خون و عسل
Part 7
حتی به خودش زحمت واکنش هم نداد و فقط منتظر موند
+ د..دوستام...خواهش میکنم نجاتشون بده اگه بمیرن...من نمیتونم...
_ اونوقت به من چی میرسه؟
+ در ازای آوردن من به اینجا چی بهت رسید؟
_ اطلاعات...ولی الان که اینجایی فقط بخاطر دل رحمی هیماری چانه
+ هر چی بخوای بهت میدم ولی دوستام...نزار اونا توسط جنس شما بمیرن
دازای سرش که روی سنگ پشت سرش بود بلند کرد و لبخندی شرورانه زد و گفت
_ من اونا رو نجات میدم و فردا میتونن برن ولی تو اینجا میمونی...هوم ؟؟
چویا قدمی عقب رفت و گفت
+ م...معامله؟
_ مگه نگفتی هر چی بخوام رو بهم میدی که اونا رو نجات بدم؟ جون اونا رو نجات میدم به شرط اینکه تا زمانی که من بخوام تو اینجا بمونی
+ قبول میکنم
دازای از استخر بیرون اومد که چویا فورا پشتش رو بهش کرد و مدتی بعد صدای خنده دازای به گوشش رسید.
...............
" او اینجا یه قصره... "
نائومی با ذوق گفت
" تموم وسایل های اینجا اشرافی هستن...انگار که وارد قصر پادشاه شده باشی "
چویا لبخند کمرنگی زد و خوشحال بود که دوستاش سالمن ولی نمیدونست دازای کجاست
+ امم اتسوشی سان کی شما رو به اینجا اورده؟
اتسوشی لبخندی زد و گفت
" یه دختر بچه که اصلا نمیشناختیمش...ولی اون گفت قراره بارون شدیدی بباره و ما رو به اینجا اورد "
چویا حالت تفکر به خودش گرفت که اتسوشی با حالتی نگران پرسید
" اتفاقی افتاده ؟ "
+ نه مشکلی نیست...شماها برید به اتاقتون و بخوابید فردا باید برید
گین برگشت و گفت
" برید؟ پس تو چی چویا تو کارت رو فراموش کردی؟ "
+ من...
لبش رو گاز گرفت که تاچیهارا سمتش اومد و دستش رو روی شونه اش گذاشت
" چیزی شده که نمیتونی به ما بگی؟ "
+ نه...فقط من دیگه برنمیگردم
همه متعجب شدن و آتسوشی سریع پرسید
" میخوای اینجا بمونی؟ ولی چرا؟ "
+ چون...چون که...
_ تو یه سری کار ها قراره کمکم کنه و به محض تموم شدنش برمیگرده...مگه نه چویا سان
چویا با دیدن دازای و اون نقاب فریبنده و مهربونش اخم کرد ولی سریع گفت
+ درسته چون تو یه سری کار ها من مهارت دارم و به محض کمک کردن برمیگردم نگران نباشید
اتسوشی و تاچیهارا لبخندی زدن و سری تکون دادن و مشغول چرخ زدن توی خونه بودن که دازای به یکی از خدمتکاران دستور داد اون ها رو به اتاق مهمون ببرن
+ منظورت چی بود؟
دازای دست هاشو وارد جیبش کرد و جوری رفتار کرد که انگار هیچی نمیدونه
_ منظورم؟ درباره چی صحبت میکنی؟
چویا با عصبانیت سمتش برگشت و گفت
+ خودتو نزن به اون راه لعنتی...تو گفتی من اینجا میمونم تا زمانی که تو بخوای...اونا تا کی باید منتظر من بمونن؟
دازای نیشخندی زد و پشتش رو به چویا کرد و قدم به قدم که دور میشد گفت
_ همه ی اون ادم ها فراموش میکنن که چویایی وجود داره...اگه نگران این هستی خیالت راحت من تورو از خاطراتشون حذف میکنم جوری که انگار از اول وجود نداشتی
__________________________________________________________
ادامه دارد...
حتی به خودش زحمت واکنش هم نداد و فقط منتظر موند
+ د..دوستام...خواهش میکنم نجاتشون بده اگه بمیرن...من نمیتونم...
_ اونوقت به من چی میرسه؟
+ در ازای آوردن من به اینجا چی بهت رسید؟
_ اطلاعات...ولی الان که اینجایی فقط بخاطر دل رحمی هیماری چانه
+ هر چی بخوای بهت میدم ولی دوستام...نزار اونا توسط جنس شما بمیرن
دازای سرش که روی سنگ پشت سرش بود بلند کرد و لبخندی شرورانه زد و گفت
_ من اونا رو نجات میدم و فردا میتونن برن ولی تو اینجا میمونی...هوم ؟؟
چویا قدمی عقب رفت و گفت
+ م...معامله؟
_ مگه نگفتی هر چی بخوام رو بهم میدی که اونا رو نجات بدم؟ جون اونا رو نجات میدم به شرط اینکه تا زمانی که من بخوام تو اینجا بمونی
+ قبول میکنم
دازای از استخر بیرون اومد که چویا فورا پشتش رو بهش کرد و مدتی بعد صدای خنده دازای به گوشش رسید.
...............
" او اینجا یه قصره... "
نائومی با ذوق گفت
" تموم وسایل های اینجا اشرافی هستن...انگار که وارد قصر پادشاه شده باشی "
چویا لبخند کمرنگی زد و خوشحال بود که دوستاش سالمن ولی نمیدونست دازای کجاست
+ امم اتسوشی سان کی شما رو به اینجا اورده؟
اتسوشی لبخندی زد و گفت
" یه دختر بچه که اصلا نمیشناختیمش...ولی اون گفت قراره بارون شدیدی بباره و ما رو به اینجا اورد "
چویا حالت تفکر به خودش گرفت که اتسوشی با حالتی نگران پرسید
" اتفاقی افتاده ؟ "
+ نه مشکلی نیست...شماها برید به اتاقتون و بخوابید فردا باید برید
گین برگشت و گفت
" برید؟ پس تو چی چویا تو کارت رو فراموش کردی؟ "
+ من...
لبش رو گاز گرفت که تاچیهارا سمتش اومد و دستش رو روی شونه اش گذاشت
" چیزی شده که نمیتونی به ما بگی؟ "
+ نه...فقط من دیگه برنمیگردم
همه متعجب شدن و آتسوشی سریع پرسید
" میخوای اینجا بمونی؟ ولی چرا؟ "
+ چون...چون که...
_ تو یه سری کار ها قراره کمکم کنه و به محض تموم شدنش برمیگرده...مگه نه چویا سان
چویا با دیدن دازای و اون نقاب فریبنده و مهربونش اخم کرد ولی سریع گفت
+ درسته چون تو یه سری کار ها من مهارت دارم و به محض کمک کردن برمیگردم نگران نباشید
اتسوشی و تاچیهارا لبخندی زدن و سری تکون دادن و مشغول چرخ زدن توی خونه بودن که دازای به یکی از خدمتکاران دستور داد اون ها رو به اتاق مهمون ببرن
+ منظورت چی بود؟
دازای دست هاشو وارد جیبش کرد و جوری رفتار کرد که انگار هیچی نمیدونه
_ منظورم؟ درباره چی صحبت میکنی؟
چویا با عصبانیت سمتش برگشت و گفت
+ خودتو نزن به اون راه لعنتی...تو گفتی من اینجا میمونم تا زمانی که تو بخوای...اونا تا کی باید منتظر من بمونن؟
دازای نیشخندی زد و پشتش رو به چویا کرد و قدم به قدم که دور میشد گفت
_ همه ی اون ادم ها فراموش میکنن که چویایی وجود داره...اگه نگران این هستی خیالت راحت من تورو از خاطراتشون حذف میکنم جوری که انگار از اول وجود نداشتی
__________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۹.۳k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط