دریاچه خونین :
دریاچه خونین :
فصل اول _ پارت 20
سلیا بود!
سلیا با لبخندی بزرگ و چشم بسته ای روی تخت کنار چویا نشسته بود...
سلیا: چی شده؟ باز به چی فکرمیکنی...
چویا بلند شد و روی تخت نشست...
نگاهش در یک نقطه ثابت کرد...
و گفت: هیچی... چیزی نیست...
سلیا این لحن چویا رو میشناخت و میدونست وقتی اینجوری حرف میزنه یعنی... حالش خوب نیست...
سلیا سعی کرد که چویا رو از این حالت در بیاره و گفت : چویا! بیا دنبالم! میخوام تو رو به یه جا ببیرم...
چویا : سلیا کجا میخوایم بریم؟ مگه ما اینجا مثل زندا-
سلیا حرف چویا رو قطع کرد و گفت : فقط بیا...
بعد دست چویا را محکم گرفت و از خوابگاه خارج شدند...
کمی بعد:
جلوی باغ قصر ایستاده بودند...
باد میوزید و برگ های درختان بید انگار داشتند میرقصیدند...
بوی گل های ارکیده و یاس توی فضای باغ میپیچد... فواره ای بزرگ و باشکوهی در وسط باغ قرار داشت...
سلیا دست چویا را گرفت و روی یکی از صندلی ها با او نشست...
چویا چشمانش را ارام بست و گوش هایش را به صدای اب فواره سپرد...
واقعا فضای لذت بخشی بود...
چویا چشمانش را باز کرد : سلیا! کی وقت کردی اینجا رو پیدا کنی؟
سلیا: کمی توی قصر داشتم چرخ میزدم که پیداش کردم...
چویا: احتمالا اینجا بخش خصوصی قصر هست...
سلیا : نه... اینجا باغ قصر هست که باغبان ها و خدمتکار ها میتونن بیان...
سلیا جرعتش را جمع کرد و گفت : چویاا... میدونم از مرگ مادر و پدر و هلیا نارحتی... ولی.. ولی نباید کار خطرناکی کنی.. باید فکر انتقام رو از سرت بیرون کنی نمیخوام... نمیخوام که یه بار دیگه خانواده ام رو از دست بدم...
چویا چیزی درونش با حرفهای سلیا لرزید...
چویا: باشه سلیا...
سلیا: قول؟
چویا : اره
هر چند خود چویا میدانست که دارد دروغ میگوید ولی نمیخواست سلیا نگارن اش بشود...
(سوفی: بفرمایید این از پارت ببینید.)
_
ادامه دارد....
فصل اول _ پارت 20
سلیا بود!
سلیا با لبخندی بزرگ و چشم بسته ای روی تخت کنار چویا نشسته بود...
سلیا: چی شده؟ باز به چی فکرمیکنی...
چویا بلند شد و روی تخت نشست...
نگاهش در یک نقطه ثابت کرد...
و گفت: هیچی... چیزی نیست...
سلیا این لحن چویا رو میشناخت و میدونست وقتی اینجوری حرف میزنه یعنی... حالش خوب نیست...
سلیا سعی کرد که چویا رو از این حالت در بیاره و گفت : چویا! بیا دنبالم! میخوام تو رو به یه جا ببیرم...
چویا : سلیا کجا میخوایم بریم؟ مگه ما اینجا مثل زندا-
سلیا حرف چویا رو قطع کرد و گفت : فقط بیا...
بعد دست چویا را محکم گرفت و از خوابگاه خارج شدند...
کمی بعد:
جلوی باغ قصر ایستاده بودند...
باد میوزید و برگ های درختان بید انگار داشتند میرقصیدند...
بوی گل های ارکیده و یاس توی فضای باغ میپیچد... فواره ای بزرگ و باشکوهی در وسط باغ قرار داشت...
سلیا دست چویا را گرفت و روی یکی از صندلی ها با او نشست...
چویا چشمانش را ارام بست و گوش هایش را به صدای اب فواره سپرد...
واقعا فضای لذت بخشی بود...
چویا چشمانش را باز کرد : سلیا! کی وقت کردی اینجا رو پیدا کنی؟
سلیا: کمی توی قصر داشتم چرخ میزدم که پیداش کردم...
چویا: احتمالا اینجا بخش خصوصی قصر هست...
سلیا : نه... اینجا باغ قصر هست که باغبان ها و خدمتکار ها میتونن بیان...
سلیا جرعتش را جمع کرد و گفت : چویاا... میدونم از مرگ مادر و پدر و هلیا نارحتی... ولی.. ولی نباید کار خطرناکی کنی.. باید فکر انتقام رو از سرت بیرون کنی نمیخوام... نمیخوام که یه بار دیگه خانواده ام رو از دست بدم...
چویا چیزی درونش با حرفهای سلیا لرزید...
چویا: باشه سلیا...
سلیا: قول؟
چویا : اره
هر چند خود چویا میدانست که دارد دروغ میگوید ولی نمیخواست سلیا نگارن اش بشود...
(سوفی: بفرمایید این از پارت ببینید.)
_
ادامه دارد....
- ۵۲۲
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط