{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part67

ا/ت: چه شرطی؟
پدربزرگ: تهیونگ بیا
تهیونگ: بله پدربزرگ
پدربزرگ: این قول باید به من و تمام افراد این جمع بدی که اگر مشکلی بین شما دوتا اتفاق افتاد و باعث جداییتون شد حق ندارید باعث جدایی خانواده ها ازهم بشید
تهیونگ: چشم من الان هم با صدای بلند میگم من تمام سعی خودمو میکنم که مراقب ا/ت باشم و رابطه خوبی داشته باشیم اگر اتفاقی تو رابطه ما افتاد من نمیزارم رابطه خانوادگیمون بهم بخوره
ا/ت: 😊
تهیان: چقدر شما دوتا کیوت هستید بچه شماهم با بچه من ازدواج میکنه پسر عمو دختر عمو میشند دیگه
ا/ت: 😅
بابام بلند شد و رفت
ا/ت: بابا خوبی؟
جونهو:آره عزیزم
تهیونگ دستمو گرفت
تهیونگ: خودم امشب باهاش حرف میزنم
ا/ت: اهمم باشه

شب
تهیونگ: حدس میزدم اینجا باشی
جونهو: بیا بشین
تهیونگ: هروقت دلم میگرفت اینجا ارومم میکرد
جونهو: نوشیدنی میخوردی مست میکردی آروم میشدی
تهیونگ: 😂 عمو یادت میاد ازت پرسیدم کاش دختری داشتی با دخترت ازدواج میکردم گفتی نه
جونهو: آره
تهیونگ: چرا الان قبول کردی؟
جونهو: چاره ای نداشتم
تهیونگ: عمو راستشو بگو
جونهو: خوشحالم دوست پسر ا/ت تو هستی تو مثل پسر خودمی دیگه ا/ت رو از قبل میشناختی و منم دیگه نگران نیستم تو خیلی خوبی تهیونگ خیلی
تهیونگ: 😊 عمو من در روز بیشتر با شما حرف میزنم تا با بابام من هیچ دوستی بهتر از شما نداشتم تو زندگیم یه دلیل هم که ا/ت رو دوست دارم اینه که شبیه شماست
جونهو: چرا گریه میکنی؟
تهیونگ: چون به خوبی شما من تاحالا تو زندگیم کسی و ندیدم امروز که بابابزرگ داشت حرف میزد یه ناراحتی تو چشماتون دیدم
جونهو: بخاطر ا/ت بود کی بزرگ شد فداش بشم
تهیونگ: نه بخاطر ا/ت نبود چشماتون یه چیز دیگه میگفت
جونهو: چی؟
تهیونگ: شماهم دوست دارید با یکی باشید
جونهو: جان؟
تهیونگ: چرا ازدواج نمیکنی ا/ت که مشکلی نداره نمیشه که تا همیشه تنها باشی
جونهو: ازدواج کنم؟
تهیونگ: خودت چی فکر میکنی کسی و میشناسی؟
جونهو:آره
تهیونگ: واقعا؟ میخوای باهاش ازدواج کنی؟
جونهو: اهمم ولی باهاش حرف نزدم
تهیونگ: کراش داری؟
جونهو: نه کسی که از بچگی به انتخاب پدر و مادرمون نامزد بودی ولی بعد جدا شدیم و پدر و مادر تو نامزد شدند یه جای ما
تهیونگ: با کی نامزد بودی؟
جونهو:رینا
تهیونگ: رینا؟ خاله ی من؟
جونهو: اهمم
تهیونگ: عمو شما قبلا نامزد بودید؟
جونهو: نه از بچگی فقط گفته بودن که ما برای همیم
تهیونگ: خاله ی من که ۱۲ ساله جدا شده و یه پسر همسن من داره ا/ت هم میشناسه پسرشو
جونهو: میدونم کیجون پسرشه
تهیونگ:اومم
جونهو: چند روز پیش دیدمش باهم یکم حرف زدیم بعد رفت
تهیونگ: عمو واقعا دوست داری باهاش ازدواج کنی
جونهو: آره میشه کمکم کنی؟

#فیک
#سناریو
دیدگاه ها (۳۳)

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

True Love②⑨شب تهیونگ: ببخشید مزاحم شدم م.ب:این چه حرفیه خوش ...

سناریو سو پارت اخر

سناریو خط قرمز پارت ۲

Forbidden love②یک ساعت بعد رینا: کجا بودی؟ ا/ت: بدبخت شدمرین...

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

سناریو کنما تک پارتی

سناریو ایدل رویایی پارت اخر

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²³همون شب_____________ری...

بریم برای رمان 🥺🌺لتس گو(این پارت طولانیه گوگولی ها🥹🌺 ببنید چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط