به نامِ...صدای تیک تاک ساعت مرا با خودش برد...به گذشته ای
به نامِ...صدای تیک تاک ساعت مرا با خودش برد...به گذشته ای نه چندان دور...به گذشته ای که فرار از ثانیه و ماندن در لحظه ای ثابت ، آرزویم بود.شاید همه چیز این روزها مرا به گذشته می برد.صدای سوسوی باد، صدای باریدن باران ...اما تیک تاک ساعت با صدای تپش قلب های قلب من جلو می رفت و من هنوز منتظر بودم...او رفت و من تنها در اتاق، گذشت زمان را با تیک تاک ساعت بهانه می کردم...عقربه ها مدت هاست که بی هیچ فاصله ای پیش می روند و من اما از نبودش بی تاب لحظه ها شدم...اورفت و اما هنوز عقربه ها ی ساعت به سرعت نور حرکت می کردند و من همچنان منتظر بودم که عقربه ها از کار بیفتند،باران قطع شود...باد از وزیدن دست بردارد... و فقط من باشم و تنهایی هایم و قاب عکس روی میزم که سالهاست تنهایی هایم را با آن پر می کنم...حالا دیگر قاب عکس هم خالی از تصویر روی میزم خودنمایی می کند...دیگر امیدی به ایستادن این لحظه ها ندارم ...فقط در حسرت بازگشتم ...به عقب رفتن...برگشت به لحظه هایی که بودنت مرا بی بهانه به خنده وا می داشت!...خندیدن برایم آسانترین کار بود و گریه بی معناترین غم زندگی ام...آن روزها که همه چیز کودکانه می نمود و بزرگترین غصه ام ترکیدن بادکنک در دستانم بود...و یا آن روزها که کنار هم در جاده بی انتهای زندگی دست در دست هم قدم می زدیمبی خبر از آنکه ممکن است امروز خاطراتمان همه در یک قاب عکس خالی جمع شود...یادش بخیر آن روزها چه قدر همه چیز صادقانه بود.باران می بارید یا نمی بارید ،باد می وزید با نمی وزید فرقی نمی کرد...آن روزها به همان سادکی اش گذشت...حالا تلخی این روزهای من شیرینی آن وقت ها را از یادم می برد....رفتی و تنها خاطراتت باقی ماند ...رفتنی که همیشه برایم ماندگار است...خدایا رفتنش را برایم آسان کن...آسان که نه!بگذار عادت کنم .حالا تمام دفترهایم عنوان خودش را داردو کنار حاشیه آن می نویسم :"باید مثل فرهاد اسطوره می شدم...دل کندن از کوه کندن اسانتر نبود...! " خدایا صدای این بنده اسطوره مانندت را بشنو!!!
- ۳.۲k
- ۱۹ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۶۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط