سایه ای به نام تو
سایه ای به نام تو
a shadow named after you...
**مقدمه**
شب آرومی نبود.
بارون ریز و مداوم میبارید و خیابانهای خلوت شهر رو خیس کرده بود. ماشین مشکی براق جلوی در خونهی قدیمی پارک کرد. موتور خاموش شد، ولی کسی پیاده نشد.
داخل خونه، ا.ت پشت میز نشسته بود. دستاش رو روی هم گذاشته بود و به یه نقطه خیره شده بود. پدرش روبهروش ایستاده بود، سرش پایین.
هیچکدوم حرفی نزدن.
فقط صدای بارون بود که به شیشهها میخورد.
بالاخره پدرش بلند شد، یه پوشه مشکی از روی میز برداشت و جلوش گذاشت. بعد بدون اینکه چیزی بگه، از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش بست.
ا.ت پوشه رو باز نکرد. فقط بهش نگاه کرد.
چند دقیقه بعد صدای در زدن اومد. محکم و کوتاه.
ا.ت بلند شد. پاهاش سنگین بود. رفت سمت در و بازش کرد.
جونگکوک اون بیرون ایستاده بود. کت بلند مشکی تنش بود و بارون از لبهی کتش میچکید. نگاهش مستقیم و سرد بود.
مدتی هیچکدوم حرفی نزدن.
بعد جونگکوک آروم گفت:
-
ا.ت پلک زد. انگار هنوز باور نمیکرد این لحظه واقعی باشه.
+ ...
جونگکوک یه قدم جلوتر اومد. بارون از موهاش میریخت روی صورتش، ولی اون توجهی نمیکرد.
-...
ا.ت عقبتر رفت. دستش رو به چارچوب در گرفت.
سكوت دوباره افتاد بینشون.
فقط بارون میبارید.
برای آغاز:
۲۵ لایک
۲۰ کامنت
۶ بازنشر
a shadow named after you...
**مقدمه**
شب آرومی نبود.
بارون ریز و مداوم میبارید و خیابانهای خلوت شهر رو خیس کرده بود. ماشین مشکی براق جلوی در خونهی قدیمی پارک کرد. موتور خاموش شد، ولی کسی پیاده نشد.
داخل خونه، ا.ت پشت میز نشسته بود. دستاش رو روی هم گذاشته بود و به یه نقطه خیره شده بود. پدرش روبهروش ایستاده بود، سرش پایین.
هیچکدوم حرفی نزدن.
فقط صدای بارون بود که به شیشهها میخورد.
بالاخره پدرش بلند شد، یه پوشه مشکی از روی میز برداشت و جلوش گذاشت. بعد بدون اینکه چیزی بگه، از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش بست.
ا.ت پوشه رو باز نکرد. فقط بهش نگاه کرد.
چند دقیقه بعد صدای در زدن اومد. محکم و کوتاه.
ا.ت بلند شد. پاهاش سنگین بود. رفت سمت در و بازش کرد.
جونگکوک اون بیرون ایستاده بود. کت بلند مشکی تنش بود و بارون از لبهی کتش میچکید. نگاهش مستقیم و سرد بود.
مدتی هیچکدوم حرفی نزدن.
بعد جونگکوک آروم گفت:
-
ا.ت پلک زد. انگار هنوز باور نمیکرد این لحظه واقعی باشه.
+ ...
جونگکوک یه قدم جلوتر اومد. بارون از موهاش میریخت روی صورتش، ولی اون توجهی نمیکرد.
-...
ا.ت عقبتر رفت. دستش رو به چارچوب در گرفت.
سكوت دوباره افتاد بینشون.
فقط بارون میبارید.
برای آغاز:
۲۵ لایک
۲۰ کامنت
۶ بازنشر
- ۶۹۸
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط