The past is repeated-part 8

ملکه:جونگینا این همون دختری هست که میگفتی میومده کتابخونه و باهاش دوست شدی؟
جونگین:بله.اتفاقی افتاده؟
ملکه:نه چیزی نیست پسرم. اینجا که هست خیلی مراقبش باش.
جونگین:باشه.حواسم بهش هست. شما نگران نباشید.
ملکه:اووو پسر کوچولوم بزرگ شده دیگه وقت زن گرفتنته.
جونگین:مادررر! من با اون دخترا ازدواج نمیکنم.
ملکه:وای نمیدونم چرا شما پسرا انقدر با این دخترای انتخابی مشکل داری! بابات رو نگاه کن اون منو از بین همین دخترا انتخاب کرد مگه کارش بد بوده؟
جونگین:مامان احیانا بابا از قبل عاشقت نبوده که انتخابت کرده؟
ملکه:معلومه.اگر نبود که منو انتخاب نمیکرد. حالا نه که بقیه برادرات با عشق ازدواج نکردن؟! تو هم عشقت رو بیار معرفی کن من برات جورش میکنم
جونگین:حالا بعدا بهتون معرفیش میکنم. من برم پیش چان هیونگ کارم داشت!
سریع از دست مامانم فرار کردم.پس اینهمه اشاره و پچ پچ بابا و مامان سر این بود میخوان ببینن سومین کسی هست که دوستش دارم یا نه! رفتم سمت اتاق جلسات همه ی هیونگام اونجا جمع شده بودن.
چان:خب الان جونگین هم اومد. شروع میکنیم. واقعا خوشحالم که تونستید این دختر رو نجات بدید. فقط باید سعی کنید جای درز نکنه که ما این کار رو کردیم چون دوباره جنگ میشه.
مینهو: خب چه جوری میخواد بفهمه؟ما هیچ ردی به جا نذاشتیم.
هان:محض احتیاط باید بپیچونیمش یه جوری که ما براش کاملا سفید باشیم و اصلا نتونه این کار رو به ما نسبت بده.
فلیکس:حالا باید چه کار کنیم؟مطمعنا اولین کسانی که بهشون شک میکنه ماییم.
چان:من فکر کردم شاید باید بهش یه درخواست جلسه بدم. بعد تو اون جلسه بخوام باهم دوستی کنیم و هرچی گیرش اومده باهم تقسیم کنیم. اگر بحث اینکه این دختر غیبش زده پیش اومد منم حالت عصبانی میگیرم و میگم که دستور میدم کسایی که این کار رو کردن رو پیدا کنم. بعد از مدتی با کمک جادوگرا یه سری شخصیت های دروغی میسازیم و جلوی اون میکشیم که فکر کنه اونا این دختره رو دزدیدن. نظرتون؟!
جونگین:موافقم.با اجوما هماهنگ میکنم این کار رو برامون بکنه. میگم یه داستان از اینکه سومین رو اون اشخاص سومین رو کشتن هم بسازه که اونا مثل واقعیت بشن. بعد هیونگ هی نگو 'این دختره' اسم داره بگو سومین
مینهو:نه مثل اینکه جدی جدی مرد شدی برای خودت.
سونگمین:وقت زن گرفتنته. بذار سومین شی به هوش بیاد خودم برات جورش میکنم
جونگین:یااااا جلو مامان اینو نگید ها. همین امروز داشت تخلیه اطلاعاتم میکرد.
چان:نگران نباش. هر وقت خودت شرایط رو مناسب دونستی بگو.
هیونجین:راست میگه نگران نباش خودم میگم به مامان.
همه خندیدیم. مدتی گذشت و رو نقشه ی چان هیونگ فکر کردیم. بعد از اون باید با پدر در میون میذاشتیم.

#استری_کیدز، #فیکشن، #سناریو
دیدگاه ها (۱)

intertwined fate of two enemies-part 22

I fell for my doctor- part 11

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 23بیمارستان قدیمی سئول ـ ساعت ۱۰ صب...

پارت دومدکتر:خو تبریک میگم ایشون حاملنکوک:چییییشوگا:باباا😭نی...

استی: نو-نو، کی می‌تونیم عکس هیونگ و مکنه رو بگیریم!! ㅜㅜ*یون...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۷صبح روز بعد، فضای مدرسه کاملاً متفاو...

ادیت خفن از چانییی🔥🔥❤️استی پیشنهاد دادن واسه یکی از قسمتای "...

موضوع وقتی اسمش رو تتو میزنی . **جین:**جین با تعجب پرسید: «ا...

‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌𓍯 ‌ ‌studio wb update ❕«تلاش میکنیم...

shh,my baby is sleeping-part 1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط