تکپارتی | جونگکوک
باران از عصر شروع شده بود.
خیابانها خیس و چراغهای شهر روی
آسفالت کشیده شده بودند. ا/ت کنار پنجرهی کافه نشسته بود و با انگشتش روی بخار شیشه خطهای نامفهوم میکشید.
گوشیاش دوباره لرزید.
جونگکوک:
«هنوز اونجایی؟»
لبخند کوچکی روی لبهایش نشست.
ا/ت:
«آره. چرا؟»
چند ثانیه بعد...
جونگکوک:
«هیچی. فقط... امشب تنها برنگرد.»
ا/ت ابروهایش را بالا انداخت.
ا/ت:
«مگه چی شده؟»
پیام بعدی خیلی کوتاه بود.
جونگکوک:
«من میام دنبالت.»
تقریباً نیم ساعت بعد، زنگ بالای در کافه به صدا درآمد.
ا/ت سرش را بالا آورد.
جونگکوک با موهای کمی خیس و هودی مشکی وارد شد. نگاهش تمام کافه را گشت تا بالاخره روی ا/ت ثابت ماند.
آرام به سمتش رفت.
— «بریم؟»
ا/ت خندید.
— «برای همین اومدی تو این بارون؟»
جونگکوک شانهای بالا انداخت.
— «گفتم که تنها نری.»
وقتی از کافه بیرون آمدند، باران هنوز میبارید.
جونگکوک چتر را بالای سر ا/ت گرفت و خودش کمی بیرون از چتر راه رفت.
ا/ت متوجه شد.
— «خودت خیس شدی.»
جونگکوک لبخند زد.
— «مهم نیست.»
— «چرا همیشه اینطوریای؟»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد با صدای آرامی گفت:
— «چون بعضی آدما... ارزش اینو دارن که آدم حواسش بهشون باشه.»
ا/ت چیزی نگفت.
فقط به قطرههای بارانی نگاه کرد که از لبهی چتر پایین میافتادند.
و جونگکوک همانطور که کنارش قدم میزد، لبخند خیلی کوچکی زد.
شاید بعضی احساسها قرار نبود با جملههای بزرگ گفته شوند...
گاهی فقط کافی بود کسی، وسط یک شب بارانی، برگردد و بماند.ض
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑱𝑲 𐙚 𓂃
خیابانها خیس و چراغهای شهر روی
آسفالت کشیده شده بودند. ا/ت کنار پنجرهی کافه نشسته بود و با انگشتش روی بخار شیشه خطهای نامفهوم میکشید.
گوشیاش دوباره لرزید.
جونگکوک:
«هنوز اونجایی؟»
لبخند کوچکی روی لبهایش نشست.
ا/ت:
«آره. چرا؟»
چند ثانیه بعد...
جونگکوک:
«هیچی. فقط... امشب تنها برنگرد.»
ا/ت ابروهایش را بالا انداخت.
ا/ت:
«مگه چی شده؟»
پیام بعدی خیلی کوتاه بود.
جونگکوک:
«من میام دنبالت.»
تقریباً نیم ساعت بعد، زنگ بالای در کافه به صدا درآمد.
ا/ت سرش را بالا آورد.
جونگکوک با موهای کمی خیس و هودی مشکی وارد شد. نگاهش تمام کافه را گشت تا بالاخره روی ا/ت ثابت ماند.
آرام به سمتش رفت.
— «بریم؟»
ا/ت خندید.
— «برای همین اومدی تو این بارون؟»
جونگکوک شانهای بالا انداخت.
— «گفتم که تنها نری.»
وقتی از کافه بیرون آمدند، باران هنوز میبارید.
جونگکوک چتر را بالای سر ا/ت گرفت و خودش کمی بیرون از چتر راه رفت.
ا/ت متوجه شد.
— «خودت خیس شدی.»
جونگکوک لبخند زد.
— «مهم نیست.»
— «چرا همیشه اینطوریای؟»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد با صدای آرامی گفت:
— «چون بعضی آدما... ارزش اینو دارن که آدم حواسش بهشون باشه.»
ا/ت چیزی نگفت.
فقط به قطرههای بارانی نگاه کرد که از لبهی چتر پایین میافتادند.
و جونگکوک همانطور که کنارش قدم میزد، لبخند خیلی کوچکی زد.
شاید بعضی احساسها قرار نبود با جملههای بزرگ گفته شوند...
گاهی فقط کافی بود کسی، وسط یک شب بارانی، برگردد و بماند.ض
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑱𝑲 𐙚 𓂃
- ۵۰.۸k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط