Love in the dark
p¹
هوا سرد بود و بارانی،اسمان تیره شده بود انگار که دلش گرفته بود،انگار دلش برای اون روزای قدیم بدون دردسر تنگ شده بود ،انگار آسمان از این نفرت میان دو نفر که قبلاً برای هم دیوونه بودند خسته شده بود ،حالا شب بود و هوا تاریک و قلب جسیکا تاریک تر سرد تر
جسیکا روی صندلیاش نشسته بود و خاطرات خوش زندگیش رو مرور میکرد
£جسیکااا( داد)....دوست دارم
&قول بده که پیشم می مونی
£ قول میدم....که هیچ وقت ترکت نکنم
این صدا مال کسی بود که جسیکا رو عاشق خودش کرد مال کسی که بهش قول داد هیچ وقت ترکش نکنه اما....
همه چی یکدفعه ای عوض شد اون پسری که به جسیکا میگفت دوست دارم حالا به جسیکا میگفت.... ازت متنفرم...من تو رو نمی شناسم.....چطور جرئت میکنی به من نزدیک شی
این حرفا ی کسی بود که قبلاً به جسیکا اجازه نمی داد از کنار خودش دور شه کسی که میگفت هیچ کس نمی تونم بیشتر از من تورو بشناسه
حالا با جسیکا غریبه شده بود او جسیکا رو نابود کرد و شکست
جسیکا از اون روز به بعد تغییر کرد تبدیل شد به کسی که دیگر عاشق کسی نشد تبدیل شد به آدمی شرور و بی رحم اما این جسیکای واقعی نبود جسیکا دختری مهربون و خوشحال بود دختری که به مورچه آسیب نمی رساند حالا شده به دختری که هزاران نفر رو در روز میکشت
جسیکا یاد گرفت که نباید به حرف هیچ کسی اعتماد کرد نباید به هیچ آدمی وابسته شد نباید عاشق شد نباید با همه مهربون بود
این جسیکا بود که توسط کسی که هیچ وقت فکرش رو هم نمی کرد نابود شد اون پسری که قلبش رو تکه تکه کرد حالا شده دشمن خونی اش جسیکا هر کاری میکرد تا تهیونگ رو نابود کنه همونجوری که ته یونگ جسیکا رو نابود کرد و انداخت تو زباله
جسیکا با قطره ای اشک که از گوشه ی چشمش آمد بیرون چشماشو باز کرد و بخودش گفت بس کن جسیکا اون فقط کسی بود باعث رنج کشیدن تو شد اون کسی بود که قلب تو رو به بدترین شکل ممکن تیکه پاره کرد پیش اون تویی وجود نداشت تو فقط یه اسباب بازی بودی براش
که ناگهان در زده شد
رئیس( با ترس و عجله) به بار اسلحه مون حمله شده
جسیکا با شنیدن این حرف به جوش اومد و بلند داد زد
&یعنی چی که بهش حمله شده.....مگه شما احمقا چیکار میکردید
ما حواسمون به همه چی بوده اما....اما...اون تهیونگ لعنتی غافلگیر مون کرده
& چطور تونسته بفهمه( داد)
احتمالاً تعقیب مون میکنه
جسیکا دستکش هاش رو پوشیدم و اسلحه اش رو تو جیبش گذاشت از اتاق بیرون رفت همه با ترس فقط به دنبال جسیکا راه افتادن چیزی نگفتن اگر حرفی میزدن کارشان تموم بود
جسیکا سوار ماشین گرون قیمت و سیاهش شد به سمت باند تهیونگ راه افتاد
واسه پارت دو
۵ بازنشر
۱۰ لایک
(ببخشید که شرط گذاشتم میخوام رمان بره اکسپلور)
هوا سرد بود و بارانی،اسمان تیره شده بود انگار که دلش گرفته بود،انگار دلش برای اون روزای قدیم بدون دردسر تنگ شده بود ،انگار آسمان از این نفرت میان دو نفر که قبلاً برای هم دیوونه بودند خسته شده بود ،حالا شب بود و هوا تاریک و قلب جسیکا تاریک تر سرد تر
جسیکا روی صندلیاش نشسته بود و خاطرات خوش زندگیش رو مرور میکرد
£جسیکااا( داد)....دوست دارم
&قول بده که پیشم می مونی
£ قول میدم....که هیچ وقت ترکت نکنم
این صدا مال کسی بود که جسیکا رو عاشق خودش کرد مال کسی که بهش قول داد هیچ وقت ترکش نکنه اما....
همه چی یکدفعه ای عوض شد اون پسری که به جسیکا میگفت دوست دارم حالا به جسیکا میگفت.... ازت متنفرم...من تو رو نمی شناسم.....چطور جرئت میکنی به من نزدیک شی
این حرفا ی کسی بود که قبلاً به جسیکا اجازه نمی داد از کنار خودش دور شه کسی که میگفت هیچ کس نمی تونم بیشتر از من تورو بشناسه
حالا با جسیکا غریبه شده بود او جسیکا رو نابود کرد و شکست
جسیکا از اون روز به بعد تغییر کرد تبدیل شد به کسی که دیگر عاشق کسی نشد تبدیل شد به آدمی شرور و بی رحم اما این جسیکای واقعی نبود جسیکا دختری مهربون و خوشحال بود دختری که به مورچه آسیب نمی رساند حالا شده به دختری که هزاران نفر رو در روز میکشت
جسیکا یاد گرفت که نباید به حرف هیچ کسی اعتماد کرد نباید به هیچ آدمی وابسته شد نباید عاشق شد نباید با همه مهربون بود
این جسیکا بود که توسط کسی که هیچ وقت فکرش رو هم نمی کرد نابود شد اون پسری که قلبش رو تکه تکه کرد حالا شده دشمن خونی اش جسیکا هر کاری میکرد تا تهیونگ رو نابود کنه همونجوری که ته یونگ جسیکا رو نابود کرد و انداخت تو زباله
جسیکا با قطره ای اشک که از گوشه ی چشمش آمد بیرون چشماشو باز کرد و بخودش گفت بس کن جسیکا اون فقط کسی بود باعث رنج کشیدن تو شد اون کسی بود که قلب تو رو به بدترین شکل ممکن تیکه پاره کرد پیش اون تویی وجود نداشت تو فقط یه اسباب بازی بودی براش
که ناگهان در زده شد
رئیس( با ترس و عجله) به بار اسلحه مون حمله شده
جسیکا با شنیدن این حرف به جوش اومد و بلند داد زد
&یعنی چی که بهش حمله شده.....مگه شما احمقا چیکار میکردید
ما حواسمون به همه چی بوده اما....اما...اون تهیونگ لعنتی غافلگیر مون کرده
& چطور تونسته بفهمه( داد)
احتمالاً تعقیب مون میکنه
جسیکا دستکش هاش رو پوشیدم و اسلحه اش رو تو جیبش گذاشت از اتاق بیرون رفت همه با ترس فقط به دنبال جسیکا راه افتادن چیزی نگفتن اگر حرفی میزدن کارشان تموم بود
جسیکا سوار ماشین گرون قیمت و سیاهش شد به سمت باند تهیونگ راه افتاد
واسه پارت دو
۵ بازنشر
۱۰ لایک
(ببخشید که شرط گذاشتم میخوام رمان بره اکسپلور)
- ۴.۴k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط