گاهی می شود دقیقه ها بنشینم و به یک قاب عکس نگاه کنم. نه

گاهی می شود دقیقه ها بنشینم و به یک قاب عکس نگاه کنم. نه اینکه به چهره درون آن خیره شوم، نه. فقط از یک نگاه جا مانده در تصویر شروع می کنم و بعد درست مثل یک سفر جادویی، قدم به قدم در دالانی از خاطرات گذشته همراهش می شوم. اول آنقدر به صورتش نگاه می کنم تا حس می کنم درون قاب نفس می گیرد و پلک می زند. بعد صدایش را با طنینی دور در ذهنم می شنوم. آن وقت تمام لحظات مشترک، به نوبت جلوی چشمم ظاهر می شوند و من دوباره تمام شان را زندگی می کنم. آنقدر روشن و گرم زنده می شود که بی اختیار دستش را می گیرم و از قاب بیرون می آورم و روی صندلی گهواره ای کنار شومینه خاموش می نشانم. به عادت همیشه برایش یک فنجان قهوه تلخ می آورم با کتابی از شاعری که دوستش داشت. و او با همان حرکات آهسته دست، همان نگاه دور، همان عطر قدیمی، همان صدای آشنا، مرا با خود می برد. اما تا می آیم غرق خوشی، نفسی تازه کنم ناگهان دور می شود. بخار می شود، در هم می پیچد و دوباره می نشیند در قاب روی میز. و من می مانم و قهوه ای سرد و بوی خوشی که در خیالم جا مانده. گونه هایم خیس می شود. ولی عکس داخل قاب، خیره نگاهم می کند. انگار می خواهد به روی خودش نیاورد که عکس من است، شبیه من است، دلش گرفته. من هم وانمود می کنم باران می آید...
دیدگاه ها (۱)

موسیقی

.من هربار توی چشم‌هایتان از توی این فیلم‌ها خیره می‌شوم بچه‌...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_17فصل نهم | هیو...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۹ | «یک جای خاص»...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

پارت ۳ | قهوه‌ی رئیسصبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وار...

راز خون پارت هفتم

بیدی از بلور، سپیداری از آب،فواره‌ای بلند که باد کمانی‌اش می...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۳ پارت بعد از رفتن کا...

(اهنگ فراموش شده ی ما )پارت۶«دختر کوچولو؟» خون در رگ‌هایم به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط