رمان غریبه کوچولو

پارت۱۴
.
قیافه ی پر هیجانش یهو خوابید و گفت
ملودی:منتظرم بگو...
اَه..میخواد وانمود کنه نشنیده ک مثلا نشون بده مخالفه.
آرلو:کرنیستی ک!
ملودی:کر نیستم...
هنوز حرفش کامل نشده بود ک گفتم
آرلو:خب خداروشکر پس شنیدی!
با حرص گفت
ملودی:آرلو...شوخی میکنی دیگه آره؟
آرلو:من زیاد شوخی میکنم ک فکر کردی سر همچین مسئله ای شوخی میکنم؟
ملودی:پس حتما عقل از سرت پریده..هانن؟!
لبخندی زدم و جوابشو دادم
آرلو:ن اتفاقا عقلم از همیشه بیشتر سر جاشه
نفس عمیقی کشید و
ملودی:تو هیچ وقت هیچ کاریو بی دلیل انجام نمیدی...چیکار میخوای کنی؟
آروم قدم برداشتم سمت کاناپه و نشستم روش و لب باز کردم
آرلو:میخوام بیارمش اینجا..
از حالت صورتش و طور نفس کشیدنش معلومه ک دوست داره چیزی بگه ک مجبوره نگه...
ملودی:خب
آرلو:خب ب جمالت
با حرص گفت
ملودی:بعدشش..میخوای چیکار کنی؟!
با زنگ خوردن گوشیم از رو کاناپه بلند شدم و همینطور ک سمت گوشیم میرفتم لب زدم
آرلو:بعدشو بعدا تصمیم میگیرم!
ب غر زدناش توجهی نکردم و با دیدن اسم ابوصفیان گوشی رو جواب دادم.
ابوصفیان:سلام جناب
آرلو:سلام...خوش خبر باشید!
ابوصفیان:فردا ۱ونیم شب جای همیشگی بیاید دختررو تحویل بگیرید!
آرلو:حتما.
و بعد از مکالمه ی کوتاهم با ابوصفیان گوشی رو قطع کردم.
باید بشینم فکر کنم ببینم برنامم چیه..
با روبرو شدن با ملودی لب باز کردم
آرلو:گفتم یکی از هتلامو واست آماده کنن،امروزو اینجا میمونی فردا میری اونجا...
هفته دیگه هم خودم شخصا میام دنبالت و میبرمت فرودگاه!
ملودی:چقدم خوب برنامه ریزی میکنی.
آرلو:صددرصد!
با عصبانیت رفت از پله ها بالا..
آرلو:میخوای قهر کنی برو تو اتاقت..سمت راست یکی مونده ب آخر.
صدای غر زدناش بیشتر شد ک باعث شد تک خنده ای کردم و باز نشستم رو کاناپه و گوشیمو دستم گرفتم و ب دست راستم زنگ زدم و بهش گفتم ک واسه فردا همه چیزو آماده کنه.
.
.
✦فلشبک ب فردا ساعت ۱۲شب

....................سیدنی..................

آه..دارم کم کم دق میکنم.
ی روز اصلا ی ساعت دیگه اینجا باشم میمیرم
با بدبختی ی نفرو پیدا کردم ک کمکم کنه از اینجا فرار کنم...وایسا...وایسا فقط از اینجا بیام بیرون دارم برات بابا.
خیلی برنامه دارم بعد از بیرون اومدن از اینجا،
اول مردیکه ی خرفته ب اصطلاح بابام رو ب چیزی ک شایستشه میرسونم و بعد دور میشم از همه و همه و همه و همشون!
امشب...
آره امشب آینده سازه برام...
باید درست حسابی کار کنم ک این همه زحمتی ک برا امشب کشیدم ب باد نره..
قراره لینی همون خدمتکاره و یکی از همکاراش کمکم کنن.
واسه امشب برنامه ریختیم...
تو اتاق پِرِس شدم از بس منتظر موندم ک همه بخوابن...
اَه لامصبا!
وسایلای لازممو تو ی کولم جمع کردم و نشستم رو تخت...
همینطور قل میخوردم ک در با چند تا صدا باز شد و قیافه ی نحس ابوصفیان چشمامو کور کرد..
بدون اینکه کامل بیاد تو گفت
ابوصفیان:آماده شو نیم ساعت دیگه یکی رو میفرستم بیان دنبالت بیارتت تو حیاط!
●●●●●●●●●●●●●●●●●●●
○○○○○○○○○○○○○○○○○○○
ناناس های خودم حمایت کنید ک حسابی داستان داریم🤭💋💕
دیدگاه ها (۱۴)

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part46و به صورتم خیره شدمن:سعیدتوروخداسعید:چی...

رمان عشق ممنوع

اکسپرور

‏🐿[۱۵:۰۰ ~ ۱۵:۰۴ به وقت کلمبیا]آه، تبدیل به یه پسر سرماخورده...

رین بخواد خودکشی کنه*ویو ا.ت*یروز خیلی بد رو شروع کردمبا رین...

پارت هجدهم شب عروسی آت. وای دخترا میکاپتون تموم نشد( آرایشگر...

𝑴𝒚 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 01 • 𝑷𝒂𝒓𝒕 013"""""""""""""""""""""""""""""""...

crazy spies | P¹-ایییی..هق..ت-تروخدا ب-بذار بر..-دهنتو ببندو...

وقتی دوست صمیمی BTS هستی و میرید اسکی رو یخ

وقتی بهمون میگم «بیبی»و ما همونطور که دوتامون روی تختیم و می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط