{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی داداش ناتنیت بود...

وقتی داداش ناتنیت بود...
پارت دهم

ویو تهیونگ

همون روز، جیمین زنگ زد و گفت یه معامله مهم داریم. باید میرفتم بار. قبل از رفتن، رفتم پیش ات. توی اتاقش بود و داشت به موزیک گوش میداد. در رو زدم و رفتم داخل.

-ات... باید برم بیرون. یه کار دارم.

ات هدفونش رو درآورد و نگاهم کرد.

+کجا؟

-بار. معامله.

+آخه شب شده... نمیخوام بری.

-مجبورم، ات. کار مهمه.

ات با ناراحتی نگاهم کرد، ولی چیزی نگفت. فقط سری تکوند داد و دوباره هدفونش رو گذاشت.

من رفتم.

بار شلوغ بود. معامله رو انجام دادم و پول رو گرفتم. ولی یه چیزی توی دلم بود که نمیتونستم رهایش کنم. حس میکردم همه چی داره از دستم درمیره. مامانم مرده، خواهرم تازه پیدا شده، و من... من دارم به خواهرم حس بدی پیدا میکنم.

نشستم پشت میز و یه لیوان ویسکی سفارش دادم. یه لیوان، دو لیوان، سه لیوان... دیگه نمیدونستم چندتا خوردم. مستی آرومم میکرد. فکرای بد رو از ذهنم دور میکرد. ولی نتونستم جلوی یه فکر رو بگیرم: ات. صورتش، خندهاش، چشمای قهوهایش. هر چی بیشتر فکر میکردم، بیشتر احساس گناه میکردم. ولی نمیتونستم جلوش رو بگیرم.

جیمین اومد کنارم نشست.

÷تهیونگ، بس کن دیگه. مست شدی.

-نشدم جیمی. فقط یه کم...

÷خونه برمیگردمت.

-نه، خودم میرم.

با سختی بلند شدم و رفتم سمت ماشین. جیمین میخواست منو ببره، ولی من گفتم خودم میرم. ماشین رو روشن کردم و رفتم سمت خونه. نمیدونم چطور رانندگی کردم، ولی رسیدم.

در زدم که ات درو باز کرد

ادامه دارد ......
پارت بعد اسماته

توی پیج اسمات هستش
دیدگاه ها (۶)

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت ششمویو اتچند روز از اون ماجرا گ...

رمان

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮✦ پارت ۸ | حسی که نمی‌شد ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁶ویو میکا_____صبحِ روزِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط