ht  پارت پنجم

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت پنجم

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت پنجم

چند روز بعد...

ا/ت از ساختمان دانشگاه بیرون آمد و نگاهی به آسمان انداخت.

از صبح هوا گرفته بود و حالا قطره‌های ریز باران شروع به باریدن کرده بودند.

کیفش را بالای سرش گرفت و زیر لب گفت:

— «عالیه... دقیقاً امروز.»

چتر نداشت.

تصمیم گرفت تا ایستگاه اتوبوس بدود، اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدایی از پشت سرش آمد.

— «ا/ت!»

ایستاد و برگشت.

تهیونگ بود.

یک چتر مشکی در دستش داشت.

وقتی به او رسید، بدون حرف اضافه چتر را کمی به سمت ا/ت گرفت.

— «بیا.»

ا/ت به چتر نگاه کرد.

— «نه، خودت خیس می‌شی.»

تهیونگ شانه بالا انداخت.

— «چتر برای دوتاست.»

ا/ت لبخند زد و زیر چتر رفت.

هر دو کنار هم به سمت ایستگاه راه افتادند.

چند دقیقه اول ساکت بودند.

صدای باران روی چتر می‌پیچید و خیابان بوی خاک خیس گرفته بود.

ا/ت به کفش‌هایش نگاه کرد.

— «تو همیشه چتر همراهته؟»

— «نه.»

— «پس امروز چرا داری؟»

تهیونگ لحظه‌ای مکث کرد.

— «صبح هوا رو دیدم.»

ا/ت با خنده گفت:

— «پس آدم منظمی هستی.»

تهیونگ خندید.

— «نه. فقط نمی‌خواستم دوباره خیس بشم.»

ا/ت سرش را تکان داد.

— «خیلی منطقی.»

وقتی به ایستگاه رسیدند، اتوبوس هنوز نیامده بود.

روی نیمکت نشستند.

تهیونگ چتر را بست و آن را کنار پایش گذاشت.

چند لحظه بعد، ا/ت متوجه شد بند کیفش باز شده.

— «اوه...»

خم شد تا آن را ببندد، اما تهیونگ زودتر متوجه شد.

— «صبر کن.»

بند کیف را گرفت و درستش کرد.

— «الان خوبه.»

ا/ت نگاهی به کیف انداخت.

— «ممنون.»

تهیونگ لبخند کوچکی زد.

— «خواهش می‌کنم.»

اتوبوس هنوز نرسیده بود.

ا/ت از روی کنجکاوی پرسید:

— «تهیونگ؟»

— «هوم؟»

— «تو معمولاً با کی وقت می‌گذرونی؟»

تهیونگ کمی فکر کرد.

— «با چند تا از دوستام. چرا؟»

— «هیچی. کنجکاو شدم.»

تهیونگ لبخند زد.

— «تو چی؟»

— «من؟ بیشتر با دوستام. ولی بعضی وقت‌ها دوست دارم تنها باشم.»

— «فهمیدم.»

ا/ت به او نگاه کرد.

— «چی رو فهمیدی؟»

— «اینکه وقتی ساکتی، لزوماً ناراحت نیستی.»

ا/ت برای لحظه‌ای چیزی نگفت.

بعد لبخند زد.

— «تو خیلی چیزا رو زود متوجه می‌شی.»

تهیونگ نگاهش را از خیابان گرفت و به او نگاه کرد.

— «فقط چیزایی که برام جالبن.»

ا/ت چند ثانیه به او خیره ماند.

بعد سریع نگاهش را برگرداند.

— «آها...»

اتوبوس از دور پیدا شد.

هر دو از جا بلند شدند.

وقتی درهای اتوبوس باز شد، ا/ت قبل از سوار شدن برگشت.

— «تهیونگ.»

— «بله؟»

— «مرسی که امروز همراهم اومدی.»

تهیونگ لبخند زد.

— «خواهش می‌کنم.»

ا/ت سوار شد.

اما این بار، برخلاف دفعات قبل، قبل از اینکه اتوبوس حرکت کند، از پشت شیشه برای تهیونگ دست تکان داد.

تهیونگ هم دستش را بالا آورد.

اتوبوس حرکت کرد.

و تهیونگ چند ثانیه همان‌جا ایستاد.

بعد به چتری که در دستش بود نگاه کرد و خیلی آرام لبخند زد.

شاید هیچ اتفاق بزرگی نیفتاده بود.

اما دیدن ا/ت دیگر برایش فقط یک اتفاق تصادفی نبود.

او کم‌کم داشت به دیدن او عادت می‌کرد.

و شاید... حتی بیشتر از آن. 🩷🌧️
دیدگاه ها (۰)

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 4 | بارانعصر همان روز، آسمان سئول ناگهان ابری ...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

تکپارتی | جونگکوک

🍓مشتری همیشگی 🍰پارت ۶ باران شدیدتر شد.وقتی کارگاه تعطیل شد، ...

پارت آخر

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط