dark life = 49
dark life = 49
ات از پلهها پایین دوید. آشپز، آقای هان، توی آشپزخانه بود. با دیدن ات، چشمهاش گشاد شد. «خانم! شما... شما نباید از اتاقتون بیرون بیاید! آقای کیم گفتن...»
ات حرفش رو قطع کرد. «آقای هان... خواهش میکنم. کمکم کنید. من باید برم. باید از اینجا برم. اگه بمونم... اگه بمونم منو هم میکشه. مثل جیمین.»
آقای هان یه لحظه خشکش زد. «جیمین؟ برادرتون؟»
ات سرش رو تکون داد. اشک دوباره توی چشمهاش جمع شد. «تهیونگ... تهیونگ اونو کشته. تیکهتیکهش کرده. من... من باید برم.»
آقای هان یه لحظه به در خروجی نگاه کرد. بعد به ات. توی چشمهاش یه جنگ درونی بود. ترس از تهیونگ. در مقابل... انسانیت. بعد از چند ثانیه، نفسش رو با صدا بیرون داد. «در خروجی آشپزخانه. از اونجا برید. کلیدش توی جیب منه. نگهبانها شیفت عوض کردن. الان ده دقیقه وقت دارید. بعدش میان.»
ات دستش رو گرفت. «ممنون... ممنون آقای هان. قول میدم... قول میدم که اگه یه روز بتونم، جبران کنم.»
آقای هان کلید رو به دستش داد. «فقط برید. سریع. و... و مواظب خودتون باشید.»
ات کلید رو گرفت و به سمت در خروجی آشپزخانه دوید. در رو باز کرد. هوای سرد و آزاد بیرون به صورتش خورد. بوی بارون و خاک. ات بدون لحظهای درنگ، خودش رو به تاریکی جنگل پرتاب کرد. پاهای برهنهاش روی شاخههای خشک و سنگهای تیز زخمی میشد. ولی درد رو حس نمیکرد. فقط میدوید. مثل یه حیوون زخمی. مثل کسی که مرگ رو پشت سرش حس میکنه.
ات توی جنگل دوید. نمیدونست کجاست. نمیدونست کجا بره. فقط میدوید. شاخهها صورتش رو خراش میدادن. سنگها پاهاش رو زخمی میکردن. ولی ایستاد نمیکرد. بالاخره به یه جادهٔ خاکی رسید. یه ماشین قدیمی اونجا پارک بود. ات خودش رو به ماشین رسوند. در باز بود. کلید هم روی داشبورد. انگار که یکی عمداً گذاشته بود. ات بدون فکر کردن، سوار شد. ماشین رو روشن کرد. و پدال گاز رو تا ته فشار داد.
توی عمارت، نگهبانها تازه متوجه غیبت ات شده بودن. یکی از اونها به تهیونگ زنگ زد. تهیونگ توی ماشینش بود. در راه برگشت به عمارت. وقتی صدای نگهبان رو شنید که میگفت ات فرار کرده، یه لحظه ساکت شد. بعد ماشین رو کنار جاده نگه داشت. دستش رو روی فرمان فشرد. فکش سفت شد. و توی سکوت ماشین، یه کلمه از دهنش بیرون اومد. یه کلمهٔ آروم. ولی پر از خشمی سرد و مرگبار.
«پیداش کنید. زنده یا مرده. ولی...» مکث کرد. صداش آرومتر شد. «...ترجیحاً زنده. چون خودم میخوام بکشمش.»
بعد گوشی رو قطع کرد. ماشین رو روشن کرد و با سرعت وحشتناکی به سمت عمارت راند. توی ذهنش فقط یه فکر بود: «تو نمیتونی از من فرار کنی، ات. حتی اگه به آخر دنیا بری. من پیدات میکنم. و وقتی پیدات کردم... وقتی پیدات کردم، دیگه هیچوقت نمیتونی بری. هیچوقت.»
ات توی ماشین، توی جادهٔ تاریک و خالی، با چشمهای خیس و دستهای لرزون رانندگی میکرد. گوشیش روشن شد. اسم تهیونگ روی صفحه ظاهر شد. ات یه لحظه به گوشی نگاه کرد. تصویر تهیونگ. لبخندش. اون لبخندی که یه زمانی فکر میکرد واقعیه. ولی حالا... حالا میدونست که پشت اون لبخند، یه هیولا قایم شده. هیولایی که برادرش رو تیکهتیکه کرده.
گوشی رو برداشت. دکمهٔ رد تماس رو زد. بعد گوشی رو خاموش کرد. و پدال گاز رو فشار داد. جاده تاریک بود. آینده تاریکتر. ولی ات دیگه نمیترسید. چون دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت. برادرش مرده بود. اعتمادش خرد شده بود. و عشقی که فکر میکرد پیدا کرده، فقط یه سراب بود.
حالا فقط یه چیز مونده بود. انتقام. و ات قسم خورد که تا آخرین نفس، تا آخرین قطرهٔ خون، دنبال انتقام باشه. حتی اگه بهای اون، جون خودش باشه.
ات از پلهها پایین دوید. آشپز، آقای هان، توی آشپزخانه بود. با دیدن ات، چشمهاش گشاد شد. «خانم! شما... شما نباید از اتاقتون بیرون بیاید! آقای کیم گفتن...»
ات حرفش رو قطع کرد. «آقای هان... خواهش میکنم. کمکم کنید. من باید برم. باید از اینجا برم. اگه بمونم... اگه بمونم منو هم میکشه. مثل جیمین.»
آقای هان یه لحظه خشکش زد. «جیمین؟ برادرتون؟»
ات سرش رو تکون داد. اشک دوباره توی چشمهاش جمع شد. «تهیونگ... تهیونگ اونو کشته. تیکهتیکهش کرده. من... من باید برم.»
آقای هان یه لحظه به در خروجی نگاه کرد. بعد به ات. توی چشمهاش یه جنگ درونی بود. ترس از تهیونگ. در مقابل... انسانیت. بعد از چند ثانیه، نفسش رو با صدا بیرون داد. «در خروجی آشپزخانه. از اونجا برید. کلیدش توی جیب منه. نگهبانها شیفت عوض کردن. الان ده دقیقه وقت دارید. بعدش میان.»
ات دستش رو گرفت. «ممنون... ممنون آقای هان. قول میدم... قول میدم که اگه یه روز بتونم، جبران کنم.»
آقای هان کلید رو به دستش داد. «فقط برید. سریع. و... و مواظب خودتون باشید.»
ات کلید رو گرفت و به سمت در خروجی آشپزخانه دوید. در رو باز کرد. هوای سرد و آزاد بیرون به صورتش خورد. بوی بارون و خاک. ات بدون لحظهای درنگ، خودش رو به تاریکی جنگل پرتاب کرد. پاهای برهنهاش روی شاخههای خشک و سنگهای تیز زخمی میشد. ولی درد رو حس نمیکرد. فقط میدوید. مثل یه حیوون زخمی. مثل کسی که مرگ رو پشت سرش حس میکنه.
ات توی جنگل دوید. نمیدونست کجاست. نمیدونست کجا بره. فقط میدوید. شاخهها صورتش رو خراش میدادن. سنگها پاهاش رو زخمی میکردن. ولی ایستاد نمیکرد. بالاخره به یه جادهٔ خاکی رسید. یه ماشین قدیمی اونجا پارک بود. ات خودش رو به ماشین رسوند. در باز بود. کلید هم روی داشبورد. انگار که یکی عمداً گذاشته بود. ات بدون فکر کردن، سوار شد. ماشین رو روشن کرد. و پدال گاز رو تا ته فشار داد.
توی عمارت، نگهبانها تازه متوجه غیبت ات شده بودن. یکی از اونها به تهیونگ زنگ زد. تهیونگ توی ماشینش بود. در راه برگشت به عمارت. وقتی صدای نگهبان رو شنید که میگفت ات فرار کرده، یه لحظه ساکت شد. بعد ماشین رو کنار جاده نگه داشت. دستش رو روی فرمان فشرد. فکش سفت شد. و توی سکوت ماشین، یه کلمه از دهنش بیرون اومد. یه کلمهٔ آروم. ولی پر از خشمی سرد و مرگبار.
«پیداش کنید. زنده یا مرده. ولی...» مکث کرد. صداش آرومتر شد. «...ترجیحاً زنده. چون خودم میخوام بکشمش.»
بعد گوشی رو قطع کرد. ماشین رو روشن کرد و با سرعت وحشتناکی به سمت عمارت راند. توی ذهنش فقط یه فکر بود: «تو نمیتونی از من فرار کنی، ات. حتی اگه به آخر دنیا بری. من پیدات میکنم. و وقتی پیدات کردم... وقتی پیدات کردم، دیگه هیچوقت نمیتونی بری. هیچوقت.»
ات توی ماشین، توی جادهٔ تاریک و خالی، با چشمهای خیس و دستهای لرزون رانندگی میکرد. گوشیش روشن شد. اسم تهیونگ روی صفحه ظاهر شد. ات یه لحظه به گوشی نگاه کرد. تصویر تهیونگ. لبخندش. اون لبخندی که یه زمانی فکر میکرد واقعیه. ولی حالا... حالا میدونست که پشت اون لبخند، یه هیولا قایم شده. هیولایی که برادرش رو تیکهتیکه کرده.
گوشی رو برداشت. دکمهٔ رد تماس رو زد. بعد گوشی رو خاموش کرد. و پدال گاز رو فشار داد. جاده تاریک بود. آینده تاریکتر. ولی ات دیگه نمیترسید. چون دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت. برادرش مرده بود. اعتمادش خرد شده بود. و عشقی که فکر میکرد پیدا کرده، فقط یه سراب بود.
حالا فقط یه چیز مونده بود. انتقام. و ات قسم خورد که تا آخرین نفس، تا آخرین قطرهٔ خون، دنبال انتقام باشه. حتی اگه بهای اون، جون خودش باشه.
- ۲۷۵
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط