{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدری در آخرین لحظات عمر پسرانش را جمع کرد و

پدری در آخرین لحظات عمر پسرانش را جمع کرد و

گفت: تنها یک دست خود را بالا بیاورید . . .

آیا یک دست صدا دارد؟؟

.
بچه ها بشکن زدند . . .

پدر ضایع شد و مُرد !!!
دیدگاه ها (۳)

🖤 پشت نیمکت آخر ادامه پارت از ۱۰: «پدری که برگشت...»ناگهان ص...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وپنجم | پدرصدای قدم‌ها از بیرون نزدیک‌تر...

‍ ⚜️حکایت ⚜️پسری پدرش را برای غذای شب به رستوران برد.پدر که ...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت سی‌ونــهم 𓆪 🖤🥀صدای مرد در تاریکی پیچید.ـ «با...

🖤 قسمت دوم آخرین حرف‌های یک پدربیماری پدر فاطمه روزب...

🖤 پارت ۴۶ | «آخرین نقشه»پدر لانا لبخند زد.— «بالاخره همه خان...

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم PAER 1,2انقدر ادم های...

داستان عاشقانه جدید

سایه ای در راهروهای نقره ای

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۴ | حقیقتِ عکسسوا عکس را دوباره نگاه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط