وقتی خیس از باران به خانه رسیدم

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
برادرم گفت:چرا چتری با خود نبردی؟
خواهرم گفت:چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
پدرم با عصبانیت گفت:وقتی سرما خوردی میفهمی؟
اما مادرم در حالی که موهای مراخشک می کرد گفت: امان از باران بی موقع…
دیدگاه ها (۱)

dark life =32یک هفته از اون شب کابوس‌وار گذشته بود. یک هفته ...

پارت ۲خیابان ها خلوت ترسناک بودند...باران هر لحظه شدید تر می...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت پنجمچند روز بعد...ا/ت از ساختمان دانش...

فاصله یک لبخند تا جنون

★دستبند ما؟!...p⁴پدرم که از تعجب و عصبانیت هیچی نمیگفت، با د...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۴

فیک جونگکوک خواب های واقعی

پارت 42 𐙚ویو آت:با چیزی که دیدم، واقعاً کپ کردم... 😳همون‌جا ...

رمان لونا و ویلیام : قسمت ۱۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط