پارت 158

*وارد مغازه شدیم ، بوی عطر ملایمی به مشام میرسید *

فروشنده : خوش اومدید اعلیحضرت چه سعادتی ... چطور میتونم بهتون کمک کنم

عزرائیل: ادکلن های مردونه کدوم بخشه ؟

*فروشنده ما رو برد بخش ادکلن های مردونه و شروع کرد به نشون دادن گرون ترین ادکلن ها *

عزرائیل: عشقم نظرت راجب این یکی چیه ؟

*تستر رو سمتم گرفت و منم بو کردم اما به محض بو کردنش حالت تهوع شدیدی بهم دست داد و شروع کردم به سرفه کردن و عوق زدن ... عزی اولش شوکه شد ولی بعد بهم نزدیک شد و سعی کرد بفهمه مشکل چیه *
*کاش بالا میاوردم ولی فقط عوق میزدم و حالت تهوع شدید داشتم ... فروشنده رفت و سریع با یه دستمال و الکل برگشت ، دستمال رو الکلی کرد و داد به عزی ... عزی هم اونو گرفت جلوم تا بو کنم ، بعد از بو کردن الکل یکم حالم بهتر شد اما هنوز حالت تهوع داشتم و نمیتونستم حرف بزنم *

عزرائیل: الان بهتری ؟

*فقط سر تکون دادم *

فروشنده : من واقعا متاسفم اعلیحضرت نمیدونم چیشد ولی تاحالا با این ادکل همچین واکنشی رو نداشتیم

عزرائیل: مشکلی نداره ...

*موهام رو از صورتم کنار زد و با نگرانی پرسید *

عزرائیل: میتونی راه بیای ؟

*بدون جواب از جام بلند شدم اما سرگیجه اجازه نداد وایستم و دوباره نشستم *

عزرائیل: به خودت فشار نیار ...

*براید استایل بلندم کرد ، تعجب کردم و یجورایی خجالت آور بود ، تموم مدت که از پاساژ بیرون میرفتم توجه بقیه سمتمون جلب میشد ، منو گذاشت تو ماشین و بعد خودش سوار شد ، حالم بهتر شده بود و دیگه حالت تهوع نداشتم *

عزرائیل: هنوز حالت تهوع داری ؟

امیلی : نه بهتر شدم

عزرائیل: الان میریم پیش رافائل ... به لئو میگم بره دنباله کارلوس

امیلی : نیازی نیست

عزرائیل: نیاز هست

*ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد *

امیلی : عزی لطفاً... نیاز نیست بریم پیش رافائل

عزرائیل: خیلی هم نیازه ... یه مدته حساس شدی و زود به زود حالت بد میشه نمیتونم تو رو تو این حال ببینم اگ‍- ...

*یهو ترمز زد و یه گوشه جاده وایستاد*

عزرائیل :ن‍ ... نکنه حامله ای !؟

امیلی : نه ! ... نه اینطور نیست احتمالا یه مریضیه سادست

عزرائیل: امی خودتم میدونی که مریضی نیست ..‌ باید تست بدی

*راستش حدس میزدم ولی خودم رو میزدم به کوچه علی چپ ... اخه کارلوس هنوز کوچیک بود ... من الان آمادگی یه بچه ی دیگه رو نداشتم *

امیلی : گفتم که نیازی نیست فقط یه مریضیه ساده ست چون خواب درستی ندارم

*اخم کرد و بعد نگاهش رو ازم گرفت ، ماشین رو روشن کرد و راه افتاد ، بعد از چند دقیقه جلوی داروخونه وایستاد و پیاده شد ، رفت و یکم بعد با یه کیسه کوچیک برگشت ، تا خونه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد *
*پرش زمانی بعد از رسیدن ، تو اتاق بودیم که کیسه رو پرت کرد رو تخت و وایستاد رو به روم ، بیبی چک رو گرفت سمتم *

عزرائیل: بلند شو تست بده

امیلی: اول بریم دنبال کارلوس الان مرخص میشه

عزرائیل: با لئو هماهنگ کردم بره دنبالش ... بلند شو تست بده

*چون قیافش جدی بود جرعت نداشتم حرفش رو رد کنم ، بلند شدم و بیبی چک رو گرفتم و رفتم تو سرویس ..... ، بعد از انجام دادنش با استرس به بیبی چک خیره شدم و ... مثبت بود ، با دیدن جواب مثبت ناخودآگاه جیغ زدم که باعث شد عزی با نگرانی وارد سرویس بشه *

عزرائیل: چ‍ ... چیشده !؟

*با چشمای پر از اشک بیبی چک رو پرت کردم تو صورتش *

امیلی: عوضی بلاخره کار خودت رو کردی ! چندبار بهت گفتم از ک*ندوم کوفتی استفاده کن !!! ...

*از دید عزی*
*منتظر امی بودم که یهو جیغ زد ، با ترس و نگرانی در سرویس رو باز کردم *

عزرائیل: چ‍ ... چیشده !؟

*یهو بیبی چک پرت شد تو صورتم و بعدش ... امی پشت سر هم با صدای بلند غر میزد و بهم فوش میداد *

امیلی : مردک حرومیِ هول !!! عوضی !
امیدوارم عقیم بشی !

*همینطور داشت غر میزد و منم با گیج و منگی بهش نگاه میکردم ، بیبی چکی که افتاده بود زمین رو برداشتم و با دیدن اینکه مثبته تازه فهمیدم چرا علم شنگه به پا کرده ...*
دیدگاه ها (۱۳۲)

پارت 186

رمان عشق ممنوع

♤چند پارتی جدید♤♤وقتی حامله‌ای♤♤پارت: ۲♤نیکی و میا روی مبل ن...

بریم برای پارت گذاری بیب ها؟🧸بزن بریم هوراااااویو«ا/ت»با صدا...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p19جونگکوک گوشی ر...

پارت ۳۴

به زیباییه مشکی

Pat:9اسم: عاشق چشماش شدما.ت . جونگکوک گفت که بیا امشب با هم ...

چان برادر ناتنی تو بود و ازت پنج سال بزرگتر بود قدش ۱۸۷ بود ...

رمان سوم پارت بیست و سوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> فردا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط