{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم
PAER 1,2
انقدر ادم های مهمی توی جشن بودم که همه مشغول صحبت بودن رئیس و ارشد های اژانس هم مشغول صحبت با وزیر برای همون نقشه ای بودن که جشن امروز بخاطرش برگزار شده بودبچه ها هم یک سمت کنار هم ایستاده بودن و داشتن درباره همین موضوع صحبت میکردن که صدای زنگ در توجهشون رو جلب‌ کرد از بینشون دختر با صدای دخترونش گفت
"من باز میکنم"
صدای کفشای پاشنه بلندش از پشت در به گوش می‌رسید مرد با شنیدن دختر متوجه شد که خودش داره سمت میاد و لبخندی محوی گوشه لباش نقش بست و توی دلش گفت
" خودشه "
دختر‌ در رو باز کرد
" بفرمایید‌ "
مرد دست گل رو جلوی صاحبش گرفت و گفت
" سلام حالتون چطوره شنیدم تازه زایمان کردین حال خودتون و بچه خوبه "
چشمای دخترک با دیدن دست گل عین ستاره ای که برق میزنه شد تاحالا نشده بود که کسی براش گل ببره
اون فقط محو‌ گل ها شده بود نه به خاطر گل ها به خاطر اینکه دختر تاحالا از کسی گل نگرفته بود اما اون براش این دست گل رو آورده بود
دخترک از این خوشحال بود که حالا به آرزوش رسیده و خوده واقعیش هم به خودش و هم‌‌ به همه به عنوان عضوی از آژانس ثابت کرده دختر توی خودش و حتی روی ابر ها نبود و هم‌ چنان محو گل ها بود
مرد دست گل رو جلوی دخترک گرفت و دختر با هزار آرزوی رسیده دستش رو با‌ عشق دراز کرد و دست گل رو گرفت
" اام..عذرمیخوام ولی "
کیوکا دختر رو صدا زد و با آتسوشی اومدن جلو و کنارش ایستادن
کیوکا : اتفاقی افتاده
" نه "
ناگهان تانیزاکی صداشون زد
تانیراکی : یه دقیقه بیاین
بچه ها رفتن کنار‌ بقیه نائومی از پشت به دختر چشمک زد و گفت
نائومی: ههیی دسته گل قشنگیه ها ماله توعه
دختر گل هارو بو کرد و لبخند زد
" اوهوم "
آتسوشی : چی...یعنی چی
تانیزاکی : منم نمیدونم
مرد از دم‌ در چند قدم جلو اومد
کونیکیدا از پشت سمت آتسوشی‌ و تانیزاکی اومد
کونیکیدا : آروم باشین شلوغش نکنین باشه
آتسوشی : ولی کونیکیدا_سان
مرد اسلحشو آروم از پشتش درآورد و سمت کونیکیدا گرفت
تانیزاکی وقتی چشمش به مرد افتاد که اسلحه شو سمت کونیکیدا گرفته چشاش لرزید
تانیزاکی : کونیکیدا_سان
آتسوشی با دیدن مرد که اسلحشو سمت کونیکیدا گرفته جلوی کونیکیدا وایساد
صدای تانیزاکی توجه یکی از دخترا رو جلب کرد دختر از بین بچه ها دید که مرد اسلحرو سمت کونیکیدا نشونه گرفته و داد زد
" کونیکیدا_سان "
با داد دختر همه متوجه ماجرا شدن و سمت کونیکیدا دویدن و جلو و کنارش وایسادن
اینکه همه یک دفعه دور کونیکیدا جمع شدن توجه همه رو جمع‌ کرد و همه متوجه شدن که مرد اسلحه رو سمت کونیکیدا نشونه رفته‌
بقیه اعضا هم پیش کونیکیدا اومدن و کنارش ایستادن
یوسانو : تو کی هستی... هرکی هستی به نفعته که اسلحرو بیاری پایین
با سر و صدای زیاد حالا همه مهمان ها متوجه شدن که چه خبره و جمع شده بودن ولی نمیدونستن که داره چه اتفاقی میوفته و یا قراره تهش چی بشه غیر چند تا بادیگارد کسی توی مهمونی نبود کسی ام کاری نمیتونست بکنه این مهمونی یه جشن غیر رسمی و دوستانه بود و اینکه آژانس هنوزم زیر ذره بین بود و جلوی این همه آدم مهم‌ دولتی که بعضیاشون دنبال بهونه بودن بلایی سره مرد آوردن غیر ممکن بود
آتسوشی چند قدم جلو رفت
آتسوشی : تو کی هستی کی فرستاتت ههاا
دختر جلو اومد از کنار آتسوشی رد شد و نزدیک مرد شد و با لحنی خیلی ساده و خشک گفت
" فک کردی اگه شلیک کنی چی گیرت میاد ها "
همه تعجب کردن اون با این کار داشت بدتر اونو عصبی میکرد
" به زار من بهت بگم بدبختی....نمیدونم به دستور کی اومدی اینجا ولی برای تو شخصا تهش بدبختیه پس احمق نباش و درست فکر کن "
آتسوشی کنار دختر اومد
آتسوشی : تو کی هستی
" نکته میخوای اونی که فقط این وسط ضرر میکنه تو باشی چون تویی که شلیک میکنی نه اونی که تورو فرستاده پس اونی که بازنده میشه تویی پس عاقلانه فک کن و اسلحرو بیار پایین "
آیا از بین جمعیت سمت کونیکیدا دوید و پیش رفت و دستاشو گرفت و جلوش ایستاد و با صدای بلند و عصبی و گفت
آیا : کی تورو فرستاده
کیوکا ام جلو اومد و کنار آتسوسی و دختر وایساد
کیوکا : تو رو کی فرستاده
مرد نیشخندی زد و با لحن طعنه آمیزی گفت
" چرا فک میکنین کسی منو فرستاده "
تانیزاکی ام جلو اومد
تانیزاکی : مشخصه که کسی پشت این قضیس وگرنه تو اینجا نبودی...اما اینو بدون تو یه مهره ای پس با این کار سوخته میشی
" چرا نباید این کارو بکنم "
کسی نمیتونست کاری کنه برای همینم همه بچه ها جلو اومدن و نزدیک مرد شدن و نزدیک به هم ایستادن
دیدگاه ها (۰)

پادشاهی شب"مجازات روز"رستکاری سپیده دمPart 1,3 یکی از دخترا ...

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دمPART 2,1__صدای شلیک__س...

پادشاهی شب''مجازات روز''رستگاری سپیده دم ''PART 1,1این شهر د...

پادشاهی شب''مجازات روز''رستگاری سپیده دمشهر ها داستان های زی...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۱: «دوری» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: دفتر آژان...

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۰ | ناپدید شد— جونگکوک؟جوابی نیو...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط