{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴

فردای اون روز، آنیا از همون صبح یه حس عجیبی داشت.

هر بار یاد حرف دامیان می‌افتاد، کنجکاوتر می‌شد.

«فردا بهت می‌گم.»

قرار بود چی بگه؟

آنیا سرش رو روی دستش گذاشت و به پنجره خیره شد.

بکی:آنیااا!

آنیا:آخ!

بکی با خنده کنار میز نشست.

بکی:چی شده؟ از صبح تو فکر فرو رفتی.

آنیا:هیچی.

بکی:هیچی؟

آنیا:آره.

بکی چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد با شیطنت گفت:

بکی:کار دامیانه؟

آنیا سریع برگشت سمتش.

آنیا:چی؟!

بکی:آهااا! پس دامیانه!

آنیا:نه! یعنی... آره، ولی نه اون‌جوری!

بکی:من هنوز نگفتم چه‌جوری!

آنیا ساکت شد.

بکی با خنده زد روی میز.

بکی:دیدی؟ خودت لو دادی!

آنیا:بکی!

بکی:خب خب، باشه.

بکی کمی نزدیک‌تر شد.

بکی:چی شده؟

آنیا:گفته امروز یه چیزی بهم می‌گه.

بکی:جدی؟!

آنیا:آره.

بکی:پس بالاخره!

آنیا:بالاخره چی؟

بکی:هیچی.

آنیا با شک نگاهش کرد.

آنیا:تو یه چیزی می‌دونی.

بکی:من؟ نه بابا.

آنیا:بکی...

بکی:باشه، شاید یه چیزایی.

آنیا:چی؟

بکی لبخند زد.

بکی:فقط اینو بدون که دامیان وقتی اسم تو میاد، خیلی تابلو می‌شه.

آنیا چند لحظه ساکت موند.

آنیا:واقعاً؟

بکی:خیلی.

آنیا لبخند کوچیکی زد.

همون لحظه صدای دامیان از پشت سرشون اومد.

دامیان:آنیا.

آنیا برگشت.

دامیان کنار در ایستاده بود.

دامیان:میای؟

آنیا:کجا؟

دامیان:همون جایی که دیروز رفتیم.

بکی آروم کنار گوش آنیا گفت:

بکی:برو دیگه!

آنیا:شنیدم!

بکی:خب که چی؟ برو!

آنیا از جاش بلند شد.

دامیان چند لحظه به بکی نگاه کرد.

دامیان:تو چرا این‌قدر خوشحالی؟

بکی:من؟ اصلاً!

دامیان:...

بکی:موفق باشی!

دامیان:چی؟!

آنیا سریع دست بکی رو گرفت.

آنیا:ولش کن، بیا بریم.

وقتی از کلاس خارج شدن، بکی از پشت سر با صدای بلند گفت:

بکی:یادتون نره با هم حرف بزنین!

آنیا از خجالت صورتش رو پوشوند.

آنیا:من دیگه با این یکی دوست نیستم.

دامیان خندید.

دامیان:فکر کنم بکی از تو بیشتر هیجان‌زده‌ست.

آنیا:متأسفانه.

چند دقیقه بعد، دوباره به همون جای خلوت رسیدن.

دامیان نفس عمیقی کشید.

دامیان:خب...

آنیا:خب؟

دامیان:این بار دیگه نمی‌ذارم کسی حرفمون رو قطع کنه.

آنیا:باشه.

دامیان چند لحظه ساکت موند.

بعد بالاخره گفت:

دامیان:آنیا... من فکر می‌کنم تو برای من فقط یه دوست نیستی.

آنیا چیزی نگفت.

دامیان:خیلی وقته این حس رو دارم.

آنیا لبخند آرومی زد.

آنیا:فکر کنم منم همین حس رو دارم.

دامیان برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

دامیان:واقعاً؟

آنیا:آره.

از دور، پشت دیوار...

بکی داشت یواشکی گوش می‌داد.

بکی زیر لب گفت:

بکی:بالاخره!

و سریع قبل از اینکه کسی متوجهش بشه، از اونجا فرار کرد.
دیدگاه ها (۰)

راز هایی که ماراا کنار هم آوردند=پارت ۳بعد از زنگ آخر، تقریب...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

قلب پر از عشق پنهان پارت۵^

قلب پر از عشق پنهان پارت ۶^

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

ادامهه چون لایکاش زیاد شده بود

پارت دوازدهم[فصل اول] | یک همکاری ناخواسته! ⚽✨همه با تعجب به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط