{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

?𝓪𝓻𝓽 5

?𝓪𝓻𝓽 5

درو باز کردم و با قیافه اخمو مبینا و همی رو به رو شدم گفتم
ات: بسم الله(یه پاشو برداشت خودشو عقب کشید)
مبینا: دور خوش گذشت؟
همی: اصلا میدونی ساعت چنده؟
ات: اولا بهتون گفتم دوما من رفت و آمدم دست خودمه
مبینا: ما نونا هاتیم باید حواسمون بهت باشه
ات: همچین میگی نونا انگار ده سال ازم بزرگتری کلن یه ساله
همی: بلخره بزرگتریم(یکم داد)
ات: خب چرا داد میزنی (بغض)
مبینا: حالا گریه نکن برو بالا لباساتو عوض کن
...
ات لباساشو عوض کرد اومد(عکس میدم)
*هر سه تو خونه هم لباس دارن*
ات وقتی اومد پایین یکم بغض داشت *پشت مبل وایستاده بود *
مبینا: گفتم گریه نکن حالا که گریه کردی باید تنبیه شی ( دست اتو کشید انداخت رو مبل و با همی دوتایی قلقلکش دادن)
ات: ب.. سه.. بسه(خنده)
*تموم کردن*
همی: خب حالا فیلم چی ببینیم
مبینا:با وجود اینکه میدانم
ات: نه اونو دیدیم
همی: عشق شیطان و پری
ات: اونو که چند سال پیش دیدیم
ات: تا پایان ماه چطوره؟
همی و مبینا: عالیه

فیلم شروع شد فیلم:... تان تای جین خدای شیطانی...
ات: عوا شوهرم اومد
همی: کسیم مگه هست شوهرت نباشه؟(خنده)
ات: اممم نه اونم هست.. اونم مگه میشه نباشه.. ام هیچکس
همه:(خنده)

قسمت اول شروع نشده
همی: من گشنمه
ات: منم
مبینا: پس زنگ میزنم سه تا پیتزا سفارش میدم
ات و همی: اوکی
... چند دقیقه بعد
ات: فک کنم پیتزاهارو اوردن
مبینا: بپر بگیر بیا
ات ویو
درو باز کردم دیدم که...

☆☆☆☆☆
دیدگاه ها (۱۱)

الماس زیبای من  part³ویو ات:• داشتم  همینطور راه میرفتم که ی...

سه پارتی از چان: (وقتی که هردوتون...) p2دکتر: آروم باشید لطف...

پارت 32 رمان عشق مدرسه ایو رفتند تو اتاق فرار و به حرف اونای...

╭─────────────── ✈️ ───────────────╮✦ پارت ۸۹| آخرین نگاه قب...

مهمونی خطرناکپارت=20ویو ات:بعد از اینکه براش توضیح دادم جلو ...

🔪🌀وقتی دستت برید و بهش نگفتی🌀🔪درخواستییساعت10 شبامروز  شوگا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط