پارت ۳
پارت ۳
ا/ت
واییییییییییی فک کنم اومدن ..ار اتاقم اومدم بیرون ..مامانم درو باز کردم که بابام اومد داخل :/اخیشششش هنوز نیومدن
داشتم برمیگشتم تو اتاقم که موهامو درست کنم که صدایی داییم اومد ...
د/ت :سلاااام آبجی گلم
م/ت :سلاااام داداش گلم دلم واست تنگ شده بود
ز/ت :سلاااام سانا جان(مامان ا/ت )
م/ت:بهبه زن داداش.. سلام ..
جیمین:سلام...
م/ت:سلام پسرم خیلی وقت بود ندیده بودمت
د/ت:ا/ت کو؟؟؟
م/ت:بالاس ...تتتتتت بیا پایین داییتینا اومدن
ا/ت
وایی مامانم صدام کرد..نمی دونم چرا وقتی مهمون داشته باشیم زمانی که بخوام برم پیششون استرس دارم ://
رفتم پایین
ا/ت :سلام ...
که دایی و زن داییش بغلش کردن ...
ز/ت: و این ماشالله دخترم چقدر بزرگ شده ..خیلی وقت بود ندیده بودمت
د/ت:دخترم دلم خیلی واستون تنگ شده بود
ا/ت:عا ....منم همینطور دایی..
د/ت:جیمین پسرم چرا به ا/ت سلام نمی کنی ://؟
که دیدم جیمین از پشتشون اومد جلو ...
جیمین:سلام ا/ت ..(سرد و جدی )
ا/ت:علیک .. [جدی ]
وا های جیمین خیلی کراش شده بود و دد.. نه نه من چی دارم میگم
م/ت :بفرمایید بشینید
همه رفتم نشستن
جیمین
داشتیم با عممینا سلام میکردیم که ا/تو صدا زد ..
ی دختر جذاب و کیوت از پله ها داشت میومد پایین..ولی این همون ا/ت چند سال پیشه؟؟
خیلی خوشگل تر شده بود ..
نه نه جیمین تو داری چی میگی پسر به خودت بیااا ..... اوف ....
ب/ت :خوب پسرم چه خبر
جیمین:هیج خبر خبری نیست
م/ت:پاریس چطور بود ؟
د/ت:خیلی خوب بود جاتون خالی
ز/ت:ایشالا یبار باهم باهم میریم ...
د/ت:ات جان؟
ا/ت :به....بله
د/ت :تو چرا ساکتی دخترم ؟
ا/ت :خوب چی بگم
ز/ت دخترم کسی رو مناسب واسه ازدواج پیدا کردی ؟
ا/ت :نه
ز/ت :یعتی کلا قصد ازدواج نداری ؟؟
ا/ت:راستش نه ...ندارم
م/ت :از تو آشپز خونه :بیایین ناهار حاضر هه ات
سر غذا بودیم که نگاهایی رچی خودم احساس کردم...زیر چش ب همه داشتم نگاه میکردم تا چشمم افتاد به جیمین ...اون داشت نگام میکرد
نگاهمو ازش برداشتم و دوباره شروع به غذا خوردنم کردم
پارت بعدی بزارم؟
ا/ت
واییییییییییی فک کنم اومدن ..ار اتاقم اومدم بیرون ..مامانم درو باز کردم که بابام اومد داخل :/اخیشششش هنوز نیومدن
داشتم برمیگشتم تو اتاقم که موهامو درست کنم که صدایی داییم اومد ...
د/ت :سلاااام آبجی گلم
م/ت :سلاااام داداش گلم دلم واست تنگ شده بود
ز/ت :سلاااام سانا جان(مامان ا/ت )
م/ت:بهبه زن داداش.. سلام ..
جیمین:سلام...
م/ت:سلام پسرم خیلی وقت بود ندیده بودمت
د/ت:ا/ت کو؟؟؟
م/ت:بالاس ...تتتتتت بیا پایین داییتینا اومدن
ا/ت
وایی مامانم صدام کرد..نمی دونم چرا وقتی مهمون داشته باشیم زمانی که بخوام برم پیششون استرس دارم ://
رفتم پایین
ا/ت :سلام ...
که دایی و زن داییش بغلش کردن ...
ز/ت: و این ماشالله دخترم چقدر بزرگ شده ..خیلی وقت بود ندیده بودمت
د/ت:دخترم دلم خیلی واستون تنگ شده بود
ا/ت:عا ....منم همینطور دایی..
د/ت:جیمین پسرم چرا به ا/ت سلام نمی کنی ://؟
که دیدم جیمین از پشتشون اومد جلو ...
جیمین:سلام ا/ت ..(سرد و جدی )
ا/ت:علیک .. [جدی ]
وا های جیمین خیلی کراش شده بود و دد.. نه نه من چی دارم میگم
م/ت :بفرمایید بشینید
همه رفتم نشستن
جیمین
داشتیم با عممینا سلام میکردیم که ا/تو صدا زد ..
ی دختر جذاب و کیوت از پله ها داشت میومد پایین..ولی این همون ا/ت چند سال پیشه؟؟
خیلی خوشگل تر شده بود ..
نه نه جیمین تو داری چی میگی پسر به خودت بیااا ..... اوف ....
ب/ت :خوب پسرم چه خبر
جیمین:هیج خبر خبری نیست
م/ت:پاریس چطور بود ؟
د/ت:خیلی خوب بود جاتون خالی
ز/ت:ایشالا یبار باهم باهم میریم ...
د/ت:ات جان؟
ا/ت :به....بله
د/ت :تو چرا ساکتی دخترم ؟
ا/ت :خوب چی بگم
ز/ت دخترم کسی رو مناسب واسه ازدواج پیدا کردی ؟
ا/ت :نه
ز/ت :یعتی کلا قصد ازدواج نداری ؟؟
ا/ت:راستش نه ...ندارم
م/ت :از تو آشپز خونه :بیایین ناهار حاضر هه ات
سر غذا بودیم که نگاهایی رچی خودم احساس کردم...زیر چش ب همه داشتم نگاه میکردم تا چشمم افتاد به جیمین ...اون داشت نگام میکرد
نگاهمو ازش برداشتم و دوباره شروع به غذا خوردنم کردم
پارت بعدی بزارم؟
- ۱۴.۳k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط