{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتی از جونگکوک

تکپارتی از جونگکوک
ا/ت با آستین پایین‌کشیده وارد خانه شد. فکر می‌کرد کسی متوجه نمی‌شود، اما وقتی آستینش کمی بالا رفت، تتوی تازه روی دستش معلوم شد.
جانگکوک همان لحظه نگاهش کرد.
— این چیه؟
ا/ت سریع آستینش را پایین کشید.
— هیچی...
جانگکوک اخم کرد.
— ا/ت، دیدمش. چرا قبلش به کسی نگفتی؟
— چون می‌دونستم مخالفت می‌کنی.
جانگکوک چند لحظه ساکت ماند و بعد با ناراحتی گفت:
— من عصبانی نیستم که تصمیم خودت رو گرفتی؛ ناراحتم که کاری کردی که ممکن بود برات دردسر درست کنه و حتی به من نگفتی.
ا/ت آهسته گفت:
— نمی‌خواستم نگران بشی.
جانگکوک نفس عمیقی کشید.
— دقیقاً به خاطر همین نگران شدم.
ا/ت روی مبل نشست و گفت:
— دیگه انجام شده، نمی‌تونم برش گردونم.
جانگکوک جواب داد:
— می‌دونم. پس حداقل باید حواست به مراقبت‌های بعدش باشه.
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
— فکر کردم قراره سرم داد بزنی.
— عصبانی شدم، ولی داد زدن چیزی رو درست نمی‌کنه.
بعد مکث کرد و اضافه کرد:
— فقط دفعه بعد، قبل از یه تصمیم مهم، حداقل به آدمایی که برات مهمن خبر بده.
ا/ت سرش را پایین انداخت.
— باشه..
چند ساعت بعد، فضای خانه کاملاً آرام شده بود.
جانگکوک از دور گفت:
— هنوز ناراحتم.
ا/ت خندید.
— پس چرا دیگه اخم نمی‌کنی؟
— چون فهمیدم اشتباهت از روی لجبازی نبوده.
ا/ت گفت:
— فقط دلم می‌خواست یه تغییر جدید داشته باشم.
جانگکوک سری تکان داد.
— خب، انتخاب خودته. فقط سلامتیت مهم‌تره.
ا/ت لبخند زد.
— قبول.
روز بعد، جانگکوک وقتی تتوی ا/ت را دید، دیگر واکنش تندی نشان نداد.
فقط گفت:
— هنوز از اینکه بدون خبر رفتی ناراحتم.
ا/ت گفت:
— قول می‌دم دفعه بعد اول حرف بزنم.
جانگکوک لبخند کوچکی زد.
— همینو می‌خواستم بشنوم.
ا/ت هم خندید.
این‌بار هیچ بحثی نشد؛ فقط هر دو فهمیده بودند که نگرانی واقعی، وقتی ارزشمند است که با احترام و گفت‌وگو همراه باشد.
(پایان)
دیدگاه ها (۶)

درخواستی دارید تو اینجا بگید تو اولین فرصت مینویسم🫂❤ماچ بهتو...

وای من که نفهمیدم #سناریو_تصویری از یونمین

و اینم #سناریو_تصویری از تهکوک

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

💜 پارت دوم | حسادتموسیقی هنوز بلند بود و جمعشان دور همان میز...

💜 پارت چهارم | پایانشب کم‌کم به پایان می‌رسید.نامجون و یونگی...

نام:قرارداد نفرتpart:⁴²هانا گفت:«چون مهمونیه دیگه.»ا/ت سرش ر...

نام: قرارداد نفرتPart:66نیمه‌شب شده بود.خونه کاملاً ساکت بود...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

نام: قرارداد نفرتPart:68جونگکوک کتش رو روی شونه‌های ا/ت اندا...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط