{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

×قسمت هشتم×پارت دو

×قسمت هشتم×پارت دو
دختره دستشو‌گرفت جلوی‌دهنشو ریز ریز‌خندید
سپهر عصبانی شد وگفت:نخند خانوم
نیگا اول کاری‌گند زدی به روز و‌لباس ما
تازه میخندی ام‌واسم
_اهکی
اقا اولا که درست صحبت کن
دوما تقصیر من نبوده که
گفتم که ماله دوستمه
بعدشم
تقصیر خودتونه
از این به بعد‌چشماتون قبل از‌ نشستن باز کنید که از این اتفاقا پیش نیاد
سپهر خنده هیستیریکی عصبانی کرد و گفت:خانوم چشم خودتون کوره
_مگه من گفتم چشمتون کوره!؟
_منظورتون که همین بود
_رو‌خودتون عیب میزارید به من مربوط نیست
به هرحال من میرم
_کجا!؟
بگو‌دوستت بیاد شلوار منو پاک کنه
دختره چشماش درشت و‌گرد شد
_چی!؟
بگم‌دوستم بیاد شلوار شمارو پاک کنه!؟
_احیانا به زبان دیگه ای حرف زدم‌ که انقد عجیبه واستون!؟
_نخیر...ولی...ولی خب..چیزه
اگه دوستمم اینجا بود که نمیومد شلوار‌شمارو پاک کنه
_اهان...پس دوستتونم اینجا نیست
خانم من این چیزا حالیم نمیشه
اگه من کلاس‌اولو نرم نمیزارم شماهم‌برید
_ینی چی اقا!؟
_زنگ بزن دوستت بیاد
حداقل معذرت خواهی کنه
اونجوری شاید‌یکم بیخیال شم
همه توجهشون به ما جلب شده بود
نمیدونستم‌از کل کل و یکی به دو کردناشون بخندم‌یا نه
اخه خندیدنم مساوی بود با قتل درجا
چون نه این دختره اعصاب داشت
نه سپهر حال و حوصله داشت
یه دختره دیگه اومد سمتمون و یکم به ما‌نگاه کرد و بعد کنار دختره ایستاد و‌روبهش گفت:چه خبره سحر!؟
چرا نمیای!؟دو ساعته‌اومدی‌ دنبال ترشکات؟؟
سپهر زد زیر خنده
_خوبه والا
ماله خودتم‌ بود!؟احتمالا میدونستی بفهمم چه بلایی سر شلوارم اومده چه بلایی سرت میارم
دختره به تته پته افتاد و گفت:اصلا‌یه برگه‌زردالو اهمیتی نداره
مخصوصا الان که به شلوار کثیف شما خورده
من میرم
خدافز
بعدم خواست با سرعت‌بره که سپهر کیفشو گرفت و گفت:اهکی
بمون خانوم خانوما
گفتم نمیزارم بری کلاس تا وقتی من نمیتونم برم
یه نگاه به ساعت کردم
الانا بود که کلاس شروع بشه
روبه سپهر گفتم:بسه این بچه بازیا
بیا بریم‌سپهر
کلاس شروع شد
_من نمیام
شما برید
یکم مکث کردم و بعد با بچه ها رفتیم سمت کلاس
فقط دیدم که دختره رفت‌روی نیمکت نشست و سپهرم واسه اینکه فرار‌نکنه کنارش نشست
صحنه جالبی بود
دختره که فهمیده‌بودم اسمش سحره داشت لباشو میجوید و سپهر چشماشو به هم میفشرد وعذاب میکشید
اخه میدونستم سپهر متنفره از اینکه لباسش خیس بشه
اونم‌از نوع برگه زردالوییش
........................
کلاس اول تموم شده بود
و من با اقای خیراندیش اشنا‌شدم
یه مرد پیر و کپل که قرار بود معلم (بچه ها من توی دروس دانشگاه اونم رشته‌های مشخص خودشون سررشته ای ندارم..از این بخشا میگزرم...اگه یه موقع هم توی بخشای دانشگاه پارازیت ول دادم به بزرگی خودتون ببخشید دیهD: )
بعضی از درسا رو با بچه ها کلاس داشتیم
بیشترین کلاسام با ماکان بود
رشته علی‌ تجربی بود و زیاد کلاسامون باهم‌نمیفتاد
بعد کلاس با خنده رفتیم سمت سپهر
خیلی جدی و جالب با دختره مشغول حرف زدن بود
انگار خوب ابشون باهم‌توی یه جوب رفته
رفتم خودمو انداختم وسطشون و بینشون نشستم
سپهر‌زد پس کلمو گفت:نمیبینی دوتا خانم و‌اقای‌ محصل و با سوادو متشخص دارن باهم حرف میزنن که مثه مرغ کلتو میندازی پایین میای وسطشون!؟
_داداش دو دیقه پیش تو کور بی چشم بودی‌ اونم خانوم بی‌فرهنگ دروغ گو بود
چی شد یهو!؟
دست هردوتاشون سمت دهنم به قصد زدن اومد جلو
سحر گفت:بار اخرت باشه با اقای‌ترکان اینجوری حرف میزنیا
از تغییر ناگهانی شون خیلی تعجب کردم
گوشیم ویبره شد و‌واسم پیامک اومد
زیر لب( همینه که هستی)گفتم و از جام بلند شدم
ولی انگار سپهر شنید چون چشمش نزنن بسی ریچارد بارم کرد
پیامک از فرشته بود
_سوپرایزت در راههـ
ینی چی!؟منظورش از سوپرایز‌ همونیه که توی ماشین بهم گفت!!؟چجوری سوپرایزش اینجا در راه بود!؟
توی همین فکرا بودم که دوتا دست جلوی چشممو گرفت
دستامو گذاشتم روی دستاشو لمسشون کردم
از حالت دستاش و نرمی و کوچیک بودن و بوشون معلوم بود که اون شخص کسی نیست جز‌فرشته
فرشته!؟
اینجا!؟
با تعجب برگشتم طرفش
ذوق کردم و به خندش جواب دادم
گفتم:تو اینجا چیکار میکنی دیوونه!؟
_اومدم هوا بخورم
خو دانشگاهم اینجاست خو
_اینجا!؟
چرا اینجا!؟
چرا من نمیدونستم!؟
_تا حالا ازم پرسیده بودی!؟
_نه خب
ولی الان خیلی خوشحالم
از اینکه الان اینجایی
وااای
فرشته خیلی خوشحالم کردی
فرشته لبخند‌دندون نمایی زد
دستمو گرفت و برگشت سمت بچه ها
سپهر‌که دیدش گفت:عه فرشته توام اینجایی که
فرشته خندید و گفت:اره دیگه
یهویی اومدم که ایمان سورپریز شه
سپهر با تعجب گفت:صب کن ببینم
تو و ایمان
باهم...
فرشته گفت:عه ایمان
مگه بهشون نگفتی!؟
نچی گفتم و فرشته تاسف بار سرشو تکون داد
بعد سمت سپهر گفت:اره داداشی سپهر
من وایمان باهم‌دوستیم
لبخندی زدم
فرشته واسه من فقط دوست نبود
من عاشق فرشته بودم.
دیدگاه ها (۸)

کوک شوهر کینه ایPart81

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:2ویو «سلین»از پله ها اومدم پایین ...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

ترکم نکن

فیک:زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت دوم(یک هفته بع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط