پارت : 27 (بخش3)
پارت : 27 (بخش3)
**زاویه دید: زین**
فضای داخل مرسدس بنزِ پدرم همیشه بوی چرمِ نو و ادکلنِ تلخ و گرونقیمت میداد، اما امروز این بو برام حکمِ هوای مسمومِ یه اتاق گاز رو داشت. ماشین روشن بود، اما حرکت نمیکرد. دستهاش رو روی فرمان قفل کرده بود و با یه خونسردیِ ترسناک، مستقیم به شیشهی جلو خیره بود.
دیگه نتونستم این سکوتِ خفهکننده رو تحمل کنم. «بابا... گوش کن، میتونم برات توضیح بدم. قضیه اونطوری که به نظر میرسه نیست.»
«توضیح بدی؟» سرش رو خیلی آروم سمتم چرخوند. چشماش مثل دو تیکه زغالِ گداخته بود. «چیزی برای توضیح دادن وجود نداره، زین. همهچیز واضحه. تو تمام زحمات هجده سالهی من رو، تمام پولهایی که خرجت کردم و برنامهریزیهایی که برات ریختم رو، به خاطر یه دخترِ بینامونشانِ دبیرستانی به بازی گرفتی.»
سینه سپر کردم. دستام رو رو پاهام مشت کردم. «اون بینامونشان نیست. اسمش هیزله. و هیچ ربطی به افتِ من تو تمرینات نداره. مشکل از فشاریه که تو و مربی...»
«خفه شو!» صدای پدرم مثل شلاق تو فضای بستهی ماشین پیچید. از جا پریدم. «من تو رو بزرگ نکردم که برام بهونهی بچگونه بیاری! من تو رو بزرگ کردم که برنده باشی! استعدادیابِ دانشگاه تگزاس چند روز دیگه میاد تو جایگاه که بازیِ تو رو ببینه، اونوقت تو داری تو حاشیههای یه مشت بچهدبیرستانی غرق میشی؟ اونم با دختری که...» مکث کرد. یه پوزخندِ تحقیرآمیز زد. «پروندهش رو درآوردم. هیزل ایوانز. نمرات بالا، دنبال بورسیهی کامل برای دانشگاهای ردهبالا. دختری که از طبقهی ما نیست و فقط میخواد از طریقِ آویزان شدن به تو، خودش رو بکشه بالا.»
خشم، مثل مواد مذاب تو وجودم فوران کرد. «داری چرتوپرت میگی! دهنت رو ببند! اون اصلاً اینطوری نیست! تو هیچی ازش نمیدونی!»
پدرم اصلاً از داد زدنِ من جا نخورد. تبلتش رو از روی صندلی عقب برداشت و با بیتفاوتی انداخت روی پای من. «شاید من ندونم. اما هیئت مدیرهی مدرسهتون خیلی چیزها رو میدونه. میدونستی من یکی از اعضای اصلیِ کمیتهی تاییدِ بورسیههای علمیِ این منطقهام؟»
قلبم برای یه ثانیه کامل از حرکت ایستاد. نفسم تو گلو موند. نگاهم از صفحهی خاموشِ تبلت به صورتِ سنگیِ او کشیده شد. «منظورت چیه؟»
«منظورم خیلی سادهست زین.» کمی به سمتم خم شد. صداش حالا آروم، اما مرگبار بود. «اگه تو نتونی تمرکزت رو برگردونی... اگه برای فینال، تو زمین بهترین بازیِ کلِ عمرت رو نکنی... و اگه همین امروز، همین الان، این رابطهی احمقانه رو تموم نکنی... من تضمین میکنم که هیزل ایوانز نهتنها بورسیهی دانشگاهی رو نمیگیره، بلکه حتی نمیتونه تو یه کالجِ داغونِ محلی هم قبول بشه.»
دهنم خشک شده بود. کلمات به سختی از گلوم بیرون میاومدن. «تو... تو نمیتونی این کار رو بکنی. این کثیفترین کاریه که... تو نمیتونی آیندهش رو نابود کنی!»
«من کارهایی میکنم که برای محافظت از آیندهی پسرم لازمه!» پدرم دوباره فریاد زد و مشتش رو کوبید رو فرمون. «تو نمیفهمی دنیا چطور کار میکنه زین! تو فازِ رومئو و ژولیت برداشتی ولی من قدرت این رو دارم که آیندهی اون دختر رو فقط با یه تماسِ تلفنی دود کنم بفرستم هوا. و اگه مجبور بشم، حتی یه ثانیه هم تردید نمیکنم.»
یقهی کتش رو مرتب کرد و دوباره تکیه داد به صندلی. «حالا انتخاب با خودته. یا مثل یه آدمبزرگ رفتار میکنی، این حواسپرتی رو میندازی دور و آیندهی درخشانی که برات ساختم رو دو دستی میچسبی... یا به این فازِ مسخرهت ادامه میدی و آیندهی جفتتون رو به خاک سیاه مینشونی. حالا هم از ماشینِ من گمشو برو بیرون.»
**زاویه دید: زین**
فضای داخل مرسدس بنزِ پدرم همیشه بوی چرمِ نو و ادکلنِ تلخ و گرونقیمت میداد، اما امروز این بو برام حکمِ هوای مسمومِ یه اتاق گاز رو داشت. ماشین روشن بود، اما حرکت نمیکرد. دستهاش رو روی فرمان قفل کرده بود و با یه خونسردیِ ترسناک، مستقیم به شیشهی جلو خیره بود.
دیگه نتونستم این سکوتِ خفهکننده رو تحمل کنم. «بابا... گوش کن، میتونم برات توضیح بدم. قضیه اونطوری که به نظر میرسه نیست.»
«توضیح بدی؟» سرش رو خیلی آروم سمتم چرخوند. چشماش مثل دو تیکه زغالِ گداخته بود. «چیزی برای توضیح دادن وجود نداره، زین. همهچیز واضحه. تو تمام زحمات هجده سالهی من رو، تمام پولهایی که خرجت کردم و برنامهریزیهایی که برات ریختم رو، به خاطر یه دخترِ بینامونشانِ دبیرستانی به بازی گرفتی.»
سینه سپر کردم. دستام رو رو پاهام مشت کردم. «اون بینامونشان نیست. اسمش هیزله. و هیچ ربطی به افتِ من تو تمرینات نداره. مشکل از فشاریه که تو و مربی...»
«خفه شو!» صدای پدرم مثل شلاق تو فضای بستهی ماشین پیچید. از جا پریدم. «من تو رو بزرگ نکردم که برام بهونهی بچگونه بیاری! من تو رو بزرگ کردم که برنده باشی! استعدادیابِ دانشگاه تگزاس چند روز دیگه میاد تو جایگاه که بازیِ تو رو ببینه، اونوقت تو داری تو حاشیههای یه مشت بچهدبیرستانی غرق میشی؟ اونم با دختری که...» مکث کرد. یه پوزخندِ تحقیرآمیز زد. «پروندهش رو درآوردم. هیزل ایوانز. نمرات بالا، دنبال بورسیهی کامل برای دانشگاهای ردهبالا. دختری که از طبقهی ما نیست و فقط میخواد از طریقِ آویزان شدن به تو، خودش رو بکشه بالا.»
خشم، مثل مواد مذاب تو وجودم فوران کرد. «داری چرتوپرت میگی! دهنت رو ببند! اون اصلاً اینطوری نیست! تو هیچی ازش نمیدونی!»
پدرم اصلاً از داد زدنِ من جا نخورد. تبلتش رو از روی صندلی عقب برداشت و با بیتفاوتی انداخت روی پای من. «شاید من ندونم. اما هیئت مدیرهی مدرسهتون خیلی چیزها رو میدونه. میدونستی من یکی از اعضای اصلیِ کمیتهی تاییدِ بورسیههای علمیِ این منطقهام؟»
قلبم برای یه ثانیه کامل از حرکت ایستاد. نفسم تو گلو موند. نگاهم از صفحهی خاموشِ تبلت به صورتِ سنگیِ او کشیده شد. «منظورت چیه؟»
«منظورم خیلی سادهست زین.» کمی به سمتم خم شد. صداش حالا آروم، اما مرگبار بود. «اگه تو نتونی تمرکزت رو برگردونی... اگه برای فینال، تو زمین بهترین بازیِ کلِ عمرت رو نکنی... و اگه همین امروز، همین الان، این رابطهی احمقانه رو تموم نکنی... من تضمین میکنم که هیزل ایوانز نهتنها بورسیهی دانشگاهی رو نمیگیره، بلکه حتی نمیتونه تو یه کالجِ داغونِ محلی هم قبول بشه.»
دهنم خشک شده بود. کلمات به سختی از گلوم بیرون میاومدن. «تو... تو نمیتونی این کار رو بکنی. این کثیفترین کاریه که... تو نمیتونی آیندهش رو نابود کنی!»
«من کارهایی میکنم که برای محافظت از آیندهی پسرم لازمه!» پدرم دوباره فریاد زد و مشتش رو کوبید رو فرمون. «تو نمیفهمی دنیا چطور کار میکنه زین! تو فازِ رومئو و ژولیت برداشتی ولی من قدرت این رو دارم که آیندهی اون دختر رو فقط با یه تماسِ تلفنی دود کنم بفرستم هوا. و اگه مجبور بشم، حتی یه ثانیه هم تردید نمیکنم.»
یقهی کتش رو مرتب کرد و دوباره تکیه داد به صندلی. «حالا انتخاب با خودته. یا مثل یه آدمبزرگ رفتار میکنی، این حواسپرتی رو میندازی دور و آیندهی درخشانی که برات ساختم رو دو دستی میچسبی... یا به این فازِ مسخرهت ادامه میدی و آیندهی جفتتون رو به خاک سیاه مینشونی. حالا هم از ماشینِ من گمشو برو بیرون.»
- ۱.۶k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط