★دستبند ما؟!...p⁴
★دستبند ما؟!...p⁴
پدرم که از تعجب و عصبانیت هیچی نمیگفت، با دیدن سوبین لبخند مصنوعی زدم و زمزمه کرد:"لطفا ساکت... سوبین اومده"
اما مادرم به حرف پدر عمل نکرد و همچنان به داد و فریاد ادامه داد:"پسرم بیا ببین خواهرت داره چیکار میکنه!"
مگه من چه گناهی داشتم؟
تا آخر عمرم نمیتونستم قرار بزارم؟
این واقعا مسخرهست!
به جونگکوک نگاه کردم و بدون صدا گفتم:"ببخشید..."
سوبین که لبخند روی لبش محو میشد و نمیدونست جریان چیه به جونگکوک نگاه کرد و نفس عمیقی کشید!
مادرم اومد سمتم...
اومد بزنه تو گوشم اما...
جونگکوک نذاشت!
گفت:"ببخشید که اینو میگم خانم کیم اما شما نباید دخترتون رو محکوم کنید... اون نمیتونه فقط به خاطر خانوادهاش قرار نزاره و حتی ازدواج نکنه!"
مادرم سکوت کرد و وقتی اومد حرف بزنه سوبین گفت:"مامان... بابا... به جای اینکه تو رستوران دعوا کنید باید بریم خونه و اونجا مشکلاتمون رو حل کنیم!"
مادر نگاهی به سوبین انداخت و بعد یک قیچی برداشت...
گردنبند جونگکوک رو پاره کرد!
و دست منو کشید و برد...
سوار ماشین که شدیم سوبین بهم نگاه کرد و جوری که مادر و پدر چیزی نشنون گفت:"باورت کرده بودم لورا"
_"چی؟"
صداش رو صاف کرد و ادامه داد:"باورت دارم... حتی اون قضیه... میدونستم در جریان نبودی اون عوضی با یکی دیگه بوده! همه چیو درست میکنم نگران نباش لورا"
بغضم تو بغلش ترکید...
اون تو خانواده تنها کسی بود که باورم میکرد!
وقتی رسیدیم خونه مادر خیلی سریع رفت تو اتاقم و در رو محکم بست! صدای شکستن وسیلهای اومد!
سوبین و پدر رفتن داخل اتاقم و مامان رو دیدن که بین شیشه های خورد شدهی گلدون، در حال قیچی کردن گردنبند من و جونگکوکه!
مادرم با عصبانیت گفت:"ما بهت گفتیم فعلا قرار نزار! اما تو اصلا به حرف ما گوش نکردی!"
وقتی دیدم گردنبند ها دارن نابود میشن داد زدم:"بسهههه"
همه حتی مامان بدون حرکت به من نگاه کردن!
ادامه دادم:"چرا اینکارو میکنی؟؟؟ چرا مامان؟؟؟ چرا؟؟؟"
با گریه نشستم زمین و گفتم:"من جونگکوک رو دوست دارم مامان! حس من اصلا مثل قبل نیست!"
مامانم داد زد:"نمیخوام اتفاقی که برای خواهرم افتاد برای تو بیوفته لورا اینو بفهم"
بغض توی گلوش بود...
سرم رو بلند کردم و گفتم:"موضوع چیه؟"
سوبین بلندم کرد و زمزمه کرد"بهت توضیح میدم"
من رو به سمت اتاق زیر شیروانی برد...
نفس عمیق کشید و گفت:"تو وقتی به دنیا نیومده بودی، خاله اونسانگ به خاطر یک عشق احمقانه از بین رفت و مرد! اون عاشق یک مرد پولدار و متاهل شد... اما از طرف دوست اون مرد یک مثلث عشقی شکل گرفت و همین باعث مرگ خاله اونسانگ و اون مرد متاهل شد! مامان هم تصمیم گرفت تو راجب خاله اونسانگ هیچی ندونی... اما اولین رابطهی تو مامان رو یاد خواهرش مینداخت... نگران بود برای همین مجبور شد یک قانون برات بزاره... قرار نذاشتن تا وقتی که یکم بزرگ بشی و از رابطههای سمی در امان باشی!"
اونسانگ...
اسم عجیبیه...
شاید اون هم نمیدونسته اون مرد متاهله!
مثلث عشقی؟
این داستان شبیه فیلماست!
بلند شدم و به سوبین گفتم:"بهترین داداش دنیا... راضیشون میکنی سوبین؟؟ اره؟؟؟"
سرش رو به نشانه تایید تکون داد...
خیالم که راحت شد گفتم:"باید برم پیش جونگکوک"
جونگکوک:
ناراحت، خسته و پریشون بودم...
اگه رابطمون به خاطر خانوادش تموم بشه چی؟
تو خیابون راه میرفتم و به اون بوسه فکر میکردم!
اولین بوسهی ما...
از دور لورا رو دیدم!
توهم بود یا واقعیت؟؟
اومد نزدیکم و شروع به بوسیدنم کرد!
دوباره...
من رو بوسید...
_"در حد ازدواج کردن؛ عاشقمی؟؟"
دوباره نزدیک شدم و گفتم:"حتی فراتر از اون..."
و به بوسه ادامه دادیم!
حالت خوبه یا مثل من از ذوق داری میمیری؟
منتظر پارت بعد باش!
_ آگاتا★
پدرم که از تعجب و عصبانیت هیچی نمیگفت، با دیدن سوبین لبخند مصنوعی زدم و زمزمه کرد:"لطفا ساکت... سوبین اومده"
اما مادرم به حرف پدر عمل نکرد و همچنان به داد و فریاد ادامه داد:"پسرم بیا ببین خواهرت داره چیکار میکنه!"
مگه من چه گناهی داشتم؟
تا آخر عمرم نمیتونستم قرار بزارم؟
این واقعا مسخرهست!
به جونگکوک نگاه کردم و بدون صدا گفتم:"ببخشید..."
سوبین که لبخند روی لبش محو میشد و نمیدونست جریان چیه به جونگکوک نگاه کرد و نفس عمیقی کشید!
مادرم اومد سمتم...
اومد بزنه تو گوشم اما...
جونگکوک نذاشت!
گفت:"ببخشید که اینو میگم خانم کیم اما شما نباید دخترتون رو محکوم کنید... اون نمیتونه فقط به خاطر خانوادهاش قرار نزاره و حتی ازدواج نکنه!"
مادرم سکوت کرد و وقتی اومد حرف بزنه سوبین گفت:"مامان... بابا... به جای اینکه تو رستوران دعوا کنید باید بریم خونه و اونجا مشکلاتمون رو حل کنیم!"
مادر نگاهی به سوبین انداخت و بعد یک قیچی برداشت...
گردنبند جونگکوک رو پاره کرد!
و دست منو کشید و برد...
سوار ماشین که شدیم سوبین بهم نگاه کرد و جوری که مادر و پدر چیزی نشنون گفت:"باورت کرده بودم لورا"
_"چی؟"
صداش رو صاف کرد و ادامه داد:"باورت دارم... حتی اون قضیه... میدونستم در جریان نبودی اون عوضی با یکی دیگه بوده! همه چیو درست میکنم نگران نباش لورا"
بغضم تو بغلش ترکید...
اون تو خانواده تنها کسی بود که باورم میکرد!
وقتی رسیدیم خونه مادر خیلی سریع رفت تو اتاقم و در رو محکم بست! صدای شکستن وسیلهای اومد!
سوبین و پدر رفتن داخل اتاقم و مامان رو دیدن که بین شیشه های خورد شدهی گلدون، در حال قیچی کردن گردنبند من و جونگکوکه!
مادرم با عصبانیت گفت:"ما بهت گفتیم فعلا قرار نزار! اما تو اصلا به حرف ما گوش نکردی!"
وقتی دیدم گردنبند ها دارن نابود میشن داد زدم:"بسهههه"
همه حتی مامان بدون حرکت به من نگاه کردن!
ادامه دادم:"چرا اینکارو میکنی؟؟؟ چرا مامان؟؟؟ چرا؟؟؟"
با گریه نشستم زمین و گفتم:"من جونگکوک رو دوست دارم مامان! حس من اصلا مثل قبل نیست!"
مامانم داد زد:"نمیخوام اتفاقی که برای خواهرم افتاد برای تو بیوفته لورا اینو بفهم"
بغض توی گلوش بود...
سرم رو بلند کردم و گفتم:"موضوع چیه؟"
سوبین بلندم کرد و زمزمه کرد"بهت توضیح میدم"
من رو به سمت اتاق زیر شیروانی برد...
نفس عمیق کشید و گفت:"تو وقتی به دنیا نیومده بودی، خاله اونسانگ به خاطر یک عشق احمقانه از بین رفت و مرد! اون عاشق یک مرد پولدار و متاهل شد... اما از طرف دوست اون مرد یک مثلث عشقی شکل گرفت و همین باعث مرگ خاله اونسانگ و اون مرد متاهل شد! مامان هم تصمیم گرفت تو راجب خاله اونسانگ هیچی ندونی... اما اولین رابطهی تو مامان رو یاد خواهرش مینداخت... نگران بود برای همین مجبور شد یک قانون برات بزاره... قرار نذاشتن تا وقتی که یکم بزرگ بشی و از رابطههای سمی در امان باشی!"
اونسانگ...
اسم عجیبیه...
شاید اون هم نمیدونسته اون مرد متاهله!
مثلث عشقی؟
این داستان شبیه فیلماست!
بلند شدم و به سوبین گفتم:"بهترین داداش دنیا... راضیشون میکنی سوبین؟؟ اره؟؟؟"
سرش رو به نشانه تایید تکون داد...
خیالم که راحت شد گفتم:"باید برم پیش جونگکوک"
جونگکوک:
ناراحت، خسته و پریشون بودم...
اگه رابطمون به خاطر خانوادش تموم بشه چی؟
تو خیابون راه میرفتم و به اون بوسه فکر میکردم!
اولین بوسهی ما...
از دور لورا رو دیدم!
توهم بود یا واقعیت؟؟
اومد نزدیکم و شروع به بوسیدنم کرد!
دوباره...
من رو بوسید...
_"در حد ازدواج کردن؛ عاشقمی؟؟"
دوباره نزدیک شدم و گفتم:"حتی فراتر از اون..."
و به بوسه ادامه دادیم!
حالت خوبه یا مثل من از ذوق داری میمیری؟
منتظر پارت بعد باش!
_ آگاتا★
- ۲۷۸
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط