˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۳ پارت
˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۳ پارت
بعد از رفتن کارگرها، هنوز جلوی ورودی ایستاده بودم و به جای خالی تابلو نگاه میکردم.
تهیونگ کنارم ایستاد.
— راضی شدی؟
& نه.
— پس چرا میخندی؟
& چون بالاخره تونستم نظرتو عوض کنم.
نگاهش کردم.
— من نظرم رو عوض نکردم.
& پس چرا تابلو رو نصب نکردی؟
چند لحظه سکوت کرد.
— چون میدونستم اگر نصبش کنم، تا شب دربارهش حرف میزنی.
لبخندم بیشتر شد.
& یعنی برای آرامش خودت عقبنشینی کردی؟
— دقیقاً.
& عجب اعتراف بزرگی.
تهیونگ سرش رو کمی تکون داد و راه افتاد سمت داخل.
— بیا.
دنبالش رفتم.
چند قدم بعد، چشمم به یک قاب بزرگ روی دیوار افتاد. عکس قدیمی عمارت بود؛ خیلی قبلتر، وقتی هنوز اطرافش اینهمه درخت و باغ نبود.
جلوی عکس ایستادم.
& اینجا خیلی فرق داشته.
تهیونگ برگشت و کنارم ایستاد.
— اون عکس برای سالها پیشه.
& خودت هم توی این خونه بزرگ شدی؟
— نه. بعدها خریدمش.
دوباره به عکس نگاه کردم.
& پس چرا اینقدر بهش اهمیت میدی؟
تهیونگ چند لحظه به تصویر خیره موند.
— چون از معدود جاهاییه که وقتی اینجام، لازم نیست چیزی رو ثابت کنم.
نگاهم از عکس به خودش رفت.
این بار چیزی نگفتم.
فقط لبخند کوچیکی زدم.
تهیونگ متوجه شد.
— چی؟
& هیچی.
— ات.
& گفتم هیچی.
— وقتی میگی هیچی، معمولاً یعنی یه چیزی هست.
خندیدم.
& فقط داشتم فکر میکردم که تو خیلی بیشتر از چیزی که نشون میدی حرف برای گفتن داری.
نگاهش نرمتر شد.
— شاید.
& و من هنوز کنجکاوم بدونم چقدرش رو قراره بهم بگی.
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— به اندازهای که بمونی و بشنوی.
لبخندم محو شد و جاش رو به یک لبخند آرومتر داد.
& پس میمونم.
این بار هیچ جوابی نداد.
فقط برای چند لحظه نگاهم کرد و بعد همراه من به سمت سالن رفت.
و عجیب بود...
این خانه که چند وقت پیش برای من فقط یک جای ناآشنا بود، حالا کمکم داشت شبیه جایی میشد که دلم نمیخواست از آن دور شوم...
——————^^^^^——————
🌤ادامه دارد....
مرسی که باعث میشید با ذوق بیشتری بنویسم. 🥹🎀
و اینکه کم مونده ۲۰۰تایی بشیم🥹💞
بعد از رفتن کارگرها، هنوز جلوی ورودی ایستاده بودم و به جای خالی تابلو نگاه میکردم.
تهیونگ کنارم ایستاد.
— راضی شدی؟
& نه.
— پس چرا میخندی؟
& چون بالاخره تونستم نظرتو عوض کنم.
نگاهش کردم.
— من نظرم رو عوض نکردم.
& پس چرا تابلو رو نصب نکردی؟
چند لحظه سکوت کرد.
— چون میدونستم اگر نصبش کنم، تا شب دربارهش حرف میزنی.
لبخندم بیشتر شد.
& یعنی برای آرامش خودت عقبنشینی کردی؟
— دقیقاً.
& عجب اعتراف بزرگی.
تهیونگ سرش رو کمی تکون داد و راه افتاد سمت داخل.
— بیا.
دنبالش رفتم.
چند قدم بعد، چشمم به یک قاب بزرگ روی دیوار افتاد. عکس قدیمی عمارت بود؛ خیلی قبلتر، وقتی هنوز اطرافش اینهمه درخت و باغ نبود.
جلوی عکس ایستادم.
& اینجا خیلی فرق داشته.
تهیونگ برگشت و کنارم ایستاد.
— اون عکس برای سالها پیشه.
& خودت هم توی این خونه بزرگ شدی؟
— نه. بعدها خریدمش.
دوباره به عکس نگاه کردم.
& پس چرا اینقدر بهش اهمیت میدی؟
تهیونگ چند لحظه به تصویر خیره موند.
— چون از معدود جاهاییه که وقتی اینجام، لازم نیست چیزی رو ثابت کنم.
نگاهم از عکس به خودش رفت.
این بار چیزی نگفتم.
فقط لبخند کوچیکی زدم.
تهیونگ متوجه شد.
— چی؟
& هیچی.
— ات.
& گفتم هیچی.
— وقتی میگی هیچی، معمولاً یعنی یه چیزی هست.
خندیدم.
& فقط داشتم فکر میکردم که تو خیلی بیشتر از چیزی که نشون میدی حرف برای گفتن داری.
نگاهش نرمتر شد.
— شاید.
& و من هنوز کنجکاوم بدونم چقدرش رو قراره بهم بگی.
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— به اندازهای که بمونی و بشنوی.
لبخندم محو شد و جاش رو به یک لبخند آرومتر داد.
& پس میمونم.
این بار هیچ جوابی نداد.
فقط برای چند لحظه نگاهم کرد و بعد همراه من به سمت سالن رفت.
و عجیب بود...
این خانه که چند وقت پیش برای من فقط یک جای ناآشنا بود، حالا کمکم داشت شبیه جایی میشد که دلم نمیخواست از آن دور شوم...
——————^^^^^——————
🌤ادامه دارد....
مرسی که باعث میشید با ذوق بیشتری بنویسم. 🥹🎀
و اینکه کم مونده ۲۰۰تایی بشیم🥹💞
- ۳۸۸
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط