کدهای نوری متحرک در میان مخملی کهنه میدرخشید که مثل یک قلب کوچک بتپد.
آرین استوانهی شیشهای را بیرون آورد و آن را جلو نور چراغقوه گرفت:
— «این شارهکنندهی زمانه. بدون این، چرخدنده فقط یه تکه فلز مردهست. زمان داره دوباره جریان پیدا میکنه… ببین!»
در همین لحظه، عقربهی ثانیهشمار ساعت جیبی آرین لرزید و یک ثانیه جلو رفت: ۱۱:۵۹ و شصت ثانیه — اما بلافاصله دوباره در جایش قفل شد.
روژان به بالای سرشان نگاه کرد؛ سقف گنبدی بازار شکاف برداشته بود و از آنجا، نور ضعیف ماه روی برج بزرگ شهر میتابید. آخرین تکهی پازل روی صفحهی رادیو روشن شد:
— «مرحلهی سوم و چهارم… بالای برج ساعت. کسی که این بساط رو راه انداخته، منتظرمونه.»
- ۱۱۵
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط