(اهنگ فراموش شده ی ما )

(اهنگ فراموش شده ی ما )
پارت۶
«دختر کوچولو؟»
خون در رگ‌هایم به جوش آمد. بدون اینکه فکر کنم، لیوان خالی قهوه را به سمتش گرفتم تا شاید به او بفهمانم من هم می‌توانم عصبی شوم، اما او با یک حرکت سریع و ماهرانه مچم را گرفت.

دستش گرم بود... خیلی گرم. برای یک لحظه، انگار یک برق خفیفی از بین ما رد شد. یک حس آشنای عجیب که نتوانستم تعریفش کنم.

اما او سریع دستم را رها کرد و با نگاهی تحقیرآمیز به من نگاه کرد.
جونگ‌کوک: «خیلی بدجنس و بی‌ادب هستی، نه؟»

**ویو آت**

همان‌طور که به چشم‌های نافذ و مغرور او نگاه می‌کردم، حس می‌کردم تمام سلول‌های بدنم دارند فریاد می‌زنند: «از این آدم متنفرم!»
او فکر می‌کرد چون شیک لباس پوشیده و لحنی تحکم‌آمیز دارد، می‌تواند هر طور دلش خواست با من حرف بزند.

دندان‌هایم را روی هم فشار دادم و با صدایی که سعی می‌کردم نلرزد، گفتم:
آت: «ببین، من بابت قهوه متاسفم، اما بابت شخصیتِ تکبرآمیزت اصلاً نیستم. امیدوارم بقیه زندگی‌ات هم به اندازه این پیراهنت، لکه‌دار و خراب بشه!»

او برای یک لحظه خشکش زد. انگار عادت نداشت کسی با این جسارت به او جواب پس بدهد. لبخند کجی روی لب‌هایش نشست؛ لبخندی که بیشتر شبیه به تمسخر بود تا شادی.
جونگ‌کوک: «جالب بود. ولی یادت باشه، آدم‌های کوچک معمولاً بلندتر داد می‌زنند تا دیده شوند.»

دیگر نتوانستم تحمل کنم. بدون اینکه منتظر جوابش بمانم، پشتم را به او کردم و با قدم‌های سریع دور شدم. در حالی که می‌رفتم، زیر لب زمزمه کردم: «احمقِ خودشیفته... امیدوارم دیگر هیچ‌وقت توی زندگی‌ام چهره‌ات را نبینم!»

قلبم تند می‌زد. نه از ترس، بلکه از شدت عصبانیت. دست‌هایم هنوز می‌لرزید. هرگز کسی را ندیده بودم که اینقدر سریع بتواند روی اعصابم راه برود.
**ویو جونگ‌کوک**

جایم روی زمین خشک شد و به پشت سرِ دختری که با عصبانیت دور می‌شد، نگاه کردم.
«چطور جرئت کرد به من بگوید شخصیت تکبرآمیز؟»

به لکه‌ی قهوه‌ی روی پیراهنم نگاه کردم و بعد دوباره به او. عجیبی بود؛ با اینکه از دستش شاکی بودم، اما چیزی در نگاهش بود که برایم آشنا به نظر می‌رسید. یک جور غمِ عمیق که پشت آن دیوارِ سرد و عصبانیتش پنهان شده بود. اما سریع این فکر را از سرم بیرون ریختم.

زیر لب گفتم: «چه دخترِ بددهن و عجیبی بود. واقعاً مزخرف‌ترین برخوردِ زندگی‌ام بود.»

دستم را در جیب شلوارم گذاشتم و در حالی که با بی‌میلی به دنبال دستمال می‌گشتم، با خودم فکر کردم که احتمالاً هرگز او را دوباره نخواهم دید .

درحالی که هر دو، بدون آنکه بدانیم، در حالی که از هم متنفر بودیم، از هم دور شدیم. اما تقدیر، همیشه برای بازی‌هایش نقشه‌های دیگری .
دیدگاه ها (۰)

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۱۹۶

قسمت ۷بعد از رفتن جیمین، هوا توی هال حسابی سنگین شده بود. جو...

(آهنگ فراموش شده‌ی ما)پارت ۵**ویو آت**مرکز خرید مثل همیشه شل...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط