𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟎
جونگکوک چند ثانیه به اِریا خیره موند.
ـ «چی توی اون پیامه؟»
اِریا گوشی رو خاموش کرد.
ـ «چیزی نیست که به تو مربوط باشه.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «وقتی قراره فردا با هم بریم وسط یه تله، اتفاقاً خیلی هم مربوطه.»
تهیونگ که از اول ساکت مونده بود، آروم گفت:
ـ «به نظرم بهتره پیام رو بهمون بگه.»
اِریا نگاهش کرد.
ـ «تو هم؟»
ـ «من فقط نمیخوام فردا بمیرم. انگیزهی شخصیمه.»
جونگکوک خندهی کوتاهی کرد.
اِریا بالاخره گوشی رو روی میز گذاشت.
ـ «گفت اگه حقیقت پدرم رو میخوام، فردا تنها برم.»
جونگکوک اخماش کمی رفت تو هم.
ـ «پس قطعاً میدونه نقطهضعفت چیه.»
ـ «پدرم نقطهضعف من نیست.»
ـ «پس چرا میخوای تنها بری؟»
اِریا جواب نداد.
جونگکوک چند قدم نزدیکتر شد.
ـ «اِریا، این دقیقاً همون چیزیه که اونا میخوان.»
ـ «من رئیس این باندم. خودم تصمیم میگیرم.»
ـ «و منم میدونم تلهست.»
اِریا با عصبانیت گفت:
ـ «تو نمیتونی همیشه جلوی منو بگیری.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «قرار نیست جلوتو بگیرم.»
مکث کرد.
ـ «قرارِ مراقبت کنم.»
اِریا چند لحظه ساکت موند.
تهیونگ آهسته زیر لب گفت:
ـ «خب... این یکی دیگه زیادی جدی بود.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
ـ «تهیونگ.»
ـ «بله؟»
ـ «خفه.»
ـ «چشم.»
اِریا نفس عمیقی کشید و گوشی رو برداشت.
ـ «فردا میریم بندر.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
ـ «همه با هم.»
اِریا چیزی نگفت.
اما این بار مخالفت نکرد.
همون لحظه گوشی جونگکوک لرزید.
یک پیام ناشناس.
فقط یک عکس.
جونگکوک عکس رو باز کرد.
چهرهش برای لحظهای کاملاً بیحالت شد.
اِریا پرسید:
ـ «چی شده؟»
جونگکوک گوشی رو برگردوند سمتش.
عکس مربوط به هفت سال قبل بود.
جونگکوک داخل تصویر بود...
و کنار اون، کِین ایستاده بود.
اما چیزی که بیشتر از همه عجیب بود، نوشتهی پایین عکس بود:
«تو هنوز یادت نیومده چه کاری برای ما انجام دادی.»
ادامه دارد....
خب خب اینم از دو پارت به مناسبت تولدم (البته 25 ام بود🥰💔)
مسافرتم اگه این پارت بد شد به بزرگی خودتون ببخشید😭💔
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟎
جونگکوک چند ثانیه به اِریا خیره موند.
ـ «چی توی اون پیامه؟»
اِریا گوشی رو خاموش کرد.
ـ «چیزی نیست که به تو مربوط باشه.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «وقتی قراره فردا با هم بریم وسط یه تله، اتفاقاً خیلی هم مربوطه.»
تهیونگ که از اول ساکت مونده بود، آروم گفت:
ـ «به نظرم بهتره پیام رو بهمون بگه.»
اِریا نگاهش کرد.
ـ «تو هم؟»
ـ «من فقط نمیخوام فردا بمیرم. انگیزهی شخصیمه.»
جونگکوک خندهی کوتاهی کرد.
اِریا بالاخره گوشی رو روی میز گذاشت.
ـ «گفت اگه حقیقت پدرم رو میخوام، فردا تنها برم.»
جونگکوک اخماش کمی رفت تو هم.
ـ «پس قطعاً میدونه نقطهضعفت چیه.»
ـ «پدرم نقطهضعف من نیست.»
ـ «پس چرا میخوای تنها بری؟»
اِریا جواب نداد.
جونگکوک چند قدم نزدیکتر شد.
ـ «اِریا، این دقیقاً همون چیزیه که اونا میخوان.»
ـ «من رئیس این باندم. خودم تصمیم میگیرم.»
ـ «و منم میدونم تلهست.»
اِریا با عصبانیت گفت:
ـ «تو نمیتونی همیشه جلوی منو بگیری.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «قرار نیست جلوتو بگیرم.»
مکث کرد.
ـ «قرارِ مراقبت کنم.»
اِریا چند لحظه ساکت موند.
تهیونگ آهسته زیر لب گفت:
ـ «خب... این یکی دیگه زیادی جدی بود.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
ـ «تهیونگ.»
ـ «بله؟»
ـ «خفه.»
ـ «چشم.»
اِریا نفس عمیقی کشید و گوشی رو برداشت.
ـ «فردا میریم بندر.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
ـ «همه با هم.»
اِریا چیزی نگفت.
اما این بار مخالفت نکرد.
همون لحظه گوشی جونگکوک لرزید.
یک پیام ناشناس.
فقط یک عکس.
جونگکوک عکس رو باز کرد.
چهرهش برای لحظهای کاملاً بیحالت شد.
اِریا پرسید:
ـ «چی شده؟»
جونگکوک گوشی رو برگردوند سمتش.
عکس مربوط به هفت سال قبل بود.
جونگکوک داخل تصویر بود...
و کنار اون، کِین ایستاده بود.
اما چیزی که بیشتر از همه عجیب بود، نوشتهی پایین عکس بود:
«تو هنوز یادت نیومده چه کاری برای ما انجام دادی.»
ادامه دارد....
خب خب اینم از دو پارت به مناسبت تولدم (البته 25 ام بود🥰💔)
مسافرتم اگه این پارت بد شد به بزرگی خودتون ببخشید😭💔
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
- ۱۶.۹k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط