🖤 پارت ۴۶ | «آخرین نقشه»
🖤 پارت ۴۶ | «آخرین نقشه»
پدر لانا لبخند زد.
— «بالاخره همه خانواده دوباره کنار هم جمع شدن.»
لانا با خشم گفت:
— «تو اسم اینو خانواده میذاری؟»
مرد به او نزدیک شد.
— «من همه این کارها رو برای آینده شما کردم.»
لانا:
— «دروغ نگو.»
کوک یک قدم جلو آمد.
پدر لانا نگاهش را به او دوخت.
— «همیشه تو...»
کوک:
— «آره. همیشه من.»
مرد لبخندش محو شد.
— «فکر نکن چون چند نفر از افرادم رو شکست دادی، برنده شدی.»
کوک:
— «چند نفر؟»
صدایش سرد شد.
— «تو هنوز نفهمیدی که کل نقشهات از لحظهای که لانا وارد اتاق ۱۳ شد، زیر نظر من بود.»
همه ساکت شدند.
لانا:
— «چی؟»
کوک به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ لبخند زد.
— «کوک از همون موقع آدمهاش رو دنبال سرنخها فرستاده بود.»
پدر لانا یک قدم عقب رفت.
کوک ادامه داد:
— «تمام ساختمانهای امن تو پیدا شده.»
— «راههای فرارت بسته شده.»
— «و آدمهایی که فکر میکردی بهت وفادارن... دیگه نیستن.»
پدر لانا برای اولین بار واقعاً ترسید.
— «تو... نمیتونی.»
کوک نزدیکتر رفت.
— «من میتونم.»
خواهر لانا از فرصت استفاده کرد و خودش را کنار کشید.
لانا فوراً به سمت او رفت و محکم بغلش کرد.
— «سه سال...»
خواهرش اشک میریخت.
— «ببخش منو...»
لانا:
— «فقط برگشتی... همین کافیه.»
اما ناگهان صدای آژیر از بیرون ساختمان بلند شد.
تهیونگ به پنجره نگاه کرد.
— «پلیس رسید.»
پدر لانا به سمت کوک خیره شد.
— «تو از اول میخواستی منو تحویل پلیس بدی؟»
کوک آرام جواب داد:
— «نه.»
همه با تعجب نگاهش کردند.
کوک لبخند کمرنگی زد.
— «من فقط میخواستم خودت راه فرار نداشته باشی.»
صدای نزدیک شدن مأمورها بیشتر شد.
پدر لانا به اطراف نگاه کرد.
تمام راهها بسته بود.
تمام نقشههایش نابود شده بود.
و روبهرویش...
کسی ایستاده بود که هیچوقت نتوانسته بود شکستش دهد.
جونگکوک.
ادامه دارد... 🖤🔥
پدر لانا لبخند زد.
— «بالاخره همه خانواده دوباره کنار هم جمع شدن.»
لانا با خشم گفت:
— «تو اسم اینو خانواده میذاری؟»
مرد به او نزدیک شد.
— «من همه این کارها رو برای آینده شما کردم.»
لانا:
— «دروغ نگو.»
کوک یک قدم جلو آمد.
پدر لانا نگاهش را به او دوخت.
— «همیشه تو...»
کوک:
— «آره. همیشه من.»
مرد لبخندش محو شد.
— «فکر نکن چون چند نفر از افرادم رو شکست دادی، برنده شدی.»
کوک:
— «چند نفر؟»
صدایش سرد شد.
— «تو هنوز نفهمیدی که کل نقشهات از لحظهای که لانا وارد اتاق ۱۳ شد، زیر نظر من بود.»
همه ساکت شدند.
لانا:
— «چی؟»
کوک به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ لبخند زد.
— «کوک از همون موقع آدمهاش رو دنبال سرنخها فرستاده بود.»
پدر لانا یک قدم عقب رفت.
کوک ادامه داد:
— «تمام ساختمانهای امن تو پیدا شده.»
— «راههای فرارت بسته شده.»
— «و آدمهایی که فکر میکردی بهت وفادارن... دیگه نیستن.»
پدر لانا برای اولین بار واقعاً ترسید.
— «تو... نمیتونی.»
کوک نزدیکتر رفت.
— «من میتونم.»
خواهر لانا از فرصت استفاده کرد و خودش را کنار کشید.
لانا فوراً به سمت او رفت و محکم بغلش کرد.
— «سه سال...»
خواهرش اشک میریخت.
— «ببخش منو...»
لانا:
— «فقط برگشتی... همین کافیه.»
اما ناگهان صدای آژیر از بیرون ساختمان بلند شد.
تهیونگ به پنجره نگاه کرد.
— «پلیس رسید.»
پدر لانا به سمت کوک خیره شد.
— «تو از اول میخواستی منو تحویل پلیس بدی؟»
کوک آرام جواب داد:
— «نه.»
همه با تعجب نگاهش کردند.
کوک لبخند کمرنگی زد.
— «من فقط میخواستم خودت راه فرار نداشته باشی.»
صدای نزدیک شدن مأمورها بیشتر شد.
پدر لانا به اطراف نگاه کرد.
تمام راهها بسته بود.
تمام نقشههایش نابود شده بود.
و روبهرویش...
کسی ایستاده بود که هیچوقت نتوانسته بود شکستش دهد.
جونگکوک.
ادامه دارد... 🖤🔥
- ۲۱۴
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط