پشتِ دیوارِ سردت
پشتِ دیوارِ سردت
«اگه ازم متنفری، فقط بهم بگو؛ چرا هر روز کاری میکنی که بیشتر عاشقت بشم؟»
این آخرین جملهای بود که اون شب به جیمین گفتم؛ قبل از اینکه با چشمای پر از اشک، از اتاق بیرون برم.
اما چیزی که نمیدونستم این بود که جیمین، درست چند ثانیه بعد از رفتنم، زیر لب گفت:
«چون اگه بفهمی چقدر دوستت دارم، دیگه هیچوقت نمیتونم از دستت بدم...»
سه روز قبل
من هشتمین عضو BTS بودم. دختری که هفت پسر رو خانوادهی خودش میدونست؛ البته بهجز یکی از اونها که برای من چیزی بیشتر از خانواده بود.
پارک جیمین.
پسری که میتونست با یه لبخندش تمام روزم رو بسازه و با یه جمله، تمام دنیام رو خراب کنه.
مشکل این بود که جیمین مدتها بود باهام سرد شده بود.
نه پیامهام رو درست جواب میداد، نه کنارم مینشست و نه حتی مثل قبل نگاهم میکرد.
و من احمقانه هنوز امیدوار بودم که یه روز همهچیز به حالت قبل برگرده.
ساعت ۹ شب ـ خوابگاه
تهیونگ: ا.ت، امشب با ما فیلم میبینی؟
ا.ت: نه، یکم خستهام. شما ببینین.
جین: باز هم خستهای؟ چند وقته درست و حسابی نمیخندی!
ا.ت: چیزی نیست، جین. فقط خوابم میاد.
از کنار مبل رد شدم که صدای جیمین رو شنیدم.
جیمین: لازم نیست هر بار بهونه بیاره. اگه نمیخواد با ما باشه، مجبورش نکنین.
قدمهام متوقف شد.
حتی نگاهم نکرده بود.
آروم برگشتم.
ا.ت: نگران نباش. از فردا دیگه مجبور نیستی منو تحمل کنی.
این بار سرش رو بلند کرد؛ اما من قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، وارد اتاقم شدم.
اون شب برای اولین بار تصمیم گرفتم دیگه دنبالش نرم.
اما انگار جیمین با تصمیم من موافق نبود...
روز بعد ـ سالن تمرین
موسیقی قطع شد و جونگکوک بطری آبش رو به سمتم گرفت.
جونگکوک: بیا، از صبح داری تمرین میکنی. یه استراحت بکن.
ا.ت: مرسی، کوکی.
لبخند زدم و بطری رو گرفتم.
از گوشهی چشم دیدم جیمین نگاهمون میکنه. وقتی متوجه شد متوجه نگاهش شدم، سریع صورتش رو برگردوند.
تهیونگ با شیطنت کنارم نشست.
تهیونگ: راستی، ا.ت! اون خوانندهای که دیروز دربارهش حرف میزدی، دوباره بهت پیام داده؟
ا.ت: آره، ولی هنوز جوابش رو ندادم.
تهیونگ: چرا؟ ازت دعوت کرده بیرون!
ا.ت: شاید قبول کردم.
همون لحظه صدای برخورد بطری آب با زمین بلند شد.
همه برگشتیم.
بطری از دست جیمین افتاده بود.
جیمین: تمرین تموم نشده. اگه وقت دارین دربارهی زندگی شخصی همدیگه حرف بزنین، میتونین برین خونه!
نامجون: جیمین، آروم باش. همه خستهایم.
جیمین بدون جواب دادن، از سالن بیرون رفت.
با تعجب نگاهش کردم.
برای اولین بار، رفتار عجیبش باعث شد یه سؤال تازه توی ذهنم شکل بگیره.
اگه واقعاً براش مهم نبودم، چرا از شنیدن اینکه شاید با یکی دیگه بیرون برم، اینقدر عصبانی شده بود؟
ساعت ۱۱ شب ـ اتاق تمرین
برای برداشتن گوشیم برگشته بودم که دیدم جیمین هنوز اونجاست.
جیمین: واقعاً میخوای با اون پسره بری بیرون؟
از شنیدن سؤالش شوکه شدم.
ا.ت: به تو چه ربطی داره؟
جیمین: فقط پرسیدم!
ا.ت: تو که حتی نمیتونی درست باهام حرف بزنی، از کی تا حالا زندگی من برات مهم شده؟
جیمین: ا.ت، با من اینطوری حرف نزن.
ا.ت: چرا؟ چون بهت برخورده؟ تو هر روز با من همینطوری حرف میزنی، جیمین!
جیمین سکوت کرد.
برای اولین بار، تصمیم گرفتم ازش فرار نکنم.
ا.ت: یه سؤال دارم. فقط یه بار راستش رو بگو.
جیمین: چی؟
ا.ت: از من متنفری؟
چهرهاش تغییر کرد.
جیمین: این سؤال رو از کجا آوردی؟
ا.ت: چون هر کاری میکنم، تو یه جوری رفتار میکنی که انگار نمیخوای حتی نزدیکت بشم!
جیمین: شاید بهتره دیگه انقدر به من نزدیک نشی.
احساس کردم چیزی توی قلبم شکست.
ا.ت: باشه.
جیمین با تعجب نگاهم کرد؛ انگار انتظار نداشت اینقدر راحت جواب بدم.
ا.ت: از فردا دیگه نه دنبالت میام، نه باهات حرف میزنم، نه سعی میکنم بفهمم چرا ازم بدت میاد. دیگه لازم نیست نگران باشی.
خواستم از کنارش رد بشم، اما بغضم اجازه نداد بیشتر سکوت کنم.
ا.ت: فقط یه چیز رو بدون... من هیچوقت ازت نخواستم عاشقم باشی. فقط میخواستم انقدر باهام بد رفتار نکنی که مجبور بشم از دوست داشتنت خجالت بکشم.
جیمین: ا.ت، صبر کن...
برگشتم.
ا.ت: چی شده؟ هنوز حرف دیگهای مونده که بتونی باهاش منو بشکنی؟
جیمین با چهرهای آشفته نگاهم کرد.
جیمین: تو اصلاً نمیفهمی من دارم چی میکشم!
ا.ت: پس برام توضیح بده!
جیمین: نمیتونم!
ا.ت: چرا؟!
جیمین: چون—
ا.ت: چون چی، جیمین؟ چون ازم متنفری؟ چون دوست نداری من کنارت باشم؟ یا چون از اینکه من دوستت دارم، حالت به هم میخوره؟!
جیمین: خفه شو، ا.ت!
از شدت عصبانیت و آشفتگی، دستش رو بالا برد و به صورتم سیلی زد.
ادامه کامنتا جا نشد 💔🤧
«اگه ازم متنفری، فقط بهم بگو؛ چرا هر روز کاری میکنی که بیشتر عاشقت بشم؟»
این آخرین جملهای بود که اون شب به جیمین گفتم؛ قبل از اینکه با چشمای پر از اشک، از اتاق بیرون برم.
اما چیزی که نمیدونستم این بود که جیمین، درست چند ثانیه بعد از رفتنم، زیر لب گفت:
«چون اگه بفهمی چقدر دوستت دارم، دیگه هیچوقت نمیتونم از دستت بدم...»
سه روز قبل
من هشتمین عضو BTS بودم. دختری که هفت پسر رو خانوادهی خودش میدونست؛ البته بهجز یکی از اونها که برای من چیزی بیشتر از خانواده بود.
پارک جیمین.
پسری که میتونست با یه لبخندش تمام روزم رو بسازه و با یه جمله، تمام دنیام رو خراب کنه.
مشکل این بود که جیمین مدتها بود باهام سرد شده بود.
نه پیامهام رو درست جواب میداد، نه کنارم مینشست و نه حتی مثل قبل نگاهم میکرد.
و من احمقانه هنوز امیدوار بودم که یه روز همهچیز به حالت قبل برگرده.
ساعت ۹ شب ـ خوابگاه
تهیونگ: ا.ت، امشب با ما فیلم میبینی؟
ا.ت: نه، یکم خستهام. شما ببینین.
جین: باز هم خستهای؟ چند وقته درست و حسابی نمیخندی!
ا.ت: چیزی نیست، جین. فقط خوابم میاد.
از کنار مبل رد شدم که صدای جیمین رو شنیدم.
جیمین: لازم نیست هر بار بهونه بیاره. اگه نمیخواد با ما باشه، مجبورش نکنین.
قدمهام متوقف شد.
حتی نگاهم نکرده بود.
آروم برگشتم.
ا.ت: نگران نباش. از فردا دیگه مجبور نیستی منو تحمل کنی.
این بار سرش رو بلند کرد؛ اما من قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، وارد اتاقم شدم.
اون شب برای اولین بار تصمیم گرفتم دیگه دنبالش نرم.
اما انگار جیمین با تصمیم من موافق نبود...
روز بعد ـ سالن تمرین
موسیقی قطع شد و جونگکوک بطری آبش رو به سمتم گرفت.
جونگکوک: بیا، از صبح داری تمرین میکنی. یه استراحت بکن.
ا.ت: مرسی، کوکی.
لبخند زدم و بطری رو گرفتم.
از گوشهی چشم دیدم جیمین نگاهمون میکنه. وقتی متوجه شد متوجه نگاهش شدم، سریع صورتش رو برگردوند.
تهیونگ با شیطنت کنارم نشست.
تهیونگ: راستی، ا.ت! اون خوانندهای که دیروز دربارهش حرف میزدی، دوباره بهت پیام داده؟
ا.ت: آره، ولی هنوز جوابش رو ندادم.
تهیونگ: چرا؟ ازت دعوت کرده بیرون!
ا.ت: شاید قبول کردم.
همون لحظه صدای برخورد بطری آب با زمین بلند شد.
همه برگشتیم.
بطری از دست جیمین افتاده بود.
جیمین: تمرین تموم نشده. اگه وقت دارین دربارهی زندگی شخصی همدیگه حرف بزنین، میتونین برین خونه!
نامجون: جیمین، آروم باش. همه خستهایم.
جیمین بدون جواب دادن، از سالن بیرون رفت.
با تعجب نگاهش کردم.
برای اولین بار، رفتار عجیبش باعث شد یه سؤال تازه توی ذهنم شکل بگیره.
اگه واقعاً براش مهم نبودم، چرا از شنیدن اینکه شاید با یکی دیگه بیرون برم، اینقدر عصبانی شده بود؟
ساعت ۱۱ شب ـ اتاق تمرین
برای برداشتن گوشیم برگشته بودم که دیدم جیمین هنوز اونجاست.
جیمین: واقعاً میخوای با اون پسره بری بیرون؟
از شنیدن سؤالش شوکه شدم.
ا.ت: به تو چه ربطی داره؟
جیمین: فقط پرسیدم!
ا.ت: تو که حتی نمیتونی درست باهام حرف بزنی، از کی تا حالا زندگی من برات مهم شده؟
جیمین: ا.ت، با من اینطوری حرف نزن.
ا.ت: چرا؟ چون بهت برخورده؟ تو هر روز با من همینطوری حرف میزنی، جیمین!
جیمین سکوت کرد.
برای اولین بار، تصمیم گرفتم ازش فرار نکنم.
ا.ت: یه سؤال دارم. فقط یه بار راستش رو بگو.
جیمین: چی؟
ا.ت: از من متنفری؟
چهرهاش تغییر کرد.
جیمین: این سؤال رو از کجا آوردی؟
ا.ت: چون هر کاری میکنم، تو یه جوری رفتار میکنی که انگار نمیخوای حتی نزدیکت بشم!
جیمین: شاید بهتره دیگه انقدر به من نزدیک نشی.
احساس کردم چیزی توی قلبم شکست.
ا.ت: باشه.
جیمین با تعجب نگاهم کرد؛ انگار انتظار نداشت اینقدر راحت جواب بدم.
ا.ت: از فردا دیگه نه دنبالت میام، نه باهات حرف میزنم، نه سعی میکنم بفهمم چرا ازم بدت میاد. دیگه لازم نیست نگران باشی.
خواستم از کنارش رد بشم، اما بغضم اجازه نداد بیشتر سکوت کنم.
ا.ت: فقط یه چیز رو بدون... من هیچوقت ازت نخواستم عاشقم باشی. فقط میخواستم انقدر باهام بد رفتار نکنی که مجبور بشم از دوست داشتنت خجالت بکشم.
جیمین: ا.ت، صبر کن...
برگشتم.
ا.ت: چی شده؟ هنوز حرف دیگهای مونده که بتونی باهاش منو بشکنی؟
جیمین با چهرهای آشفته نگاهم کرد.
جیمین: تو اصلاً نمیفهمی من دارم چی میکشم!
ا.ت: پس برام توضیح بده!
جیمین: نمیتونم!
ا.ت: چرا؟!
جیمین: چون—
ا.ت: چون چی، جیمین؟ چون ازم متنفری؟ چون دوست نداری من کنارت باشم؟ یا چون از اینکه من دوستت دارم، حالت به هم میخوره؟!
جیمین: خفه شو، ا.ت!
از شدت عصبانیت و آشفتگی، دستش رو بالا برد و به صورتم سیلی زد.
ادامه کامنتا جا نشد 💔🤧
- ۹۹
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط