{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
برادرم گفت:چرا چتری با خود نبردی؟
خواهرم گفت:چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
پدرم با عصبانیت گفت:وقتی سرما خوردی میفهمی؟
اما مادرم در حالی که موهای مراخشک می کرد گفت: امان از باران بی موقع…
دیدگاه ها (۱)

نیوتون ...!راز جاذبه "مــــــادر"من است!ادیسون!"مــــــادر" ...

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت وپرسید:میگویندفردا مرا ب...

بین خودمان باشد مـــادرپـای آغوشت که در میــــان استبـــدجور...

جوانی هایت رابا بچگی هایـمپیـر کردمبه موی سپیدت مرا ببخش مــ...

dark life =32یک هفته از اون شب کابوس‌وار گذشته بود. یک هفته ...

پارت ۲خیابان ها خلوت ترسناک بودند...باران هر لحظه شدید تر می...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

فاصله یک لبخند تا جنون

★دستبند ما؟!...p⁴پدرم که از تعجب و عصبانیت هیچی نمیگفت، با د...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۵

سناریو تهیونگ

فیک جونگکوک خواب های واقعی

چند پارتی پارت ۴ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمیباران آرامی می‌با...

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط