{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#ارباب‌سنگدل

#ارباب‌سنگدل
#پارت_34





یک روز بعد>>>>>


کوک به دختر کوچیکش نگاه می‌کرد. ولی ناراحت
ناراحت از اینکه زنش که کل مدت عذابش میداد
الان خودش داره با نبود اون زن عذاب میکشه
زنی که الان توی اون بیمارستان. تو ی اتاق دیگه روی تخت افتاده بود


روز ها برای کوک دردناک می‌گذشتند
خیلی دردناک

تقریبا دو هفته گذشته بود

که دکتر به کوک زنگ زد و خبری رو بهش داد که کوک باور نمیکرد


از پیش دختر کوچیکش. رفت. میدوید سمت اتاق ا.ت

وقتی وارد شد

به ا.ت که با اون ضعف روی تخت نشست هبود نگاه کرد اروم گفت : ا..... ا.ت

ا.ت نگاهش رفت سمت کوک و بهش خیره نگاه کرد. لبخندی ضعیف و شکسته رو لبش نشست. و گفت: انگار....قرار بود...خودت جونمو بگیری...
ولی...قبلش..میشه بچمو ببینم

جونگ کوک با چشمایی پر از اشک بهش نگاه می‌کرد

نزدیک تخت روی زانو نشست و گفت : اینا رو نگو...



ا.ت : چ..چی

کوک با بغضی گفت : میدونی چقدر ترسیدم؟..
منی که نمیترسیدم ترسیدم که از دستت بدم ...


ا.ت متعجب بهش نگاه می‌کرد

که کوک اشک هاش روی گونه اش ریخت سرشو روی پاهای ا‌ت گذاشت و برای چندمین بار برای کسی که فکرشو نمیکرد انقدر براش با ارزش بشه. اشک ریخت


ا.ت اروم و محتاط دست لرزون رو رسوند. روی سر کوک نوازش وارانه کشید
و گفت : کوک...چت شده


کوک. با صدایی ضعیف گفت: فقط دوست دارم. بخیلی زیاد و هر روز که بهت نگفتم خودم شکستم. نمیخوام از دستت برم نمیخوام از پیشم بری هیچوقت.....


ا.ت بغضش گرفت
اشک هاش ریخت ولی اینبار از شادی

لبخندی رو لبش نشست و گفت : واقعنی؟


کوک : آره ا.ت اره میخوام کنار دخترمون با هم زندگی شاد داشته باشیم همین



.
.
‌.
‌.
.
.

شش سال بعد>>>
دیدگاه ها (۰)

#ارباب‌سنگدل #پارت_35_آخرین‌پارت شش سال بعد >>از پله ها ر...

زیادی رک بود😂😂#اسپریت_فینگرز

#ارباب‌سنگدل #پارت_33 روز ها در پی هم می‌گذشتند و بلاخره ...

#ارباب‌سنگدل #پارت_32دکتر با نگاهی جدی به ا.ت گفت : خب طبق ح...

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_37···ا/ت نگاهش رفت سمت کوک و بهش خیره ن...

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_36···تهیونگ : " موقعی که باید هرچی بهت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط