{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part:59

((زخم های رقم خورده))

__چی ..

با ذوق کل خونه رو دور زدم..

صدای تهیونگ از پشت خط شنیده میشد..

__آروم باش نیوفتیا (خنده)

__تهیونگ من برم فعلا شبم منتظره جایزت باش..

تهیونگ خنده اش را جمع کرد مثل اینکه باید باور میکرد همسرش خیلی سادست طوری که منظور او جایزه مهمولی نبوده.......



******************************************

[چندروز بعد]

باد آرام درختان را تکان میداد..

رزا بی توجه به بقیه لب پنجره ایستاده بود و منتظر رفیق بچگیاش الکساندر بود....


__هوفف پس چرا نمیاد تهیونگ نکنه بلایی سرش اومده...

مادر رزا سریع تر از تهیونگ جواب داد و گفت..

__دختر آروم باش زبونتو گاز بگیر نترس براش اتفاقی نمیوفته...

رزا بالاخره از لب پنجره دور شد بعد از دیدن مادر پدرش که روی مبل دونفره نشسته بودند و مشغول دیدن فیلم جنایی بودن به تهیونگ خیره شد....

__باورم نمیشه ..

تهیونگ که تا آن لحظه ساکت بود گفت:

__چی رو..

__چطوری میتونید انقدر ریلکس باشید ..

__خب عجله کار شیطونه...

رزا اخم کوچیکی کرد از وقتی تهیونگ بیشتر از قبل با خانوادش آشنا شده بود تمام کنایه ها و ضرب المثل های خانوادگیشون رو یاد گرفته بود...

___تهیونگا..

__جانم خانمم..

__میشه انقدر ریلکس نباشی واقعا اعصاب خوردکنی..

تهیونگ به رزا شیطونی نگاه کرد..

__خب اگه این اخلاقمو ترک میکردم چطوری قرار بود مخ دختر اسپانیاییم رو بزنم هوم..

با این حرف تهیونگ رزا تبدیل به لبو شده بود..

خیلی نامحسوس کنار چشم تهیونگ چین افتاد...

__باید وقتی قرمز باشی روی پاهام باشی اینجوری بهتر میتونم تورو از خجالت خودم در بیارم..

رزا برای اولین بار کلمه ای را به زبان نیاورد تت بتواند احساساتش را بروز دهد..

ترکیبی از عشق ،خجالت،لبخند همان چیزی که تهیونگ دیوانه وار عاشقش بود..

..........................‌.‌‌‌‌‌‌.‌‌..‌.‌....‌‌‌‌...............................

وقتی که الکساندر با یه چمدون کوچیک وارد خونه شد همه برای استقبال ازش رفتن اما چیزژ که عجب بود زل زدنای جانگها بود..

کنار تیزی دیوار قرار گرفته یکی از دستاش زیر چونش بود و داشت چهره الکساندر رو اسکن میکرد...

آن لبخند عجیب به جانگها حس آشنایی میداد ..بعد از اینکه همه از کنار الکساندر دور شدن نگاه الکساندر برای لحظه ای روی جانگها ثابت ماند...

کم کم به او نزدیک شد اما جانگها بجای اینکه از او بترسد فقط پرسید:

__شما کی هستید..

شاید کلمه ی بابا آنقدر برازنده ی الکساندر نبود..پدری که دختر خودش را ۷ سال رها کرد ..الان با چه جرعتی به زبان میورد که من پدرتم...


اگر در سن مناسب تری به او میگفت که واقعا جانگها چه نسبتی با او دارد برای هر دو یشان بهتر بود..

پس تصمیم گرفت ببینید که جای او تهیونگ برای دخترش پدری میکند و رزا آن را مادرانه نوازش میکند..

__من عموتم..

__از آشنایی باهات خوشبختم پنگوئن ..

جانگها کلمه ی پنگوئن را بلند و کنایه آمیز گفت ..دختر تقریبا شبیه رزا شده بود تا جانگها هماتقدر شیرین و زبون دراز.

__عع جانگها زشته به بابا.یعنی عموت اینجوری بگو.

جانگها شاکی به تهیونگ و رزا نگاه کرد..

__خب آخه مدل راه رفتنش عین پنگوئنه..

__جانگها.


الکساندر بعد از ۷ سال بلند خندید..

__باش من پنگوئن تو گُراز خوبه..

جانگها عصبانی شد..

__من کجام شبیه گرازه ..

کل سالن از خنده منفجر شد اما پدر رزا زودتر از همه به خودش اومد و تصمیم گرفت که این شوخی های کوچیک تا تبدیل به فاجه نشده جلوشون رو بگیره..


هرچی سعی میکنم تو یه پارت تمومش کنم تموم نمیشه🗿🗿💔💔
کامنت قلب ملب نزارید درست نظررررررر


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۷۳)

پارت ۵۳وقتی واردِ اون بارِ خصوصی شدند، نورهایِ نئونِ قرمز و ...

part:3🥀۳سال بعد....رزا تا جای ممکن دنبال تهیونگ گشت، اما هیچ...

The Boy Who Stole Me From DeathPart 2سه روز گذشته بود.سه روز...

رمان تهکوک

پارت ۸ 🖤جیمین با عصبانیت به جونگ‌کوک نگاه کرد.— «بهت اعتماد ...

🎭 آخرین نقشپارت نهمصبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه به استو...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p37ویو راویچند دقیقه بعد...

چند روز دیگه هم گذشت.ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجر...

محو زیبایی او پارت ۳۹ویو رزا یهو گرگ هارو دیدم با کاور ابی و...

جنگل نفرین شده پارت ۲۹(یکی مونده به آخر)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط