007-پنهان در مه - پارت ۶۶
....
007-پنهان در مه - پارت ۶۶
....
آنیا با لکنت گفت: «تو... تو اینجا چیکار میکنی؟ تو چرا منو دنبال...»
هنوز حرفش تمام نشده بود که بکی و مارتا با صورتی برافروخته از دویدن، به آنها رسیدند. بکی با عصبانیت و در عین حال خوشحالیِ ناشی از پیدا کردنِ آنها، دستش را به کمر زد.
بکی: «ناتسو سان! بالاخره گیرت آوردیم! داشتی از چی فرار میکردی؟ و چرا این کلاهِ مضحک سرته؟»
ناتسو که چارهای نداشت، کلاه را برداشت و با خونسردیِ همیشگیاش گفت: «داشتم... میگشتم دنبال یه هدیه برای آنیا. روزِ... روزِ «خواهرِ قهرمان» بود، مگه نمیدونستی؟»
آنیا و بکی همزمان با دهان باز به او نگاه کردند. مارتا در آن پشت، لبخندی زد که معنایش این بود:«این پسر واقعاً بلده چطور از مخمصه فرار کنه.»
بکی که به سادگی گولِ این دروغِ ظریف را خورده بود، چشمهایش قلبی شد و گفت: «اوه! چه برادرِ مهربونی! پس چرا فرار می کردی؟»
ناتسو با آرامش گفت: «چون... چون می خواستم خواهر کوچولومو سورپرایز کنم.»
بکی که انگار جوگیر شده بود، دستش را بلند کرد و گفت: «خب چرا به من نگفتی؟! می تونستم کمکت کنم!»
آنیا فقط با دست پیشانیاش را گرفت و با خودش فکر کرد:«چرا همیشه همه چی اونطوری که ناتسو میخواد پیش میره؟»
و مارتا، با همان لبخندِ مرموز، آنها را به سمت مغازهی بعدی هدایت کرد تا روزِ طولانی و پرماجرایشان همچنان ادامه داشته باشد.
....
بعد از اینکه بکی با اصرار و هیجان زیاد موفق شد برای آنیا یک ست لباسِ بسیار شیک و چند مدل اکسسوری گرانقیمت بخرد، ناتسو که حس میکرد بیشتر از این بودن در آن جمع ممکن است نقشههایش را لو بدهد، به بهانهی اینکه «باید زودتر به خانه برگردد تا کارهای عقبماندهاش را انجام دهد»، از آنها خداحافظی کرد.
او با کلاهاش که دوباره روی سرش کشیده بود، به سرعت میان جمعیت ناپدید شد. آنیا با نگاهی پُر از تعجب به رفتنِ او خیره شد، اما بکی که حالا کاملاً در نقشِ یک «خواهرِ بزرگترِ حامی» فرو رفته بود، دست آنیا را گرفت و با خنده گفت: «بیخیالش! اون خودش بلده چطور از پسِ کارهاش بربیاد. بیا بریم، هنوز چند تا مغازهٔ دیگه مونده که باید ببینیم!»
ساعتها به همین منوال گذشت. مارتا که مثل همیشه سایهبهسایهشان حرکت میکرد، با صبر و حوصلهی فراوان کیسههای خرید را حمل میکرد. آنها از بخش لوازم تحریر گرفته تا بخش بازیهای فکری را گشتند. بکی مدام دربارهی اینکه چقدر عالی است که آنیا حالا میتواند با این لباسهای جدید «بیشتر در جمعها بدرخشد»، صحبت میکرد.
آنیا که دیگر از راه رفتن خسته شده بود و ذهناش مدام درگیرِ این بود که «ناتسو در خانه دارد چه کار میکند؟»، بالاخره پیشنهاد داد که به خانه برگردند. بکی که دید هوا رو به تاریکی میرود، با اکراه پذیرفت.
در مسیر بازگشت، وقتی به نزدیکیِ خانهی آنیا رسیدند، بکی با هیجان زیادی گفت: «توی مهمونی آینده مدرسه حتماً باید این لباس رو بپوشیا! اصلاً میدونی چیه؟ بیا یه عکس هم بگیریم تا به همه نشون بدم چه دوستِ خوشتیپی دارم!»
آنیا با خجالت و خندهای ریز لبخند زد. وقتی بالاخره نزدیک خانهشان رسیدند، آنیا از بکی و مارتا خداحافظی کرد. بکی قبل از رفتن، دوباره تأکید کرد: «فردا میبینمت آلما چان! یادت نره که اگه کمکی خواستی، من هستم!»
آنیا با دست تکان دادن، آنها را بدرقه کرد و وقتی مطمئن شد که ماشینِ بکی کاملاً دور شده، درِ خانه را باز کرد.
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-پنهان در مه - پارت ۶۶
....
آنیا با لکنت گفت: «تو... تو اینجا چیکار میکنی؟ تو چرا منو دنبال...»
هنوز حرفش تمام نشده بود که بکی و مارتا با صورتی برافروخته از دویدن، به آنها رسیدند. بکی با عصبانیت و در عین حال خوشحالیِ ناشی از پیدا کردنِ آنها، دستش را به کمر زد.
بکی: «ناتسو سان! بالاخره گیرت آوردیم! داشتی از چی فرار میکردی؟ و چرا این کلاهِ مضحک سرته؟»
ناتسو که چارهای نداشت، کلاه را برداشت و با خونسردیِ همیشگیاش گفت: «داشتم... میگشتم دنبال یه هدیه برای آنیا. روزِ... روزِ «خواهرِ قهرمان» بود، مگه نمیدونستی؟»
آنیا و بکی همزمان با دهان باز به او نگاه کردند. مارتا در آن پشت، لبخندی زد که معنایش این بود:«این پسر واقعاً بلده چطور از مخمصه فرار کنه.»
بکی که به سادگی گولِ این دروغِ ظریف را خورده بود، چشمهایش قلبی شد و گفت: «اوه! چه برادرِ مهربونی! پس چرا فرار می کردی؟»
ناتسو با آرامش گفت: «چون... چون می خواستم خواهر کوچولومو سورپرایز کنم.»
بکی که انگار جوگیر شده بود، دستش را بلند کرد و گفت: «خب چرا به من نگفتی؟! می تونستم کمکت کنم!»
آنیا فقط با دست پیشانیاش را گرفت و با خودش فکر کرد:«چرا همیشه همه چی اونطوری که ناتسو میخواد پیش میره؟»
و مارتا، با همان لبخندِ مرموز، آنها را به سمت مغازهی بعدی هدایت کرد تا روزِ طولانی و پرماجرایشان همچنان ادامه داشته باشد.
....
بعد از اینکه بکی با اصرار و هیجان زیاد موفق شد برای آنیا یک ست لباسِ بسیار شیک و چند مدل اکسسوری گرانقیمت بخرد، ناتسو که حس میکرد بیشتر از این بودن در آن جمع ممکن است نقشههایش را لو بدهد، به بهانهی اینکه «باید زودتر به خانه برگردد تا کارهای عقبماندهاش را انجام دهد»، از آنها خداحافظی کرد.
او با کلاهاش که دوباره روی سرش کشیده بود، به سرعت میان جمعیت ناپدید شد. آنیا با نگاهی پُر از تعجب به رفتنِ او خیره شد، اما بکی که حالا کاملاً در نقشِ یک «خواهرِ بزرگترِ حامی» فرو رفته بود، دست آنیا را گرفت و با خنده گفت: «بیخیالش! اون خودش بلده چطور از پسِ کارهاش بربیاد. بیا بریم، هنوز چند تا مغازهٔ دیگه مونده که باید ببینیم!»
ساعتها به همین منوال گذشت. مارتا که مثل همیشه سایهبهسایهشان حرکت میکرد، با صبر و حوصلهی فراوان کیسههای خرید را حمل میکرد. آنها از بخش لوازم تحریر گرفته تا بخش بازیهای فکری را گشتند. بکی مدام دربارهی اینکه چقدر عالی است که آنیا حالا میتواند با این لباسهای جدید «بیشتر در جمعها بدرخشد»، صحبت میکرد.
آنیا که دیگر از راه رفتن خسته شده بود و ذهناش مدام درگیرِ این بود که «ناتسو در خانه دارد چه کار میکند؟»، بالاخره پیشنهاد داد که به خانه برگردند. بکی که دید هوا رو به تاریکی میرود، با اکراه پذیرفت.
در مسیر بازگشت، وقتی به نزدیکیِ خانهی آنیا رسیدند، بکی با هیجان زیادی گفت: «توی مهمونی آینده مدرسه حتماً باید این لباس رو بپوشیا! اصلاً میدونی چیه؟ بیا یه عکس هم بگیریم تا به همه نشون بدم چه دوستِ خوشتیپی دارم!»
آنیا با خجالت و خندهای ریز لبخند زد. وقتی بالاخره نزدیک خانهشان رسیدند، آنیا از بکی و مارتا خداحافظی کرد. بکی قبل از رفتن، دوباره تأکید کرد: «فردا میبینمت آلما چان! یادت نره که اگه کمکی خواستی، من هستم!»
آنیا با دست تکان دادن، آنها را بدرقه کرد و وقتی مطمئن شد که ماشینِ بکی کاملاً دور شده، درِ خانه را باز کرد.
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۸.۰k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط