{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p8

آن‌ها به یکی از بارهای مخفی و دنجِ حاشیه شهر رفتند؛ جایی که نورهای نئونِ آبی و بنفش، سایه‌ها را طولانی می‌کرد و موسیقیِ جاز، صدایِ فکرهایِ درون را خفه می‌کرد. آن‌ها پشتِ میزی در گوشه‌ی تاریک نشسته بودند. اولین لیوانِ نوشیدنی، نه برای مستی، بلکه برای فرار از واقعیتِ تلخِ روز بود.یونا، برخلافِ ظاهرِ ظریف و نگاهِ آرامش، ظرفیتِ حیرت‌انگیزی در برابرِ الکل داشت. هر بار که یک جام را سر می‌کشید، گویی بخشی از سنگینیِ دنیایش را با آن می‌بلعید. او به جای اینکه از پا بیفتد، عمیق‌تر و آرام‌تر می‌شد؛ آرامشی که شبیه به آرامشِ پیش از طوفان بود. در عمارتِ باشکوهِ بنگ، آشوبی برپا بود که بویِ خون می‌داد. کایان، با کله‌شقیِ بی‌حد و حصر خود، سعی کرده بود با دستکاری در گزارش‌های امنیتی، از نفوذِ مهاجمان جلوگیری کند، اما این کار تنها باعث شد که سیستم‌های دفاعیِ خاندان بنگ هم دچار اختلال شوند.ارشد خاندان بنگ، با چهره‌ای که گویی از سنگِ سیاه تراشیده شده بود، بر بالای پله‌های مرمرین ایستاده بود. چشمانِ عقاب‌مانندش، بر سرِ بنگ‌چان که با چهره‌ای سرد و خشمگین در سالن حضور داشت، سنگینی می‌کرد.«بنگ‌چان…» صدای ارشد، مانندِ برخوردِ دو تیغه‌ی فولادی بود. «بی‌عرضگیِ تو در مدیریتِ این حادثه، جایِ بحث ندارد. اگه می‌خوای این خاندان را حفظ کنی، باید یاد بگیری چطور مهره‌هایِ خودت را به بازی بگیری. یونا اون یه فرصته که تو با بی‌دقتی از دست دادی.»و با نگاهی که گویی از فرجامِ همه چیز باخبر بود، ادامه داد: «از این لحظه، دستور من روشنه. تو نباید فقط باهاش معامله کنی. تو باید بهش نزدیک شی. باید او را به درونِ حلقه‌ی خودت بکشی.اون وقته که باید یونا رو از میان برداری تا امنیتِ خاندانِ ما تضمین شه. این تنها راهه.»بنگ‌چان، با نگاهی که از شدتِ خشم و سردرگمی می‌لرزید، چیزی نگفت. او به دیوارِ سردِ سالن تکیه داد. او میانِ دو جبهه‌ی بی‌رحم گیر کرده بود: پدربزرگی که او را به یک قاتل تبدیل می‌کرد و زنی که… که با هر نگاهش، منطقِ او را به چالش می‌کشید.او نمی‌دانست که فردا، روزی خواهد بود که یا آن‌ها با هم سقوط می‌کنند، یا در میانه‌ی خون، یک امپراتوریِ جدید بنا می‌کنند.
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط