🖤 قسمت دوم
🖤 قسمت دوم
آخرین حرفهای یک پدر
بیماری پدر فاطمه روزبهروز بیشتر
میشد… 🥺
خونهای که تا چند وقت قبل پر از آرامش
و رفتوآمد و صدای دخترها بود، حالا
حالوهوای دیگهای پیدا کرده بود…
همه نگران بودن
مادر بیشتر از همه… 💔
و فاطمه شاید بیشتر از هر کسی دلش
میخواست باور کنه پدرش دوباره خوب
میشه…
هنوز نمیخواست فکر کنه ممکنه یه
روزی برسه که دیگه صدای پدرش رو
نشنوه
دیگه منتظر برگشتنش به خونه نباشه
دیگه اون تکیهگاه همیشگی رو کنار خودش نداشته باشه… 🥀
اما بیماری شوخی نداشت…
روزهای پدر کمکم به آخر میرسید… 🖤
و درست در همین روزها، یک نگرانی بزرگتر از بیماری در دل پدر بود…
نگرانی برای فاطمه… 😔
آخه دختر بزرگش ازدواج کرده بود
و کل نگرانی اش فقط فاطمه بود
پدر میدونست فاطمه دختر کوچیکشه
میدونست برادری نداره
میدونست بعد از رفتن او، فاطمه بیشتر از همیشه به یک تکیهگاه احتیاج داره…
و شاید همین فکر، بیشتر از بیماری دلش رو به درد میآورد 💔
تا اینکه رسید به آخرین لحظات زندگیاش…
پدر، همسرش رو صدا زد…
با همون حالی که دیگه توان زیادی براش نمونده بود، آخرین حرفهاش رو به مادر فاطمه زد…
و چیزی که گفت، فقط یک خواهش ساده نبود…
انگار تمام نگرانی یک پدر برای آیندهی دخترش بود… 🥺
گفت:
«دخترم هر کسی رو که خودش خواست قبول کنید
ازدواجش اجباری نباشه…» 💔
همین…
آخرین خواستهی پدر، خوشبختی دختر کوچیکش بود… 🥹❤️
پدری که خودش میدونست شاید دیگه نباشه تا از فاطمه مراقبت کنه، از مادرش خواست حداقل یک چیز رو برای دخترش حفظ کنه…
❤️ حق انتخاب
اینکه فاطمه خودش انتخاب کنه
خودش تصمیم بگیره
و مجبور نشه با کسی زندگی کنه که دوستش نداره…
پدر از دنیا رفت… 🖤
و با رفتنش، فقط یک پدر از این خونه کم نشد…
فاطمه تکیهگاهش رو از دست داد… 💔
مردی که از کودکی مراقبش بود
مردی که دختر کوچیکش رو عاشقانه دوست داشت
مردی که حتی در آخرین لحظهی زندگی، نگرانیاش آیندهی فاطمه بود…
اما فاطمه هنوز نمیدونست…
همون چیزی که پدرش از همه بیشتر ازش میترسید، خیلی زود قرار بود سراغش بیاد… 😔
چند وقت بیشتر نگذشت…
و کسی تصمیم گرفت برای آیندهی فاطمه تصمیم بگیره…
تصمیمی که هیچکس از خود فاطمه نپرسید…
فاطمه چه میخواهد؟ 🥀
ادامه دارد… 🖤
https://eitaa.com/AySANRHy
نظرتون رو میخونم 👇
@aysan_doukht
آخرین حرفهای یک پدر
بیماری پدر فاطمه روزبهروز بیشتر
میشد… 🥺
خونهای که تا چند وقت قبل پر از آرامش
و رفتوآمد و صدای دخترها بود، حالا
حالوهوای دیگهای پیدا کرده بود…
همه نگران بودن
مادر بیشتر از همه… 💔
و فاطمه شاید بیشتر از هر کسی دلش
میخواست باور کنه پدرش دوباره خوب
میشه…
هنوز نمیخواست فکر کنه ممکنه یه
روزی برسه که دیگه صدای پدرش رو
نشنوه
دیگه منتظر برگشتنش به خونه نباشه
دیگه اون تکیهگاه همیشگی رو کنار خودش نداشته باشه… 🥀
اما بیماری شوخی نداشت…
روزهای پدر کمکم به آخر میرسید… 🖤
و درست در همین روزها، یک نگرانی بزرگتر از بیماری در دل پدر بود…
نگرانی برای فاطمه… 😔
آخه دختر بزرگش ازدواج کرده بود
و کل نگرانی اش فقط فاطمه بود
پدر میدونست فاطمه دختر کوچیکشه
میدونست برادری نداره
میدونست بعد از رفتن او، فاطمه بیشتر از همیشه به یک تکیهگاه احتیاج داره…
و شاید همین فکر، بیشتر از بیماری دلش رو به درد میآورد 💔
تا اینکه رسید به آخرین لحظات زندگیاش…
پدر، همسرش رو صدا زد…
با همون حالی که دیگه توان زیادی براش نمونده بود، آخرین حرفهاش رو به مادر فاطمه زد…
و چیزی که گفت، فقط یک خواهش ساده نبود…
انگار تمام نگرانی یک پدر برای آیندهی دخترش بود… 🥺
گفت:
«دخترم هر کسی رو که خودش خواست قبول کنید
ازدواجش اجباری نباشه…» 💔
همین…
آخرین خواستهی پدر، خوشبختی دختر کوچیکش بود… 🥹❤️
پدری که خودش میدونست شاید دیگه نباشه تا از فاطمه مراقبت کنه، از مادرش خواست حداقل یک چیز رو برای دخترش حفظ کنه…
❤️ حق انتخاب
اینکه فاطمه خودش انتخاب کنه
خودش تصمیم بگیره
و مجبور نشه با کسی زندگی کنه که دوستش نداره…
پدر از دنیا رفت… 🖤
و با رفتنش، فقط یک پدر از این خونه کم نشد…
فاطمه تکیهگاهش رو از دست داد… 💔
مردی که از کودکی مراقبش بود
مردی که دختر کوچیکش رو عاشقانه دوست داشت
مردی که حتی در آخرین لحظهی زندگی، نگرانیاش آیندهی فاطمه بود…
اما فاطمه هنوز نمیدونست…
همون چیزی که پدرش از همه بیشتر ازش میترسید، خیلی زود قرار بود سراغش بیاد… 😔
چند وقت بیشتر نگذشت…
و کسی تصمیم گرفت برای آیندهی فاطمه تصمیم بگیره…
تصمیمی که هیچکس از خود فاطمه نپرسید…
فاطمه چه میخواهد؟ 🥀
ادامه دارد… 🖤
https://eitaa.com/AySANRHy
نظرتون رو میخونم 👇
@aysan_doukht
- ۱۹۶
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط