انگشتانم که لاي ورق هاي ديوان حافظ مي رود

انگشتانم که لاي ورق هاي ديوان حافظ مي رود

دست و دلم مي لرزد . . .

اما به خواجه مي سپارم تا اميد را از دلم نگيرد

کاش هميشه بگويد

يوسف گم گشته بازآيد به کنعان . . .

غم مخور . . .
دیدگاه ها (۱)

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

« مردِ خواستنی، زنِ خواهان » ‌ در زمان‌هایی نه‌چندان دور، ...

عکس ملکه خوب ها.باهوش مصنوعی کاشته ایم نهال صبر اندر دل

لیلیوم؛ گلی شبیه دلتنگی‌های من… 🥀🤍لیلیوم همیشه برایم شبیه آد...

𝖕𝖆𝖗𝖙7دود، مثل ماری خاکستری، در راهروها می‌خزید. مارال با پدر...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

سروده‌ی «باید برخاست» با مداحی محسن محمدی پناه نمونه‌ای از پ...

انگشتانم که لای ورق دیوان حافظ می رود..دستم می لرزد...امابه ...

انگشتانم که لای ورق دیوان حافظ می رود..دستم می لرزد...امابه ...

انگشتانملای ورق های دیوان حافظ می روددستِ دلم می لرزد اما به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط