{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خدا جونم

خدا جونم
دلم چه زود برایت تنگ شد...
 چشمهایم را ازخجالت بسته بودم تا نگاهم به آسمان نیافتد!

  دیگر چشمهایم باریدن را از یاد برده بود ...
 نگاه می کرد اما نمی دید و اگر می دید خاک می دید و خاک می دید و خاک ...

 گاه در سکوت شب بر می خواستم تا شاید...
 شاید... سجاده ام معجزه ای کند.چشمهایم اما در سجود گرم می شد...

تا اینکه خواستم داشتنت را احساس کنم ...
تو مشتااااق تر بودی از من ...
دوباره دستهایم راگرفتی و با لبخندی گفتی:

از نو شروع کن !

وااااای بر من که تو چقدر مهربانی

مواظب ترم باش خدای جانم..
دیدگاه ها (۲)

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣7️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣعصر همان روز، تو صدا...

پارت : 27 (بخش3) **زاویه دید: زین**فضای داخل مرسدس بنزِ پدرم...

قسمت ۱۰

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 2 | چیزی شبیه حسادتچند هفته از شروع ترم گذشته بود...

ران : یو چطوری خوک صورتی؟ _ ببند بابا بادمجون ران : هعی یادش...

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ماــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

❤ گفتگوی شبانه با حضرت دوست ❤ دلم چه زود برایت تنگ شد... چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط