007-آلما ویسکی - پارت ۵۹
....
007-آلما ویسکی - پارت ۵۹
....
دامیان با صدایی که به سختی از میان لبهایش خارج میشد، انگار که داشت با خودش و سرنوشتِ مشترکشان حرف میزد، نجوا کرد:«تو واقعا احمقی دختر کوچولو... اگه میخواستی خودتو از من مخفی کنی به جای رنگ موهات باید اون کلاه رو نمیپوشیدی، البته اگه واقعا میخواستی اینکار رو بکنی...»
دامیان لحظهای مکث کرد. انگار سنگینیِ بارِ این راز، که مدتها روی شانههایش بود، حالا داشت سبک میشد. او به نیمرخ آرام آنیا خیره شد و با صدایی لرزانتر ادامه داد:«شایدم من احمق بودم که اینقدر دیر فهمیدم... از همون اول این کلاه رو شناختم ولی... هیچوقت فکر نمیکردم اون دختر کوچولوی ترسیدهٔ اون روز اینقدر شجاع باشه که با یه هویت جعلی وارد آکادمی ایدن بشه.»
او دیگر چیزی نگفت. اعتراف به حقیقت، حتی برای خودش، تمامِ انرژیاش را گرفته بود. تماشای چهرهی معصومِ آنیا در خواب، در حالی که حالا میدانست او چه بارِ بزرگی را بر دوش میکشد، تمامِ گاردِ دفاعیِ دامیان را شکست. گرمایِ محوِ خورشید که آخرین پرتوهایش را روی چمنها میانداخت و آرامشی که در این خلوتِ دور از چشمِ همه وجود داشت، سرانجام به او اجازه داد تا تسلیمِ خستگی شود.
دامیان که قصد داشت فقط لحظهای بنشیند و تماشایش کند، سرش را کمی پایین آورد و چشمانش به آرامی روی هم افتاد. در حالی که آخرین شعاعهای نورِ غروب با رنگهایِ بنفشِ آسمانِ شب در میآمیخت، دامیان در کنارِ آنیا به خواب فرو رفت.
گویی دو روحِ سرگردان از رازهایِ بزرگ، در آرامشِ مطلقِ آن دشتِ سبز فرو رفته بودند.
.....
ناتسو و بکی با عجله در میانِ سایههای درختان به دنبالِ آنیا میگشتند. ناتسو که نفسنفس میزد، پیشاپیشِ بکی حرکت میکرد و با دقت، مسیرِ احتمالیِ آنیا را دنبال می کرد.
اما ناگهان، ناتسو ترمز کرد و خشکش زد. منظرهای که مقابلش دید، چنان شوکی به او وارد کرد که گویی تمامِ خون در رگهایش منجمد شد. چند متر جلوتر، در نورِ ملایمِ مهتاب، آنیا و دامیان کنار هم خوابیده بودند.
بکی که متوجه ایستادنِ ناگهانیِ ناتسو شده بود، با تعجب جلو آمد و وقتی نگاهش به آن دو افتاد، چشمانش از شدتِ هیجان برق زد. او بلافاصله دستش را جلوی دهانش گرفت تا جیغِ کوچکی که در گلویش گیر کرده بود، خارج نشود. با لبخندی که تمامِ صورتش را پوشانده بود، زیر لب زمزمه کرد: «وای... عجب صحنهای! خدای من، کاش دوربین رو میاوردم تا از این لحظهی تاریخی عکس بگیرم!!»
ناتسو اما اصلاً در حال و هوایِ رمانتیکِ بکی نبود. چهرهاش از خشم سرخ شده بود و دندانهایش را روی هم میسایید. با صدایِ لرزانی که سعی داشت آن را کنترل کند، گفت: «اون پسره... اون پسرِ دزموند اینجا چیکار میکنه؟ چرا کنارِ خواهرِ کوچولویِ من خوابیده؟!»
ناتسو قدمی به جلو برداشت تا با عصبانیت به سمتِ آنها هجوم ببرد، اما بکی که بهخوبی میدانست ناتسو با این کارش فقط اوضاع را خراب میکند، سریع واکنش نشان داد. او دستش را روی بازوی ناتسو گذاشت و با فشار او را متوقف کرد. بکی با نگاهی جدی و کمی سرزنشآمیز به ناتسو خیره شد و گفت: «هی! آروم باش ناتسو سان! چطور میتونی اینقدر بیفکر باشی؟ این یه لحظهی طلاییه! اگه الان بری جلو، همهچیز رو خراب میکنی. بیا فقط از دور تماشا کنیم.»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-آلما ویسکی - پارت ۵۹
....
دامیان با صدایی که به سختی از میان لبهایش خارج میشد، انگار که داشت با خودش و سرنوشتِ مشترکشان حرف میزد، نجوا کرد:«تو واقعا احمقی دختر کوچولو... اگه میخواستی خودتو از من مخفی کنی به جای رنگ موهات باید اون کلاه رو نمیپوشیدی، البته اگه واقعا میخواستی اینکار رو بکنی...»
دامیان لحظهای مکث کرد. انگار سنگینیِ بارِ این راز، که مدتها روی شانههایش بود، حالا داشت سبک میشد. او به نیمرخ آرام آنیا خیره شد و با صدایی لرزانتر ادامه داد:«شایدم من احمق بودم که اینقدر دیر فهمیدم... از همون اول این کلاه رو شناختم ولی... هیچوقت فکر نمیکردم اون دختر کوچولوی ترسیدهٔ اون روز اینقدر شجاع باشه که با یه هویت جعلی وارد آکادمی ایدن بشه.»
او دیگر چیزی نگفت. اعتراف به حقیقت، حتی برای خودش، تمامِ انرژیاش را گرفته بود. تماشای چهرهی معصومِ آنیا در خواب، در حالی که حالا میدانست او چه بارِ بزرگی را بر دوش میکشد، تمامِ گاردِ دفاعیِ دامیان را شکست. گرمایِ محوِ خورشید که آخرین پرتوهایش را روی چمنها میانداخت و آرامشی که در این خلوتِ دور از چشمِ همه وجود داشت، سرانجام به او اجازه داد تا تسلیمِ خستگی شود.
دامیان که قصد داشت فقط لحظهای بنشیند و تماشایش کند، سرش را کمی پایین آورد و چشمانش به آرامی روی هم افتاد. در حالی که آخرین شعاعهای نورِ غروب با رنگهایِ بنفشِ آسمانِ شب در میآمیخت، دامیان در کنارِ آنیا به خواب فرو رفت.
گویی دو روحِ سرگردان از رازهایِ بزرگ، در آرامشِ مطلقِ آن دشتِ سبز فرو رفته بودند.
.....
ناتسو و بکی با عجله در میانِ سایههای درختان به دنبالِ آنیا میگشتند. ناتسو که نفسنفس میزد، پیشاپیشِ بکی حرکت میکرد و با دقت، مسیرِ احتمالیِ آنیا را دنبال می کرد.
اما ناگهان، ناتسو ترمز کرد و خشکش زد. منظرهای که مقابلش دید، چنان شوکی به او وارد کرد که گویی تمامِ خون در رگهایش منجمد شد. چند متر جلوتر، در نورِ ملایمِ مهتاب، آنیا و دامیان کنار هم خوابیده بودند.
بکی که متوجه ایستادنِ ناگهانیِ ناتسو شده بود، با تعجب جلو آمد و وقتی نگاهش به آن دو افتاد، چشمانش از شدتِ هیجان برق زد. او بلافاصله دستش را جلوی دهانش گرفت تا جیغِ کوچکی که در گلویش گیر کرده بود، خارج نشود. با لبخندی که تمامِ صورتش را پوشانده بود، زیر لب زمزمه کرد: «وای... عجب صحنهای! خدای من، کاش دوربین رو میاوردم تا از این لحظهی تاریخی عکس بگیرم!!»
ناتسو اما اصلاً در حال و هوایِ رمانتیکِ بکی نبود. چهرهاش از خشم سرخ شده بود و دندانهایش را روی هم میسایید. با صدایِ لرزانی که سعی داشت آن را کنترل کند، گفت: «اون پسره... اون پسرِ دزموند اینجا چیکار میکنه؟ چرا کنارِ خواهرِ کوچولویِ من خوابیده؟!»
ناتسو قدمی به جلو برداشت تا با عصبانیت به سمتِ آنها هجوم ببرد، اما بکی که بهخوبی میدانست ناتسو با این کارش فقط اوضاع را خراب میکند، سریع واکنش نشان داد. او دستش را روی بازوی ناتسو گذاشت و با فشار او را متوقف کرد. بکی با نگاهی جدی و کمی سرزنشآمیز به ناتسو خیره شد و گفت: «هی! آروم باش ناتسو سان! چطور میتونی اینقدر بیفکر باشی؟ این یه لحظهی طلاییه! اگه الان بری جلو، همهچیز رو خراب میکنی. بیا فقط از دور تماشا کنیم.»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۱۱.۸k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط