رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل چهل و هفتم : بالاخره حرف دلم رو میزنم
بعد از مدتی، یکی از زنعموها آهی کشید و گفت: کاش سرینا هم اینجا بود. وقتی بفهمه دنیل توی بیمارستانه، حتماً ناراحت میشه.
ریو که کنار دیوار ایستاده بود، سرش را بلند کرد.
ـ سرینا میدونه. بهش خبر دادیم.
زنعمو با عجله گفت: حتماً نتونسته بیاد. شاید فردا خودش رو برسونه.
کنت این بار سکوت نکرد.
ـ امشب قرار داشته. خودش گفت نمیتونه بیاد.
یکی از عموها با اخم گفت: کنت، الان وقت این حرفها نیست.
ـ پس کی وقتشه؟ وقتی دنیل از اتاق مراقبتهای ویژه بیرون اومد؟ یا وقتی همهچیز تموم شد؟
ـ مراقب حرف زدنت باش!
کنت ساکت شد، اما ریو ادامه داد: ما نمیگیم سرینا نباید زندگی خودش رو داشته باشه. فقط انتظار داشتیم وقتی یکی از ما توی وضعیت بحرانیه، حداقل بیاد و احوالش رو بپرسه.
یکی از عمهها فوراً گفت: سرینا هنوز کمسنوساله. شماها نباید اینقدر سخت بگیرین.
آرون که تا آن لحظه ساکت بود، نگاهی به آنها انداخت.
ـ ملیسا هم وقتی همسن سرینا بود، به اندازهی کافی بزرگ بود که ازش انتظار داشته باشین خودش رو با همه وفق بده. اما وقتی ناراحت میشد، بهش میگفتین زیادی حساسه.
سکوت سنگینی در راهرو افتاد.
ملیسا با شنیدن حرف برادرش سرش را پایین انداخت. انتظار نداشت بحث دوباره به خودش برگردد.
آرون ادامه داد: من نمیگم سرینا آدم بدیه. اصلاً بحث سرینا نیست. بحث اینه که چرا برای رفتار بعضیها همیشه بهانه پیدا میکنین، اما وقتی ملیسا از چیزی ناراحت میشه، از خودش میخواین کوتاه بیاد؟
مادر ملیسا دست دخترش را فشرد.
ـ آرون درست میگه. ما هم نمیخوایم کسی رو با کسی مقایسه کنیم. فقط میخوایم همهی بچههای این خانواده احساس کنن که به یک اندازه اهمیت دارن.
یکی از عموها آهسته گفت: ما هیچوقت قصد نداشتیم ملیسا احساس کنه دوستش نداریم.
ملیسا سرش را بلند کرد.
برای نخستین بار آن شب، همه منتظر بودند ببینند او چه میگوید.
ملیسا چند لحظه مکث کرد و بعد آرام جواب داد: میدونم شاید قصدتون این نبوده. ولی من بارها احساس کردم وقتی سرینا حرف میزنه، همه گوش میدن؛ وقتی اون چیزی میخواد، همه براش وقت میذارن. اما وقتی من حرف میزنم، خیلی وقتها حتی متوجه نمیشین که چیزی گفتم.
نگاهش را از آنها گرفت و به در بستهی بخش مراقبتهای ویژه دوخت.
ـ من امشب به خاطر دنیل اومدم. نمیخوام الان دربارهی گذشته دعوا کنیم. فقط امیدوارم حالش بهتر بشه.
هیچکس پاسخی نداد.
ریو به ملیسا نگاه کرد. میخواست چیزی بگوید، اما این بار فهمید که عذرخواهی عجولانه قرار نبود، چیزی رو درست کنه.
کایزن کمی آنطرفتر ایستاده بود و به گفتوگو گوش میداد. وقتی ملیسا سکوت کرد، آرام به او نزدیک شد.
ـ میخوای آب بیارم؟
ملیسا به او نگاه کرد و سر تکان داد.
ـ آره، ممنون.
کایزن به سمت دستگاه آب رفت.
آرون این بار چیزی نپرسید و او را دست نینداخت؛ فقط صندلی کناریاش را خالی کرد تا ملیسا بتواند بنشیند.
برای نخستین بار، بعضی از اعضای خانواده بهجای اینکه فقط دربارهی رفتار ملیسا حرف بزنند، داشتند به این فکر میکردند که شاید مدتهاست حرفهایش را واقعاً نشنیدهاند.
بعد از مدتی، یکی از زنعموها آهی کشید و گفت: کاش سرینا هم اینجا بود. وقتی بفهمه دنیل توی بیمارستانه، حتماً ناراحت میشه.
ریو که کنار دیوار ایستاده بود، سرش را بلند کرد.
ـ سرینا میدونه. بهش خبر دادیم.
زنعمو با عجله گفت: حتماً نتونسته بیاد. شاید فردا خودش رو برسونه.
کنت این بار سکوت نکرد.
ـ امشب قرار داشته. خودش گفت نمیتونه بیاد.
یکی از عموها با اخم گفت: کنت، الان وقت این حرفها نیست.
ـ پس کی وقتشه؟ وقتی دنیل از اتاق مراقبتهای ویژه بیرون اومد؟ یا وقتی همهچیز تموم شد؟
ـ مراقب حرف زدنت باش!
کنت ساکت شد، اما ریو ادامه داد: ما نمیگیم سرینا نباید زندگی خودش رو داشته باشه. فقط انتظار داشتیم وقتی یکی از ما توی وضعیت بحرانیه، حداقل بیاد و احوالش رو بپرسه.
یکی از عمهها فوراً گفت: سرینا هنوز کمسنوساله. شماها نباید اینقدر سخت بگیرین.
آرون که تا آن لحظه ساکت بود، نگاهی به آنها انداخت.
ـ ملیسا هم وقتی همسن سرینا بود، به اندازهی کافی بزرگ بود که ازش انتظار داشته باشین خودش رو با همه وفق بده. اما وقتی ناراحت میشد، بهش میگفتین زیادی حساسه.
سکوت سنگینی در راهرو افتاد.
ملیسا با شنیدن حرف برادرش سرش را پایین انداخت. انتظار نداشت بحث دوباره به خودش برگردد.
آرون ادامه داد: من نمیگم سرینا آدم بدیه. اصلاً بحث سرینا نیست. بحث اینه که چرا برای رفتار بعضیها همیشه بهانه پیدا میکنین، اما وقتی ملیسا از چیزی ناراحت میشه، از خودش میخواین کوتاه بیاد؟
مادر ملیسا دست دخترش را فشرد.
ـ آرون درست میگه. ما هم نمیخوایم کسی رو با کسی مقایسه کنیم. فقط میخوایم همهی بچههای این خانواده احساس کنن که به یک اندازه اهمیت دارن.
یکی از عموها آهسته گفت: ما هیچوقت قصد نداشتیم ملیسا احساس کنه دوستش نداریم.
ملیسا سرش را بلند کرد.
برای نخستین بار آن شب، همه منتظر بودند ببینند او چه میگوید.
ملیسا چند لحظه مکث کرد و بعد آرام جواب داد: میدونم شاید قصدتون این نبوده. ولی من بارها احساس کردم وقتی سرینا حرف میزنه، همه گوش میدن؛ وقتی اون چیزی میخواد، همه براش وقت میذارن. اما وقتی من حرف میزنم، خیلی وقتها حتی متوجه نمیشین که چیزی گفتم.
نگاهش را از آنها گرفت و به در بستهی بخش مراقبتهای ویژه دوخت.
ـ من امشب به خاطر دنیل اومدم. نمیخوام الان دربارهی گذشته دعوا کنیم. فقط امیدوارم حالش بهتر بشه.
هیچکس پاسخی نداد.
ریو به ملیسا نگاه کرد. میخواست چیزی بگوید، اما این بار فهمید که عذرخواهی عجولانه قرار نبود، چیزی رو درست کنه.
کایزن کمی آنطرفتر ایستاده بود و به گفتوگو گوش میداد. وقتی ملیسا سکوت کرد، آرام به او نزدیک شد.
ـ میخوای آب بیارم؟
ملیسا به او نگاه کرد و سر تکان داد.
ـ آره، ممنون.
کایزن به سمت دستگاه آب رفت.
آرون این بار چیزی نپرسید و او را دست نینداخت؛ فقط صندلی کناریاش را خالی کرد تا ملیسا بتواند بنشیند.
برای نخستین بار، بعضی از اعضای خانواده بهجای اینکه فقط دربارهی رفتار ملیسا حرف بزنند، داشتند به این فکر میکردند که شاید مدتهاست حرفهایش را واقعاً نشنیدهاند.
- ۸۰
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط