{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part6

دستشو گرفت کشید سمت آشپزخونه که شام بخورن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(پرش به فردا)
سون لی: با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم ساعت۵:٠٠ صبح بود، باید میرفتم مدرسه، پس رفتم تا یه دوش بگیرم، از حموم اومدم بیرون لباسامو پوشیدم کی را خیلی ناز خوابیده بود 😅 موهامو خشک کردم و رفتم یونیفرم مدرسم رو برداشتم پوشیدم خیلی قدیم شده بود لبه دامنشم یکم پاره شده بود ولی خب مجبور بودم ، آماده شدم کیفمو برداشتم و داشتم میرفتم که دیدم جین از اتاق پسرا اومد بیرون
+سلام
jin:سلام....جایی داری میری؟!
+آره امروز مدرسه دارم
jin: تنهایی میری مدرسه؟!!(با تعجب)
+خب... آره اشکالی داره؟!
jin: معلومه که اشکال داره اصن این از سر تا پاش اشکاله... تغذیه چی میبری واسه مدرسه؟!
+خب...هیچی اونجا یه چیزایی میدن واسه ناهار 😅
jin: یه چند دقیقه وایسا
سونلی: به حرفش گوش دادمو منتظر موندم دیدم رفت تو اتاق پسرا و یه چیزی گفت و برگشت چند دقیقه بعد جونگ کوک، تهیونگ و جیمین اومدن بیرون و همشونم یونیفرم مدرسه تنشون بود:
+سلام
=سلام صبحت بخیر
jimin: سلام کوچولو
سونلی: دستشو گذاشت روی سرمو موهامو بهم ریخت منم
+هعیییی
jimin: ببخشید (اینو درحالی گفت که یه بیسکوییت توی دهنش بود و یه لنگه پا داشت کفششو میپوشید)
جین صدام کرد رفتم پیشش:
jin: بیا اینارو رو بگیر و حتما هم بخورشون اگه بفهمم نخوردیشون خیلی ناراحت میشم
سونلی: خیلی تعجب کردم یه ظرف غذا و یه سیب داد بهم، داشتم ذوق مرگ میشدم بی اراده بغلش کردمو ازش تشکر کردم:
+خیلی ممنون اوپا
بعدش هم دویدم سمت دَر میخواستم کفشامو بپوشم که دیدم بند یکیشون باز شده، الان چیکار کنم؟ هوووف یکم تلاش کردم اما نشد بند کفشمو دادم تو و دَر و بازکردم تا برم دیدم پسرا دم درن:
jimin: اومدی؟ منتظرت بودیم😊
+منتظر من؟!... چرا؟
jimin: تا بریم مدرسه
+ولی مدرسه من که با مدرسه شما فاصله داره
jimin: اول تورو میرسونیم بعدم میریم
+باشه
جیمین: داشتیم میرفتیم که متوجه شدم بند کفشش بازه:
jimin: سونلی بند کفشت باز شده
+ها... ای بابا
دیدگاه ها (۲)

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:3ویو «علی»امروز روز اول دانشگاه ب...

p¹ویو هانا-امروز مادربزرگ بهم گفت که یه مهمونی برگزار کرده و...

چند پارتی کوک╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1«ویو ا.ت»صبح با صدای زنگ گوشیم از خوا...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت7ویو اتصبح ب...

part 1ویو آناستازیااز خواب پا شدم و رفتم که کارای شخصیم رو ا...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط