بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
عشق سردار
نویسنده:دخترشرقی
مقدمه:
ellerini tuttuğumda
وقتی که دستاتومیگیرم
gözlerine baktığımda
وقتی که توچشمات نگاه میکنم
tatlı sözler duyduğumda
وقتی که حرفای شیرین میشنوم
uçuyor uçuyor uçuyor tanrım
پروازمیکنه...پروازمیکنه...پروازمیکنه دلم
aşka saygı duymayanı
کسی که به عشق احترام نمیزاره رو
derdimize dert katanı
کسی که روی دردامون دردمیزاره رو
bizi hergün ağlatanı
کسی که هرروزاشک مارودرمیاره رو
cehennemde yak sen tanrım
خدایا توی جهنم بسوزون
bu aşk yasak olsa bile
اگه این عشق ممنوع هم باشه
dilden dile düşse bile
ازاین زبان به اون زبان نقل هم بشه
yılda birkez görsem bile
سالی یه بارببینمت هم
seviyor seviyor seviyorum tanrım
دوسش دارم خدایا...
گاهی وقتابعضی ازآدما توی زندگی به جاهایی میرسن که زندگی کردن ونفس کشیدن براشون سخته....هرلحظه زندگی براشون عذاب جهنمه...آدمایی که روزی شادترین وخوشبخت ترین بودن ولی وقتی زندگی باهاشون لج میکنه میشن تلخ ترین وافسرده ترین آدمای روی زمین...این آدماهیچ امیدی به زندگی ندارن....ولی همیشه گفتن خداهردردی بده درمونشم میده خداهیچ وقت بنده هاشوتنهانمیزاره...اوناروبه حال خودشون رهانمیکنه...به معجزه اعتقاددارین؟!معجزه توزندگی همچین آدمایی دیده میشه...توی اون همه ناامیدی یه دفعه یه معجزه باعث تغییرزندگیشون وامیدواریشون میشه...من میگم عشق هم یه معجزس...یه معجزه خیلی قشنگ که نصیب هرکسی نمیشه...یه معجزه ای زندگی روبرای عاشق قشنگ ترمیکنه واونوامیدوارتر...به نظرمن عشق قشنگ ترین معجزه زندگیه...
"امیدوارم همتون طعم این معجزه قشنگ روبچشین البته ازنوع واقعیش"
حالابریم سراغ داستانمون....
باصدای آلارم گوشی بیدارشدم.ساعت شش صبح رونشون میداد.چقدخسته بودم ازاین روزای تکراری بابی حوصلگی ازجام بلندشدم.بعدازشستن دست وصورت وخوردن صبحونه هرروزم که کیک وشیر بودو مرتب کردن خونه آماده شدم واسه رفتن به مدرسه.آخرای بهمن بودوهواسردتر.دوست داشتم زودتراسفندبیادوبعدش هم تعطیل.سال چهارم رشته تجربی بودم هیچ علاقه ای هم واسه درس خوندن ومدرسه رفتن هم نداشتم مثلاقراربودکنکوربدم ولی عین خیالمم نبود.
یعنی هیچی برام مهم نبودزندگی یه ربات قشنگ تراز زندگی من بود.واردمدرسه شدم توی حیاط چندنفر دانش آموزبودن.گروهی باهم حرف میزدن،یکی تنهانشسته بود،یکی درس میخوند...به خاطرسردی هواصف نمیبستیم واردکلاس شدم.طبق معمول بیشتربچه هااومده بودن وکلاس روهوابود.
ردیف آخرمیشستم.
فرشته:به به آبجی گلم چطوره؟
فرشته بهترین دوستم بود.پارسال باهم دوست شدیم ولی امسال ازیه دوست هم صمیمی تربودیم وبرام حکم خواهرم بود.میشه گفت تنهاکسیه که راحت باهاش حرفامومیزنم یاخیلی وقتاحرف نزده خیلی ازحرفامومیفهمه.همیشه کنارمه توهرشرایطی همه بدخلقی هام وبداخلاقی هام روتحمل میکنه وهیچی نمیگه مثه بقیه هم نگاهش پرازترحم نیست ودلش نمیسوزه شایدم میسوزه ولی هیچ وقت نزاشته حسش کنم.
_خوبم آبجیم چخبر؟!
فرشته:هیچی دیشب نتونستم ادبیات بخونم داشتم میخوندم تاتوبیای
_تموم شدحالا؟!
فرشته:آره توخوندی؟!
_یه نگاهی انداختم هفته پیش ازم پرسید
فرشته:راستی من امروزباتومیام فرداامتحان فیزیک داریم بشینیم کارکنیم
_باشه
بااومدن دبیرساکت شدیم.دبیربعدازحضوروغیاب همیشگی مشغول پرسیدن درس شدوبعدازاون هم تازنگ بخوره درس داد.
بعدتموم شدن مدرسه که همیشه سه زنگه بودیم همراه فرشته رفتیم خونه من.
_آبجی ناهارچی بخوریم؟!
فرشته:چلوتخم مرغ....
فرشته مشغول چیدن میزشدومنم شروع به درست کردن چلوتخم مرغ همون نیمرو خودمون شدم.
بعدازخوردن غذاوجمع کردن میزکمی استراحت کردیم وبعدش مشغول خوندن درس شدیم.بااصرارمن فرشته شب موندخونه من که فرداصبح باهم بریم مدرسه.چون اخرین روزایی بودکه میومدیم مدرسه معلماتصمیم گرفته بودن که ازمون امتحان بگیرن برای همین هرروزیه امتحانی داشتیم.
روزهابرای خیلیا به سرعت ولی برای من به کندی میگذشت انگاری یه ساله که ماتوی بهمنیم ولی بالاخره اسفنداومدویه ماه دیگه مدرسه هاتموم بود.امروزاول اسفندبود.روزجمعه درسای فرداروانجام داده بودم ونشسته بودم پای تلویزیون وباگوشی ورمیرفتم جدیداعضویه برنامه شده بودم به اسم بی تالک فرشته گفته بودبیام خودش یه گروه هم ساخته بود.درخواست های زیادی میومدولی من هیچ کدوم روقبول نمی کردم یعنی حوصله هیچ کدومشون رونداشتم.اینجاهم نه اسم خودم بودنه عکسم.داشتم درخواست های امروزروچک میکردم ویکی یکی ردشون میکردم تااینکه رسیدم به یه اسم "سردار".چقدعکسش برام آشنابود.کلی فکرکردم تااینکه فهمیدم کیه...بازیکن فوتبال اسمشوازبچه های مدرسه شنیده بودم عکسشم یه بارفرشت
عشق سردار
نویسنده:دخترشرقی
مقدمه:
ellerini tuttuğumda
وقتی که دستاتومیگیرم
gözlerine baktığımda
وقتی که توچشمات نگاه میکنم
tatlı sözler duyduğumda
وقتی که حرفای شیرین میشنوم
uçuyor uçuyor uçuyor tanrım
پروازمیکنه...پروازمیکنه...پروازمیکنه دلم
aşka saygı duymayanı
کسی که به عشق احترام نمیزاره رو
derdimize dert katanı
کسی که روی دردامون دردمیزاره رو
bizi hergün ağlatanı
کسی که هرروزاشک مارودرمیاره رو
cehennemde yak sen tanrım
خدایا توی جهنم بسوزون
bu aşk yasak olsa bile
اگه این عشق ممنوع هم باشه
dilden dile düşse bile
ازاین زبان به اون زبان نقل هم بشه
yılda birkez görsem bile
سالی یه بارببینمت هم
seviyor seviyor seviyorum tanrım
دوسش دارم خدایا...
گاهی وقتابعضی ازآدما توی زندگی به جاهایی میرسن که زندگی کردن ونفس کشیدن براشون سخته....هرلحظه زندگی براشون عذاب جهنمه...آدمایی که روزی شادترین وخوشبخت ترین بودن ولی وقتی زندگی باهاشون لج میکنه میشن تلخ ترین وافسرده ترین آدمای روی زمین...این آدماهیچ امیدی به زندگی ندارن....ولی همیشه گفتن خداهردردی بده درمونشم میده خداهیچ وقت بنده هاشوتنهانمیزاره...اوناروبه حال خودشون رهانمیکنه...به معجزه اعتقاددارین؟!معجزه توزندگی همچین آدمایی دیده میشه...توی اون همه ناامیدی یه دفعه یه معجزه باعث تغییرزندگیشون وامیدواریشون میشه...من میگم عشق هم یه معجزس...یه معجزه خیلی قشنگ که نصیب هرکسی نمیشه...یه معجزه ای زندگی روبرای عاشق قشنگ ترمیکنه واونوامیدوارتر...به نظرمن عشق قشنگ ترین معجزه زندگیه...
"امیدوارم همتون طعم این معجزه قشنگ روبچشین البته ازنوع واقعیش"
حالابریم سراغ داستانمون....
باصدای آلارم گوشی بیدارشدم.ساعت شش صبح رونشون میداد.چقدخسته بودم ازاین روزای تکراری بابی حوصلگی ازجام بلندشدم.بعدازشستن دست وصورت وخوردن صبحونه هرروزم که کیک وشیر بودو مرتب کردن خونه آماده شدم واسه رفتن به مدرسه.آخرای بهمن بودوهواسردتر.دوست داشتم زودتراسفندبیادوبعدش هم تعطیل.سال چهارم رشته تجربی بودم هیچ علاقه ای هم واسه درس خوندن ومدرسه رفتن هم نداشتم مثلاقراربودکنکوربدم ولی عین خیالمم نبود.
یعنی هیچی برام مهم نبودزندگی یه ربات قشنگ تراز زندگی من بود.واردمدرسه شدم توی حیاط چندنفر دانش آموزبودن.گروهی باهم حرف میزدن،یکی تنهانشسته بود،یکی درس میخوند...به خاطرسردی هواصف نمیبستیم واردکلاس شدم.طبق معمول بیشتربچه هااومده بودن وکلاس روهوابود.
ردیف آخرمیشستم.
فرشته:به به آبجی گلم چطوره؟
فرشته بهترین دوستم بود.پارسال باهم دوست شدیم ولی امسال ازیه دوست هم صمیمی تربودیم وبرام حکم خواهرم بود.میشه گفت تنهاکسیه که راحت باهاش حرفامومیزنم یاخیلی وقتاحرف نزده خیلی ازحرفامومیفهمه.همیشه کنارمه توهرشرایطی همه بدخلقی هام وبداخلاقی هام روتحمل میکنه وهیچی نمیگه مثه بقیه هم نگاهش پرازترحم نیست ودلش نمیسوزه شایدم میسوزه ولی هیچ وقت نزاشته حسش کنم.
_خوبم آبجیم چخبر؟!
فرشته:هیچی دیشب نتونستم ادبیات بخونم داشتم میخوندم تاتوبیای
_تموم شدحالا؟!
فرشته:آره توخوندی؟!
_یه نگاهی انداختم هفته پیش ازم پرسید
فرشته:راستی من امروزباتومیام فرداامتحان فیزیک داریم بشینیم کارکنیم
_باشه
بااومدن دبیرساکت شدیم.دبیربعدازحضوروغیاب همیشگی مشغول پرسیدن درس شدوبعدازاون هم تازنگ بخوره درس داد.
بعدتموم شدن مدرسه که همیشه سه زنگه بودیم همراه فرشته رفتیم خونه من.
_آبجی ناهارچی بخوریم؟!
فرشته:چلوتخم مرغ....
فرشته مشغول چیدن میزشدومنم شروع به درست کردن چلوتخم مرغ همون نیمرو خودمون شدم.
بعدازخوردن غذاوجمع کردن میزکمی استراحت کردیم وبعدش مشغول خوندن درس شدیم.بااصرارمن فرشته شب موندخونه من که فرداصبح باهم بریم مدرسه.چون اخرین روزایی بودکه میومدیم مدرسه معلماتصمیم گرفته بودن که ازمون امتحان بگیرن برای همین هرروزیه امتحانی داشتیم.
روزهابرای خیلیا به سرعت ولی برای من به کندی میگذشت انگاری یه ساله که ماتوی بهمنیم ولی بالاخره اسفنداومدویه ماه دیگه مدرسه هاتموم بود.امروزاول اسفندبود.روزجمعه درسای فرداروانجام داده بودم ونشسته بودم پای تلویزیون وباگوشی ورمیرفتم جدیداعضویه برنامه شده بودم به اسم بی تالک فرشته گفته بودبیام خودش یه گروه هم ساخته بود.درخواست های زیادی میومدولی من هیچ کدوم روقبول نمی کردم یعنی حوصله هیچ کدومشون رونداشتم.اینجاهم نه اسم خودم بودنه عکسم.داشتم درخواست های امروزروچک میکردم ویکی یکی ردشون میکردم تااینکه رسیدم به یه اسم "سردار".چقدعکسش برام آشنابود.کلی فکرکردم تااینکه فهمیدم کیه...بازیکن فوتبال اسمشوازبچه های مدرسه شنیده بودم عکسشم یه بارفرشت
- ۱۲۱.۹k
- ۱۵ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط