{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#چرا_ما

#چرا_ما
12

کلارا:لباس و انتخاب کردم و رفتم به دخترا بگم امشب مهمون داریم که اونا هم آماده شن....

کلارا:دختراااا امشب فامیلای شوهرم دارن میان....(جلو دهنشو میگیره)شوهر میگم تهیونگ دارن میان(😁)

آریکا:فهمیدیم عاشقشی دختر(🥱)

هایلی:هوم که اینطور اوکی من برم آماده شم...قراره چشم فامیلاشون رو در بیاریما...(😂)

اریکا:اوهوم حق(😂)

کلارا:حیح چشممون نکنن(🔪😂)

2 ساعت بعد:

تهیونگ:کلارا؟

کلارا:جونم؟چیز ها چته؟

تهیونگ:(😐🗿)

کلارا:زندگیه دیگه عادت میکنی(😁)

تهیونگ:زیبا شدی ملکه من(🙃)

کلارا:واقعا؟(🥹)

تهیونگ:نه مثل عن شدی(خنده)

کلارا:ببین میگیرم میکنم....نه میکشمتا....(🔪)

تهیونگ:باش باش(خنده)

اتاق اریکا:

اریکا:چطور شدم؟

کوک:زیبا

اریکا:هوم میدونستم(🥱)

کوک:خدایا من و موز کن(🗿)

اریکا:موز گرونه خیار خوبه(😁)

کوک:(😐🔪)

اریکا:به خدا به صرفه هست(😁)

کوک:(🗿😂🔪)

اتاق هایلی:

جیمین:هایلی

هایلی:(جواب نمیده)

جیمین:هایلی

هایلی:(جواب نمیده)

راوی:جیمین وقتی میبینه هایلی جواب شو نمیده و بهش کم محلی میکنه پس...
نزدیک هایلی میشه و دستش و میگیره و پرتش میکنه رو تخت و روش خیمه میزنه...

جیمین:عاشقتم(لباس و روی لبای هایلی میزاره)

هایلی:(😳)

راوی:جیمین همین طوری هایلی رو میبوسید و هایلی تو شوک بود که الان باید چیکار کنه اونم تو این وضعیت(وضعیت اقتصادی😂)که جیمین دست از بوسیدن هایلی برداشت...

هایلی:این چه کاری بود الان؟

جیمین:دارم ابراز علاقه میکنم...

هایلی:تو من و دوست داری؟(😳)

جیمین:دوست دارم؟من عاشقتم هایلی(🙂)

هایلی:هومم(کمی مکث)
منم عاشقتم جیمینا...

راوی:هایلی هم لباش و میزاره رو لبای جیمین و میبوستش و جیمین هم همراهی میکنه...
خلاصه که آشتی میکنن....

کلارا:هایلی...(در اتاقش و باز میکنه)

کلارا:خدا مرگم نده...(😐😳)
پاشین بیاید پایین مهمونا اومدن این کار ها رو بزارید برای آخر شب...(😈😒)

پایین:

تهیونگ:خوش اومدی مامان...
خوش اومدید...

ز.ع.ت(زن عموی تهیونگ):پسرم زنت کو؟

تهیونگ:الان میاد زن عمو....
کلارا عشقم....

بالا:

کلارا:آها بیاید...
(تهیونگ صدا میکنع)
الان میام عشقم...

پایین:

کلارا:جونم؟
آه خوش اومدید...(😊)

تهیونگ:عشقم یه بچه ها گفتی بیان‌؟

کلارا:گفتم بیان الان میان فقط یه چیزی....
جیمین و لیا آشتی کردن(تو گوش تهیونگ میگه)

تهیونگ:جون...
مبارکه(چشمک)

کلارا:(لبخند)

پ.ع.ت(پسر عمو تهیونگ):سلام داداش چطوری؟

تهیونگ:خوبم ممنونم

پ.ع.ت:سلام(دستش و به سمت کلارا دراز میکنه)

کلارا:سلام(دست پسر عموی تهیونگ و نادیده میگیره)

پ.ع.ت:اوهوم(دستش و میاره عقب)
من برم...

تهیونگ:اوک...
خوب بلدیا(پوزخند)(در گوش کلارا)

کلارا:چیو بلدم؟

تهیونگ:این که به غریبه دست ندی(پوزخند)

کلارا:هعی رو مخم نرو(😑)
(از کنار تهیونگ میره سمت آشپز خونه)

تهیونگ:این چش شد؟(🤨)

1 ساعت بعد:

کلارا:با اون وو چشم تو چشم بودیم ولی سعی می‌کردم جوری رفتار کنم که انگار نمیشناسمش...

(الان فکر مشغول شده نه؟الان میگی کلارا چطوری پسر عموی تهیونگ و میشناسه؟ بریم ببینیم)

فلش بک به 5 سال قبل:

اون وو:کلارا باید از هم جدا شیم...

کلارا:چی؟

اون وو:من دارم میرم آمریکا و تو اینجا تنها میمونی بهتره از هم جدا شیم...

کلارا:یعنی چی تو بری آمریکا و من و تنها بزاری؟

اون وو:خودم نمیخوام ماموریت دارم عشقم...

کلارا:پس که اینطور باش برو به درک ولی بدون اگه یک روز دیدمت دیگه مثل قبل باهات رفتار نمیکنم...

اون وو:عشقم؟

کلارا:دیگه صدام نکن عشقم تو بخواطر اینکه داری میری امریکا میگی بیا ‌کات کنیم این حرف شد مگه؟اگه اینطوره برو و اونجا برای خودت یه دوست دختر آمریکایی پیدا کن عشقش و بکن...
من رفتم....

راوی:و این شد آخرین دیدار کلارا و اون وو....

پایان فلش بک:

اون وو:خوب آشنایی کامل از عروس خانم داری آقا داماد؟(پوزخند)

کلارا:من یه دقیقا رفتم یه هوایی بخورم...(استرس)با اجازه(تعذیم)

ب.ت:برو دخترم برو

تهیونگ:اون وو یه نگاه سنگین و بدی رو کلارا داشت موقعی که کلارا رفت توی حیاط اون وو هم رفت دنبالش منم رفتم دنبالشون ببینم چه خبره....

کلارا:هوفف....

اون وو:چیکار میکنی بیب؟

کلارا:(یه لحظه بخواطر یهویی اومدن اون وو ترسید)تو اینجا چیکار میکنی؟(اعصبانی)

اون وو:اومدم یار 5 ساله ام رو ببینم(پوزخند)(ناراحت)

کلارا:اون یار 5 سالت مرده تو باید بری دنبال یار الانت....(کمی مکث)منظورم به جز من....(پوزخند)

اون وو:چرا تو نه؟

کلارا:من زندگی دارم من شوهر دارم به حرومزاده مثل تو نیاز ندارم...

اون وو:که اینطور(پوزخند)میدونستی شوهرتم حرومزاده هست؟

کلارا منظورت چیه؟(🤨)

ادامه دارد:-)🗿

شرایط؟دو تا پارت دیگه میزارم بعد شرایط🌷
دیدگاه ها (۲)

part:1ویو کیم کلارا♡امشب پدر میخواست یه مهمونی برگزار کنهکه ...

🐻🎨 ~ یه پست بامزه از کیم وو جین برای تهیونگ!هنرمند کیم وو جی...

p²ویو تهیونگدختره رو بردم خونه...جیمین : سلا..این کیهههههتهی...

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم

True Love②③فردا(شب) تهیونگصدای زنگ در رو شنیدمو رفتم در رو ب...

پارت. ۲۸

وقتی بهت خیانت میکنه p۴ویو جیمین وقتی اعضا اون حرفا رو بهم ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط