The Boy Who Stole Me From Death
The Boy Who Stole Me From Death
Part 2
سه روز گذشته بود.
سه روزی که رزا مدام به آن پسر فکر میکرد.
نامجون.
پسری که ناگهان ظاهر شده بود، جانش را نجات داده بود و بعد انگار در هوا محو شده بود.
رزا روی نیمکت پارک نشسته بود و به دریاچه خیره شده بود.
رزا: «احتمالاً دیگه هیچوقت نمیبینمش...»
نامجون: «این حرف یکم بیانصافیه.»
رزا از جا پرید.
سرش را چرخاند.
و درست کنار نیمکت، نامجون را دید.
همان لبخند آرام.
همان نگاه گرم.
رزا: «خدای من! از کجا پیدات شد؟!»
نامجون: «راز حرفهایه.»
رزا: «تو همیشه اینقدر عجیب حرف میزنی؟»
نامجون: «فقط وقتی استرس دارم.»
رزا خندید.
رزا: «تو استرس داری؟»
نامجون: «وقتی تو نزدیکم باشی، آره.»
برای لحظهای هر دو ساکت شدند.
رزا حس کرد گونههایش گرم شدهاند.
برای عوض کردن موضوع گفت:
رزا: «خب... چرا اون روز منو نجات دادی؟»
نامجون نگاهش را از او گرفت.
نامجون: «چون نمیخواستم اتفاقی برات بیفته.»
رزا: «برای یه غریبه؟»
نامجون: «تو غریبه نیستی.»
رزا اخم کرد.
رزا: «منو میشناسی؟»
نامجون نفس عمیقی کشید.
نامجون: «بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
قبل از اینکه رزا سؤال دیگری بپرسد، صدای جیغ بلندی بلند شد.
چند متر آنطرفتر، دوچرخهای کنترلش را از دست داده بود و مستقیم به سمت یک کودک میرفت.
همه خشکشان زده بود.
اما نامجون بدون فکر دوید.
در چند ثانیه کودک را بغل کرد و خودش روی زمین افتاد.
دوچرخه از کنارشان رد شد.
مردم با نگرانی دورشان جمع شدند.
رزا هم دواندوان خودش را رساند.
رزا: «نامجون! حالت خوبه؟!»
نامجون با وجود زخمی که روی دستش افتاده بود، لبخند زد.
نامجون: «من خوبم.»
رزا: «همیشه اینجوری خودتو به خطر میندازی؟»
نامجون: «وقتی پای نجات دادن یکی وسط باشه، آره.»
رزا به او خیره شد.
ناگهان چیزی را فهمید.
آن روز در خیابان...
امروز در پارک...
انگار نامجون همیشه درست لحظهای ظاهر میشد که کسی در خطر بود.
رزا: «تو واقعاً کی هستی؟»
برای اولین بار لبخند نامجون محو شد.
چشمانش به چشمان رزا دوخته شد.
نامجون: «اگه حقیقت رو بهت بگم، ممکنه ازم بترسی.»
رزا: «امتحان کن.»
نامجون چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
نامجون: «از وقتی پانزده سالت بود، پنج بار از مرگ نجاتت دادم.»
رزا خشکش زد.
رزا: «چی؟»
نامجون: «و اگه یک بار هم دیر میرسیدم... الان اینجا نبودی.»
باد میان موهایشان پیچید.
قلب رزا تند میزد.
چون از نگاه نامجون معلوم بود...
او شوخی نمیکرد.
خب خب شرایط پارت بعدی :
۹۴ لایک
۳۰ کامنت
۲۰ بازنشر
زودی برسونید که کلی ذوق دارم برا پارت اخرررررر
Part 2
سه روز گذشته بود.
سه روزی که رزا مدام به آن پسر فکر میکرد.
نامجون.
پسری که ناگهان ظاهر شده بود، جانش را نجات داده بود و بعد انگار در هوا محو شده بود.
رزا روی نیمکت پارک نشسته بود و به دریاچه خیره شده بود.
رزا: «احتمالاً دیگه هیچوقت نمیبینمش...»
نامجون: «این حرف یکم بیانصافیه.»
رزا از جا پرید.
سرش را چرخاند.
و درست کنار نیمکت، نامجون را دید.
همان لبخند آرام.
همان نگاه گرم.
رزا: «خدای من! از کجا پیدات شد؟!»
نامجون: «راز حرفهایه.»
رزا: «تو همیشه اینقدر عجیب حرف میزنی؟»
نامجون: «فقط وقتی استرس دارم.»
رزا خندید.
رزا: «تو استرس داری؟»
نامجون: «وقتی تو نزدیکم باشی، آره.»
برای لحظهای هر دو ساکت شدند.
رزا حس کرد گونههایش گرم شدهاند.
برای عوض کردن موضوع گفت:
رزا: «خب... چرا اون روز منو نجات دادی؟»
نامجون نگاهش را از او گرفت.
نامجون: «چون نمیخواستم اتفاقی برات بیفته.»
رزا: «برای یه غریبه؟»
نامجون: «تو غریبه نیستی.»
رزا اخم کرد.
رزا: «منو میشناسی؟»
نامجون نفس عمیقی کشید.
نامجون: «بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
قبل از اینکه رزا سؤال دیگری بپرسد، صدای جیغ بلندی بلند شد.
چند متر آنطرفتر، دوچرخهای کنترلش را از دست داده بود و مستقیم به سمت یک کودک میرفت.
همه خشکشان زده بود.
اما نامجون بدون فکر دوید.
در چند ثانیه کودک را بغل کرد و خودش روی زمین افتاد.
دوچرخه از کنارشان رد شد.
مردم با نگرانی دورشان جمع شدند.
رزا هم دواندوان خودش را رساند.
رزا: «نامجون! حالت خوبه؟!»
نامجون با وجود زخمی که روی دستش افتاده بود، لبخند زد.
نامجون: «من خوبم.»
رزا: «همیشه اینجوری خودتو به خطر میندازی؟»
نامجون: «وقتی پای نجات دادن یکی وسط باشه، آره.»
رزا به او خیره شد.
ناگهان چیزی را فهمید.
آن روز در خیابان...
امروز در پارک...
انگار نامجون همیشه درست لحظهای ظاهر میشد که کسی در خطر بود.
رزا: «تو واقعاً کی هستی؟»
برای اولین بار لبخند نامجون محو شد.
چشمانش به چشمان رزا دوخته شد.
نامجون: «اگه حقیقت رو بهت بگم، ممکنه ازم بترسی.»
رزا: «امتحان کن.»
نامجون چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
نامجون: «از وقتی پانزده سالت بود، پنج بار از مرگ نجاتت دادم.»
رزا خشکش زد.
رزا: «چی؟»
نامجون: «و اگه یک بار هم دیر میرسیدم... الان اینجا نبودی.»
باد میان موهایشان پیچید.
قلب رزا تند میزد.
چون از نگاه نامجون معلوم بود...
او شوخی نمیکرد.
خب خب شرایط پارت بعدی :
۹۴ لایک
۳۰ کامنت
۲۰ بازنشر
زودی برسونید که کلی ذوق دارم برا پارت اخرررررر
- ۳.۳k
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط