{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part ۸

Part ۸


نااون دوباره با هم خونه ایش تنها موند و فکر های مختلف راحتش نمیذاشتن....
_بریم دکتر؟
√نمیخواد....خوبم
_باشه...چیزی میخوای برات بیارم؟
√نه....یون سو حرفی از خبری که بهش دادن بهت نزد؟
_نه....مهم نیست......امشب برای شام باید بریم خونه ی پدرم.....سعی کن خوب شی....

___20:00___

_حاضری؟...معطل نکن...
+امادم...بریم...
دختر از اتاق بیرون اومد و کیفشو برداشت....
+چطوره؟
_چرا اینقد لباست پوشیدست؟....لباس بهتر از این نداشتی؟
+اگر دوست داری پدر و برادر عزیزت بادمجونایی که روی بدنم کاشتی رو ببینن برم عوضش کنم همم؟!!
_خیلی خب.....امشب هرچی گفتن تو هیچی نمیگی....فهمیدی؟
+اره...مثل همیشه ساکت میمونم...
_مطمئنی همیشه ساکتی؟....
+خب....نمیتونم جلوی دهنمو بگیرم...
_بریم...

____________

_سلام پدر....
£(تکون دادن سر)
+سلام...
¥سلام هیونگ(لبخند)...
£چرا اینقد دیر کردید.‌.
_ببخشید..این روزا سرم شلوغه...
£خیلی خب....بریم سر میز شام...
رفتن سر میز و نشستن روی صندلی ها...شروع کردن به خوردن غذا و حرفی نمی‌زندن....
کوک به نااونی که معلوم بود به زور نشسته نگاهی کرد و نزدیک صورتش شد...
_خوبی؟(آروم)
+زودتر تمومش کن بریم....(آروم)
دوباره برگشتن به حالت قبل...پدر جونگکوک به پسر و عروسش نگاه های زیرچشمی میکرد و پوزخند میزد....
£هنوز نتونستی برای اموالمون وارث بیاری؟(خطاب به نااون)
¥ولی پدر..هیونگ حسابی داره برای شرکت زحمت می‌کشه!(پوزخند)
اینقدر خودتو اذیت نکن هیونگ....بالاخره که تو وارث اصلی نیستی!(پوزخند)
پسر بدون هیچ ریکشنی انگار که هیچکس حرف نمیزنه به غذا خوردن مشغول بود...اما نااون نتونست زیر بار کنایه ها و پوزخند های مسخره ی پدرشوهر و برادرشوهرش بره و ساکت نموند!..
+فعلا ما زندگی آرومی داریم....در مورد شرکتم......نگران نباشید جونگکوک نمیزاره کارهایی که کرده همشون خاکستر بشن!....
£باز هم بدون فکر جواب دادی؟.....چه کاری؟....هرکاری که کرده فقط برای این بوده که زمان بگذره و پسر بدنیا بیاره!
اما مثل اینکه همسرش قادر به حفظ بچه توی شکمش نیست!......
+ما بچه نمی‌خوایم آقای جئون!جونگکوک منو دوست داره و منم بهش عشق میورزم.....
شمام خیلی از این که ما بچه نداریم ناراحت نیستید!...نگران چی هستید؟شما یه وارث دارید که از هرکس بهتون نزدیک تره..پس اموال گرون قیمتتون رو به اسم پسر خودتون بزنید و دست از سر زندگی ما بردارید!...
کوک هیچ حرفی نمیزد و به یک نقطه خیره شده بود....بعد از آخرین جمله ی نااون از کوره در رفت و مچ دخترک رو گرفت و محکم فشار داد....آخ نااون بلند شد و دست پسر رو کنار میزد اما فایده ای نداشت!
دیدگاه ها (۰)

گل خونی پارت 49تهیونگ عصبی شد و با نفرت لب های جونگکوک رو می...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وهفتم | گردنبندصدای شلیک‌ها نزدیک‌تر شد.جو...

the first lie

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟎جونگکوک چند ثانیه به اِریا خیره موند.ـ...

the missing link part¹⁹سوهی: تو نارا رو از کجا میشناسیجونگکو...

Destiny part 5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط