{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و من

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و من

از آن روز، جیمین کمی متفاوت شده بود.

نه اینکه با ا/ت بدرفتاری کند.

برعکس.

هنوز جواب پیام‌هایش را می‌داد، هنوز وقتی در دانشگاه می‌دیدش لبخند می‌زد و هنوز اگر کمکی لازم داشت، اولین کسی بود که جلو می‌آمد.

اما چیزی تغییر کرده بود.

دیگر مثل قبل خودش را وسط روزهای ا/ت جا نمی‌کرد.

اگر ا/ت به کافه می‌رفت، جیمین بهانه‌ای برای ماندن پیدا می‌کرد.

اگر ا/ت در کتابخانه بود، جیمین میز دیگری انتخاب می‌کرد.

و اگر تهیونگ کنار ا/ت بود...

جیمین ترجیح می‌داد اصلاً نزدیکشان نشود.

ا/ت متوجه شده بود.

خیلی هم خوب متوجه شده بود.

یک عصر، وقتی کلاس تمام شد، ا/ت جلوی جیمین را گرفت.

«جیمین.»

«هوم؟»

«یه دقیقه وایسا.»

جیمین ایستاد.

ا/ت روبه‌رویش قرار گرفت.

«ازم ناراحتی؟»

«نه.»

«مطمئنی؟»

«آره.»

ا/ت چند ثانیه نگاهش کرد.

«پس چرا این‌قدر ازم فاصله می‌گیری؟»

جیمین جواب نداد.

ا/ت آهسته گفت:

«اگه کاری کردم که ناراحتت کردم، بهم بگو.»

جیمین سرش را پایین انداخت.

«تو کاری نکردی.»

«پس مشکل چیه؟»

جیمین لبخند کم‌رنگی زد.

«خودمم نمی‌دونم.»

ا/ت کمی نزدیک‌تر شد.

«پس وقتی فهمیدی، بهم بگو.»

و قبل از اینکه جیمین چیزی بگوید، از کنارش رد شد.

جیمین چند ثانیه همان‌جا ماند.

بعد برگشت و رفتن ا/ت را نگاه کرد.

برای اولین بار فهمید که شاید از چیزی که بیشتر از همه می‌ترسد، فاصله گرفتن ا/ت نیست.

بلکه این است که خودش باعث این فاصله شده باشد.

---

چند روز بعد، باران شدیدی در سئول شروع شد.

کلاس ا/ت دیرتر تمام شده بود و وقتی از ساختمان دانشگاه بیرون آمد، متوجه شد چترش را فراموش کرده.

«عالیه...»

کیفش را روی سرش گرفت و آماده شد تا به سمت ایستگاه اتوبوس بدود.

اما ناگهان چتری بالای سرش باز شد.

ا/ت برگشت.

جیمین بود.

«تو...»

جیمین چیزی نگفت.

فقط چتر را کمی بیشتر سمت او گرفت.

ا/ت لبخند زد.

«فکر کردم ازم فرار می‌کنی.»

جیمین آرام خندید.

«منم فکر کردم شاید باید دیگه فرار نکنم.»

چند لحظه سکوت کردند.

بعد جیمین گفت:

«بریم؟»

ا/ت سر تکان داد.

«بریم.»

آن دو کنار هم زیر یک چتر راه افتادند.

درست مثل ماه‌ها قبل.

---

چند دقیقه بعد، ا/ت آرام گفت:

«دلم برای این تنگ شده بود.»

جیمین به او نگاه کرد.

«چی؟»

«اینکه با هم راه بریم.»

لبخند جیمین آرام‌تر شد.

«منم.»

ا/ت به خیابان خیس نگاه کرد.

«فکر می‌کردم دیگه نمی‌خوای باهام وقت بگذرونی.»

«نه.»

«پس چرا این کارو کردی؟»

جیمین نفس عمیقی کشید.

«چون یه مدت خودمم نمی‌فهمیدم چه حسی دارم.»

ا/ت چیزی نگفت.

جیمین ادامه داد:

«فکر می‌کردم شاید اگه یکم فاصله بگیرم، درست می‌شه.»

«چی درست می‌شه؟»

جیمین مکث کرد.

«این حس عجیب.»

ا/ت لبخند کوچکی زد.

«هنوز نمی‌دونی چیه؟»

جیمین هم لبخند زد.

«نه.»

البته دروغ می‌گفت.

ته قلبش، کم‌کم داشت جواب را می‌فهمید.

---

وقتی به ایستگاه اتوبوس رسیدند، باران هنوز می‌بارید.

ا/ت به جیمین نگاه کرد.

«پس... دوباره دوستیم؟»

جیمین با تعجب گفت:

«دوباره؟»

«آره.»

«ما هیچ‌وقت دوستیمون تموم نشده بود.»

ا/ت لبخند زد.

«پس قول بده دیگه این‌طوری ناپدید نشی.»

جیمین چند لحظه نگاهش کرد.

«قول.»

ا/ت دستش را جلو آورد.

«قول مردونه.»

جیمین خندید و دست او را گرفت.

«قول مردونه.»

اما هیچ‌کدام دستشان را فوراً رها نکردند.

فقط چند ثانیه.

شاید کمی بیشتر.

و وقتی بالاخره دست‌هایشان از هم جدا شد، هر دو لبخند می‌زدند.

---

روز بعد، همه‌چیز دوباره شبیه قبل شده بود.

جیمین کنار ا/ت در کافه نشست.

ا/ت برایش از اتفاقات کلاس تعریف کرد.

جیمین خندید.

بعد ا/ت گفت:

«راستی، تهیونگ امروز می‌خواست—»

جیمین برای یک لحظه ساکت شد.

اما این بار فرار نکرد.

فقط نفس آرامی کشید و گفت:

«خب؟ چی می‌خواست؟»

ا/ت با لبخند به او نگاه کرد.

«هیچی. فقط می‌خواستم ببینم دوباره اون قیافه رو می‌گیری یا نه.»

جیمین خندید.

«چه قیافه‌ای؟»

«همون قیافه‌ای که وقتی اسم تهیونگ میاد می‌گیری.»

جیمین نگاهش را دزدید.

«من همچین قیافه‌ای ندارم.»

ا/ت خندید.

«داری.»

جیمین هم خندید.

اما این بار، حسادتش را پنهان نکرد.

فقط هنوز نمی‌دانست چرا.

و شاید مهم‌تر از آن...

نمی‌دانست که خیلی زود مجبور می‌شود جواب این سؤال را پیدا کند.

چون بعضی احساسات، هرچقدر هم پنهانشان کنی، بالاخره راهی برای نوشته شدن در صفحات زندگی‌ات پیدا می‌کنند.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 4 | چیزی که نمی‌توانست پنهانش کندصبح دوشنبه، دانش...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 2 | چیزی شبیه حسادتچند هفته از شروع ترم گذشته بود...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 1 | صفحه‌ی اولسئول هیچ‌وقت واقعاً ساکت نمی‌شد.حتی...

آخرین بحث پارت ۲۱

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شدچند روز از جشن دان...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

آخرین بحث پارت ۱۳

پارت آخر

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁵⁸جی‌هوپ رو به ا/ت گفت:جی‌هوپ:ولی مطمئنی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط