Porsche
Part23
سوار شدم و نگاهمو بهش دادم و گفتم
+حالا آشتی؟
با لبخند شیطونی که سر رضایت بود جوابم داد
_تا ببینم چی میشه🤭
•بیول ویو•
چرا اینطوری میکنه؟میخواد سکته کنم بیوفتم رو دستش؟واییی الانه که قلبم بیاد تو حلقم🤭
اومد حرکت کرد و دستمو تو دستش قفل کرد
+میدونی که طاقت ندیدن خندتو ندارم
_میخوای سکته کنم بیوفتم رو دستت؟
+چطو؟
_نمیگی همینطوری از ماشین پیاده میشی یکی ببینتت!!!
+خلوته چیزی نمیشه
_وای به حالت اگه فردا تیک تاکو باز کنم فیلمات باشه😤
+باشه باشه دیگه تکرار نمیشه
بعد تقریبا 10 دقیقه رسیدیم به یه پنت هاوس…فک کنم هتل بود.
رو به جونگکوک کردم و گفتم
_چرا اومدیم اینجا؟
+خودت میبینی
همینطوری داشتم نگاش میکردم،از ماشین پیاده شد و اومد سمتم و درو برام باز کرد و دستمو گرفت و از ماشین پیاده ام کرد.
بدون اینکه حرفی بزنه با نگاهش منو برد سمت پنت هاوس؛وقتی وارد شدیم…زمین پر از گلبرگ رز بود…
داشت اشک توی چشمام جمع میشد..داخل رستوران هیچکس نبود،البته بجز چندتا گارسون.
یه میز مربعی فقط اونجا بود که با شمع و گل و شامپاین توی ظرف تزیین شده بود.
کم کم داشت گریم میگرفت دیگه…صندلی رو برام عقب کشید و نشستم.
وقتی خودش اومد روبروم نشست تازه فهمید داره گریم میگیره.
نزدیکم شد و دستشو رو گونم کشید.
+شیرینَکَم…چرا گریه میکنی؟
_کوکیییی…منو این همه خوشبختی محالهههه🥹😭
خندید و اشکامو با شصتش پاک کرد
+چرا اینطوری میکنی؟بعد این همه مدت همدیگرو دیدیم…میدونی چقد دلم تنگت بود؟
_من بیشتررررر
خم شد و پیشونیم رو بوسید و بلند شد و شامپاین رو از توی ظرف یخ برداشت و تکونش داد و با یه حرکت خیلی حرفه ای درش رو باز کرد.
دو پیک برای خودش و من ریخت و نشست.
سوار شدم و نگاهمو بهش دادم و گفتم
+حالا آشتی؟
با لبخند شیطونی که سر رضایت بود جوابم داد
_تا ببینم چی میشه🤭
•بیول ویو•
چرا اینطوری میکنه؟میخواد سکته کنم بیوفتم رو دستش؟واییی الانه که قلبم بیاد تو حلقم🤭
اومد حرکت کرد و دستمو تو دستش قفل کرد
+میدونی که طاقت ندیدن خندتو ندارم
_میخوای سکته کنم بیوفتم رو دستت؟
+چطو؟
_نمیگی همینطوری از ماشین پیاده میشی یکی ببینتت!!!
+خلوته چیزی نمیشه
_وای به حالت اگه فردا تیک تاکو باز کنم فیلمات باشه😤
+باشه باشه دیگه تکرار نمیشه
بعد تقریبا 10 دقیقه رسیدیم به یه پنت هاوس…فک کنم هتل بود.
رو به جونگکوک کردم و گفتم
_چرا اومدیم اینجا؟
+خودت میبینی
همینطوری داشتم نگاش میکردم،از ماشین پیاده شد و اومد سمتم و درو برام باز کرد و دستمو گرفت و از ماشین پیاده ام کرد.
بدون اینکه حرفی بزنه با نگاهش منو برد سمت پنت هاوس؛وقتی وارد شدیم…زمین پر از گلبرگ رز بود…
داشت اشک توی چشمام جمع میشد..داخل رستوران هیچکس نبود،البته بجز چندتا گارسون.
یه میز مربعی فقط اونجا بود که با شمع و گل و شامپاین توی ظرف تزیین شده بود.
کم کم داشت گریم میگرفت دیگه…صندلی رو برام عقب کشید و نشستم.
وقتی خودش اومد روبروم نشست تازه فهمید داره گریم میگیره.
نزدیکم شد و دستشو رو گونم کشید.
+شیرینَکَم…چرا گریه میکنی؟
_کوکیییی…منو این همه خوشبختی محالهههه🥹😭
خندید و اشکامو با شصتش پاک کرد
+چرا اینطوری میکنی؟بعد این همه مدت همدیگرو دیدیم…میدونی چقد دلم تنگت بود؟
_من بیشتررررر
خم شد و پیشونیم رو بوسید و بلند شد و شامپاین رو از توی ظرف یخ برداشت و تکونش داد و با یه حرکت خیلی حرفه ای درش رو باز کرد.
دو پیک برای خودش و من ریخت و نشست.
- ۹.۲k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط