چند روز دیگه هم گذشت.
چند روز دیگه هم گذشت.
ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجره نگاه میکرد.
ات: امشب باید امتحانش کنم...
آروم پنجره رو باز کرد و از راهی که قبلاً پیدا کرده بود، خودش رو به حیاط رسوند.
همهچیز خوب پیش میرفت.
تا اینکه صدای آشنایی از پشت سرش اومد.
تهیونگ: کجا میری؟
ات همونجا خشک شد.
ات: من... داشتم هوا میخوردم.
تهیونگ: نصف شب؟از پنجره!؟
ات: آره. هوای شب خیلی خوبه.
تهیونگ نزدیکتر اومد.
تهیونگ: داشتی فرار میکردی.
ات چیزی نگفت.
تهیونگ: میدونستم یه روز امتحانش میکنی.
ات: پس چرا جلومو نگرفتی؟
تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
تهیونگ: چون میخواستم ببینم واقعاً میخوای بری.
ات: خب... آره... چرا بمونم اخه؟
تهیونگ نگاهش رو پایین انداخت.
تهیونگ: باشه.
ات با تعجب نگاهش کرد.
ات: باشه؟
تهیونگ: اگه واقعاً میخوای بری، فردا میذارم.
ات: جدی؟
تهیونگ: جدی.
ات چند لحظه ساکت موند.
اما برخلاف چیزی که انتظار داشت، خوشحال نشد.
تهیونگ برگشت و به سمت عمارت رفت.
تهیونگ: شب بخیر، ات.
ات همونجا ایستاده بود.
ات: تهیونگ...
تهیونگ برگشت.
ات چیزی برای گفتن نداشت.
فقط آروم گفت:
ات: شب بخیر.
تهیونگ رفت.
و ات تازه فهمید شاید چیزی که بیشتر از زندانی بودن اذیتش میکرد، فکرِ رفتن از کنار تهیونگ بود...
ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجره نگاه میکرد.
ات: امشب باید امتحانش کنم...
آروم پنجره رو باز کرد و از راهی که قبلاً پیدا کرده بود، خودش رو به حیاط رسوند.
همهچیز خوب پیش میرفت.
تا اینکه صدای آشنایی از پشت سرش اومد.
تهیونگ: کجا میری؟
ات همونجا خشک شد.
ات: من... داشتم هوا میخوردم.
تهیونگ: نصف شب؟از پنجره!؟
ات: آره. هوای شب خیلی خوبه.
تهیونگ نزدیکتر اومد.
تهیونگ: داشتی فرار میکردی.
ات چیزی نگفت.
تهیونگ: میدونستم یه روز امتحانش میکنی.
ات: پس چرا جلومو نگرفتی؟
تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
تهیونگ: چون میخواستم ببینم واقعاً میخوای بری.
ات: خب... آره... چرا بمونم اخه؟
تهیونگ نگاهش رو پایین انداخت.
تهیونگ: باشه.
ات با تعجب نگاهش کرد.
ات: باشه؟
تهیونگ: اگه واقعاً میخوای بری، فردا میذارم.
ات: جدی؟
تهیونگ: جدی.
ات چند لحظه ساکت موند.
اما برخلاف چیزی که انتظار داشت، خوشحال نشد.
تهیونگ برگشت و به سمت عمارت رفت.
تهیونگ: شب بخیر، ات.
ات همونجا ایستاده بود.
ات: تهیونگ...
تهیونگ برگشت.
ات چیزی برای گفتن نداشت.
فقط آروم گفت:
ات: شب بخیر.
تهیونگ رفت.
و ات تازه فهمید شاید چیزی که بیشتر از زندانی بودن اذیتش میکرد، فکرِ رفتن از کنار تهیونگ بود...
- ۶۶۷
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط