{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤

Part : nine

سریع سمت یکی از ماشینای میلیون دلاری توس پارکینگ رفتم و سوار شدم و روشنش کردم . یکی از ماشینایی که احتمالا اگه کاری نمیکردم تهیونگ همشونو مال خودش می‌کرد.ماشینو مثل حیوونای درنده می‌روندم . به تو چه که من کجا میرم مرتیکه عوضی .
پس بلادون اینجا رشد میکنه آره ؟ پیاده شدم از ماشین و زدم به دل جنگل تا این بلادونای مسخره رو پیدا کم . هر چی جلو تر میرفتم بیشتر ناامید میشدم ، چون اصلا چیزی به نام بلادون پیدا نکردم ...
همینطور داشتم میرفتم که بلاخره پیداشون کردم ، یه دسته بلادونای سیاه زل زده بودن توی چشام ....
فقط باید اینا رو میدادم به خورد اون تهیونگ لعنتی . ولی ... ولی این دیگه چه حسی بود ؟چرا نمیتونستم با این حس کنار بیام ؟ لعنت بهش ... فقط ... فقط یه کار میتونستم بکنم ...
یه خوشه پر از بلادون چیدم و سوار ماشین شدم و رفتم بار .
حالم از مشروب بهم می‌خورد ولی ... ولی امشب مجبور بودم بخورم تا هر اتفاق کوفتی که امشب قراره بیوفته رو یادم بره .
روی یکی از صندلی های نزدیک تیبل بار نشستم و به مسئول بار گفتم :
_همون همیشگی
همون همیشگی کوفتی که هر کوفت میکردم یه دسته گل به آب میدادم .
+البته آقا ، الان براتون میارم
یه پیک ...
دو پیک ...
سه پیک ...
‌و ....
ده پیک
سرم حسابی سبک شده بود و تلوتلو خوران رفتم سمت ماشین و زنگ زدم به کسی که فکر میکردم راننده شخصیم .
+الووووووو ، سون وو ، هه هه ، من ... الان جلوی همون بار کوفتی رو به روی پارک سارام هستم ، بیا دنبالم .
دیدگاه ها (۸)

" سه شنبه "" ویو لیا " امروز روز عروسی بود و من واقعا دلم نم...

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دهمویو تهیونگهمون روز، جیمین زن...

دوست دختر کوچولوی من

وانشات استاد کیم هیچ حرفی رد بدل نشد رسیدیم سر کلاس بودم کلا...

part 1ویو آناستازیااز خواب پا شدم و رفتم که کارای شخصیم رو ا...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:3ویو «علی»امروز روز اول دانشگاه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط