{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ران : یو چطوری خوک صورتی؟

ران : یو چطوری خوک صورتی؟
_ ببند بابا بادمجون
ران : هعی یادش بخیر قدیما باهم میرفتیم و همه ی دخترای تو مهمونی رو دونه دونه به نوبت میکردیم اما حالا از اول مهمونی تاحالا نه تنها یه بارم پیش ما نیومدی بلکه به هیچ دختری نگاهم نمیکنی داستان چیه؟
سانزو عصبانی شد و با چشماش به ران میگفت خفه شو نانسی یکم ناراحت شد امت جیزی نگفت
_ ران میشه خفه شی؟
ران : بریم یکم لاس بزنیم؟
_ نه من همراه نانسیم دیگه خوش ندارم با دختر دیگه ای حرف بزنم
ران ابروشو برد بالا : که اینطور پس به به قدیم که.
هنوز حرف ران تموم نشده بود که سانزو محکم از جاش بلند شد و لبخندی مصنوعی از بازوی ران گرفت
_ میگم ران بیا یه جا تنهایی صحبت کنیم نظرت چیه؟
ران : ها چیه؟ دوست نداری گذشته دارکت برای خانوم کوچولو فاش شه
_ ببند گاله رو
و بعد سانزو درحالی که رو به نانسی کرد
_ نانسی یه لحظه همینجا وایسا سریع برمیگردم
+ باشه
سانزو از بازوی ران گرفته بود و اون رو برد یه گوشه شروع کردن باهم بحث کردن
نانسی نشسته بود و لیوان مشروب سانزو رو سر کشید و منتطر موند اما کسی نیومد
تا اینکه یه خدمتکار نزدیک شد
خدمتکار : ببخشید بانو آقای سانزو خواستن که ببرمتون پیش ایشون
نانسی بدون هیچگونه حرفی بلند شد و دنبال خدمتکار رفت
+ خیلی ممنونم
.. خواهش میکنم
یه اتاق بزرگی بود کسیم توش نبود پر مه بود
نانسی یکم ترسید و برگشت تا به خدمتکار بگه درست اومده اما دید که خدمتکار رفت خواست پشت سرش بره که یه مردی از دستاش گرفت روشو برگردوند دید مردی چهارشونه و بزرگ که بهش می‌خورد بادیگارد با‌شه محکم دستاشو گرفته و ول نمیکنه
صدایی آشنا به گوشش رسید
.. با من در نیوفت نانسی
روشو برگردوند و اون صدا صدای کسی نبود جز میا
اون به سمت نانسی رفت و چاقو رو گرفت و محکم کردش تو بازوی نانسی
نانسی جیغ بلندی زد اما صدای اهنگ و موزیک توی پارتی اونقد زیاد شده بود که صداش شنیده نشد
میا با اون خنده ی شیطانی سر نانسی و آورد بالا
میا : که سانزو برا توعه ها..... اون برای منه و این کاملا مشخصه دختره ی بدبخت پاپتی تو لیاقت اونو نداری
و بعد هم اشاره ای سمت مردی که اون گوشه ایستاده بود کرد و از اتاق رفت
نانسی نمیدونست چیکار کنه
+ ولم کنید خواهش میکنم
در همین لحظه بحث ران و سانزو هم تموم شده بود و سانزو که دیده بود نانسی نیست نگران توی اون هیاهو دنبال نانسی می‌گشت
اون بلند اسم نانسی رو صدا میزد اما صدای نمیشنید که یهو صدای میا به گوشش خورد
میا : اوه سانزو تو اینجایی
_ تو چی میگی ولم کن کار دارم
میا : یه لحظه صب کن چقد بی ادب خواستم بهت بگم نانسی گفت که توی اتاق بالا براش یه کاری پیش اومده یکم دیگه میاد
_ خب پس منم میرم پیشش
میا : نه یکم مشکلات دخترونه داره زشته که تو بخوای بری پیشش نگران نباش من بهش کمک کردم
سانزو هنوز شک داشت اما خب میا اسرار کرد که بشینه و کوکونوی هم کنارش تو اون میز بود پس خیالش راحت بود که قرار نیست خودشو بهم بچسبونه
کوکونوی و ریندو داشتم باهم صحبت میکردن و سانزو هم سیگار می‌کشید و مشروب مخصوصش که خدمتکاری میا براش آورده بودن رو مینوشید تا اینکه میا بغل گوش کوکونوی چیزی گفت که کوکو از جاش بلند شد و رفت ریندو هم رفت تا با دخترای دور و برش لاس بزنه
حالا دیگه سانزو و میا تنها بودن سانزو خواست بلند شه و بره که میا دوتا مشروب آورد و به سانزو تعارف کرد اما سانزو نخورد و خواست بلند شه که سرش گیج رفت و بدنش داغ شد
میا توی اون مشروب سانزو تحریک کننده ریخته بود و حالا سانزو بدنش داغ شده بود و ولش میخواست با یکی بخوابه میا از فرصت استفاده کرد محکم لباشو گذاشت روی لبای سانزو
سانزو مقاومت کرد اما اثر تحریک کننده حالا دیگه داشت خودی نشون میداد و دستا و پای سانزو رو شل کرده بود
میا گوشه چشمی انداخت و مرد سریع نانسی رو برد توی اون صحنه و نانسی با دیدن اون صحنه اشک چشماش سرازیر شد و مغزش از کار افتاد
بعدهم مرد دوباره دستای نانسی رو گرفت و بردش به سمت اتاق بغلی
سانزو ناگهان چشمش به نانسی خورد که دست تو دست اون مرد میرفت و میا رو محکم پس زد و میا از کتش گرفت و اجازه نداد که بره اما سانزو با دین نانسی حالا دیگه رم کرده بود و میا براش مهم نبود
مرد نانسی رو برد توی اتاق و از توی شوک بودن نانسی استفاده کرد و صحنه رو جوری ترتیب داد که انگار نانسی و اون مرد درحال خیانت به سانزو هستن
سانزو همون لحظه اومد توی اتاق دید که اون مرد از کمر نانسی گرفته و نانسی رو جوری بغل کرده و نوازشش میکنه نانسی هم دستشو دور کمر اون حلقه کرده

خب خب پارت بعدی شاید خیلی ناراحتت کنه دوست نداری نخون الهه
همین دیگه مشتی 🎀✨
دیدگاه ها (۳۳)

بلاک شدن سبک زندگیمه 😍د آخه مگه من چیکار کردمممممممم

دوستان گوه خوردم دیگه اینو نمیگم این گشتم تو کونم بره ایشالل...

نانسی بی اختیار از این رفتار میا عصبانی میشه و قدماشو محکم ب...

خب بریم 🎀 حالا تقریبا یه روز از اون اتفاق گذشت و دیشب سانزو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط