طوفانی که خاموش شد

کومیکو:" ب..ببخشید ...من... من منظوری نداشتم ...
هیناتا :" نه .مشکلی نیست ،من نباید دخالت میکردم ...
کومیکو :" هیناتا ...ببخشید ...من ...من اصلا منظوری نداشتم ...*صدای کومیکو یکم بغض داره*
هیناتا :" دیوونه ،من که بهت گفتم اشکال نداره ...چرا داری گریه میکنی
(کومیکو به شدت ترس از دست دادن بقیه رو داره)
*کیساکی آروم دست کومیکو رو میگیره*
کیساکی : چرا اینقدر نگرانی ؟ تو هنوز کسی رو از دست ندادی "
کومیکو :" میدونم ...ولی ممکنه از دستشون بدم ...ممکنه این آخرین مکالمه ی ما  باشه ...درست مثل هیراکا ..."
کیساکی :" هیراکا ؟ هیراکا کیه ؟"
هیناتا:" اون یکی از دوستای ما بود .یک روز توی دانشگاه کومیکو و هیراکا باهم بحث بدی داشتن و دقیقا جلوی دانشگاه ،یک ماشین هیراکا رو میکشه .برای همین کومیکو میترسه دوباره اون شکلی بشه"
کومیکو :" اون دوست خوبی بود ،ولی من باعث شدم آخرین لحظه ی زندگیش فقط درد بکشه "
*کومیکو یک نگاه به جمع میندازه و میفهمه همه یکم ناراحتن .برای همین خودش رو‌جمع و جور میکنه *
کومیکو :" ولی بیخیال .دیگه مهم نیست .اون الان مرده و‌من نمیتونم کاری کنم .چرا همتون ناراحتین ؟ بیخیال .امروز روز عروسی هیناتا هست .باید خوشحال باشین "
کیساکی (توی ذهنش ):" دیوونه ی خنگ .برای اینکه بقیه ناراحت نشن وانمود میکنه درد نمیکشه .ولی ...اخه لعنتی ، چجوری میتونی هم زمان هم درد بکشی و هم بقیه رو درمان کنی ؟ داره به خودت آسیب میزنی ....صبر کن ...اصلا چرا من باید نگران این دختره باشم ؟ به من چه ربطی داره که درد میکشه یا نه ...ولی ..."
*رشته ذهن کیساکی با بغل کومیکو یک لحظه پاره میشه (یعنی هرچی فکر داشته یک لحظه میپره.) *کیساکی یکم سرخ میشه*
تاکه میچی :" اوووو ...ظاهرا اینجا یک نفر از کومیکو خوشش اومده ...خیلی سرخ شدی ...(منظورش کاملا کیساکیه)
کیساکی :" خفه شو ...اصلا اونجوری نیست"
کومیکو( رو به کیساکی) :" بیخیالش شو .اون فقط حسودی میکنه"
هیناتا :" خب ،دیگه فضا ی احساسی بسه .بیاین بریم خونه ی ما که جشن بگیریم و برقصیم کلی خوراکی بخوریم ."
کومیکو:" باشه ...فقط من باید پیاده بیام ...موقع اومدن با هاکای اومدم .الان هاکای رفته ..."
* کومیکو قیافش رو مظلوم میکنه که هیناتا اون رو با ماشین خودش ببره .اما کیساکی در جواب میگه*
کیساکی :" خب ...تو میتونی با ماشین من بیای"
(ذهن کیساکی):" چرا این رو بهش گفتم ؟ به من چه ربطی داره .اصلا خودش پیاده بیاد .ولی ....دلم براش میسوزه ...آخه مگه میشه به اون چشما نه گفت ؟"
کومیکو:" باشه ."
هیناتا:" پس بزن بریم "
*هر کسی سوار ماشین خودش میشه .کومیکو هم سوار ماشین کیساکی میشه .در طول راه سکوت خاصی توی ماشین به وجود میاد*
(ذهن کیساکی):" چرا اینقدر ساکته ؟ یعنی ناراحته ؟ آخه معمولا خیلی خیلی حرف میزنه .الان انگار اون انرژی ای که داشت از بین رفته ...باید سر صحبت رو باهاش باز کنم؟"
*بعد از ۵ دقیقه رانندگی ،بالاخره به خونه ی هیناتا و‌تاکه میچی رسیده بودن .خونه ی خیلی بزرگی نبود ،اما خیلی هم کوچیک نبود .در حدی بود که بشه توش مهمونی گرفت .همه وارد خونه شدن*
تاکه میچی :" خب ،من یه پیشنهاد دارم .نظرتون چیه شب رو اینجا بمونین ؟"(داداش ،خیلی جوگیر شدی ها .درسته خونت کوچیک نیست ،ولی خدایی چجوری میخوای ۳۷ نفر رو توی یه اتاق جا بدی .حداقل ۱۰ نفر باید برن رو پشت بوم بخوابن،بقیه هم باید رو هم دیگه بخوابن )
*همه قبول کردن .تاکه میچی به پسرا لباس داد و هیناتا هم به سنجو و یوزوها و اما و کومیکو لباس داد .(عکس لباس دخترا رو براتون میفرستم .پسرا هم که تابلوعه .یا تیشرت مشکی ،یا تیشرت سفید) اول ،همه فقط نشسته بودن .تا اینکه کومیکو یه پیشنهاد داد*
دیدگاه ها (۷)

پارت ۲ : تئوری های عجیب از توکیو ریونجرز

داستان

پارت چهار سونیا: میدونستی نامجون مافیا هست( پوز خند)یوری: چ....

گشنمهههه الان مهمون اومده یه هفته است که نرفته این چرا نمیره...

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۵۲

پارت ۲ [آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷]ویو انیا توی مدرسه بعد از کلاس ب...

.بیو یکی از کرکترای همون پروژه (مهم ترینشون)

part:41سو هو ماشینش رو آورد پشت ماشین جونگ کوک و finch رو (ی...

مومو بقیه میرن بالا پشت بوم و میزوکی رو میزارن یه گوشه هیراگ...

پارت نهم صبح ویو جونگکوک: اووف چقدر بدنم درد میکنه هنوز خواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط